کاترین:
من نمیتونم هیچ کاری بکنم وقتی که هم دوسش دارم هم این شرایط رو دوست ندارم
همه چی داره سخت تر و سخت تر میشه و من هیچ کنترلی رو زندگیم ندارم ، من نمیخوام بقیه سالای عمرم رو زندانی زین باشم ولی از طرفی ام همونجوری که زین پنج دقیقه پیش بهم گفت این من بودم که وارد زندگیش شدم و اگه الان شرایط سخته تقصیر خودمه، من زین رو هم درگیر بازیای تینیجری ذهنم کردم و الان فقط میتونم این بازی رو ادامه بدم
مهم نیست تهش چی میشه مهم اینه که از مسیرش لذت ببرم
باید سازگاری کنم تا زین دوباره بهم اعتماد کنه و اجازه بده برگردیم همون خونه ی قبلی و شهر قبلی و پیش آدمای قبلی
این مدت رو باید خوب بگذرونم نمیخوام خطایی ازم سر بزنه که پشیمون بشم
رفتم جلوی اینه، آرایش دیشبم رو صورتم پخش شده و انگار از جشن هالووین برگشتم، من هنوز این خونه رو ندیدم ولی تو اتاقش که حموم نداره پس باید برم بقیه جاها رو بگردم
و یه سوال، من اینجا لباسی ندارم میخوام چیکار کنم؟
در کمد رو باز کردم و دیدم تمام لباسام اینجان، خوشبختانه زین یه کار درست انجام داد و اونم همین بوده
لباسای تمیز و حوله برداشتم رفتم از اتاق بیرون، زین جلوی تی وی نشسته بود و یه نیم نگاهی بهم انداخت
_میشه بگی حموم کجاست؟
+خودت بگرد پیداش کن مگه اینجا چقدر بزرگه؟
_باشه خودم پیداش میکنم
زبونمو براش دروردم و خندش گرفت ولی خودشو کنترل کرد که نخنده.
دوتا در اونجا بود، یکیش قفل بود و اونیکی ام حموم دسشویی بود، خونه ی کوچیکیه ولی چیدمان سادش نظرمو جلب کرده، رفتم تو حموم و سریع لباسایی که دیشب زین بهم داده بود رو انداختم یه گوشه. بعد رفتم زیر دوش و همه خستگی و سر درد مو سپردم به آب، حسابی خودمو شستم دیگه فکرکنم یکم دیگه لیف بکشم پوستم زخم بشه، یه تاپ نخی آب کمرنگ پوشیدم با یه شورت صورتی و شلوار و سوتین رو بیخیال شدم، دلم میخواد زودتر برم بیرون فقط و به زین بگم که میخوام باهاش بسازم!
نمیخوام این دوران اسارتی که برام ترتیب داده بد بگذرونم چون چیزی که تغییر نمیکنه فقط خودم سختی میکشم اگه سخت بگیرمش.
رفتم سمت مبل سه نفره ی سفیدی که رو به روی تی وی بود
زین زیر چشمی بهم نگاه کرد ولی دوباره نگاهشو داد به تی وی. رفتم پیشش نشستم دیدم داره فیلم me before you رو میبینه
نیشخند زد و گفت: این فیلم خیلی شبیه داستان زندگی منوتوعه بااین تفاوت که تو بجای اینکه سعی کنی حال منو خوب کنی سعی میکنی عصبانیم کنی
دلم براش سوخت رفتم رو پاش نشستم و صورتشو بین دستام گرفتم
+تو خوب هستی نیازی نداری که ازین خوب تر بشی، من همینجوری دوستت دارم
لبخند تلخی زد و گفت: ولی تا نیم ساعت پیش یه مریض روانی بودم و دیگه ام دوستم نداشتی
_تقصیر خودته دخترتو لوس بار اوردی بی ادب شده
خندید ولی توی خندش نمیتونستم خوشحالی رو پیدا کنم
سرشو گرفتم بالا و تو چشماش نگاه کردم، رنگ چشماش از تمام زندگیه من قشنگ تره
برای اینکه دوباره مکالمه ای بین مون شکل بگیره گفتم: زین من تو حموم که بودم خیلی با خودم فکرکردم، میخوام کنارت باشم تو هرجایی و هر شرایطی، ولی خب چون همه چی خیلی یهویی شد ویجورایی منو دزدیدی عصبی شدم اونجوری حرف زدم
_دلم میخواد حرفاتو باورکنم ولی نمیتونم
اون خیلی ناراحت بود و هنوز تو صورتش خستگی موج میزد
ینی از شبه تولد تاالان استراحت نکرده؟
با شیطنت گفتم: میخوام برات آشپزی کنم چون گرسنمه و تو ام حتما خیلی گرسنه ای ولی مثل سفید برفی که به هفت کوتوله میگفت اول باید دستاتونو بشورین بعد غذا بخورین باید اول بری حموم و خستگی سفر رو بشوری بزاری کنار
_حوصله شو ندارم
+اگه میخوای دماغتو گاز نگیرم پاشو
از روی پاش بلند شدم و دستشو کشیدم بردمش سمت حموم
خندید و گفت حداقل بزار لباس بردارم ولی نزاشتم و گفتم خودم بهش میدم یچیزی، بدو بدو رفتم سمت اشپزخونه
در یخچالو باز کردم دیدم هیچی توش نیس بجز چنتا آب میوه که تاریخش گذاشته
رفتم جلو حموم در زدم گفتم: ببخشید زین مزاحمت میشم ولی یه مشکلی هست
در حموم رو باز کرد، رو سرش پر کف بود و چونشم کفی شده بود انقد کیوت بود اون صحنه که نتونستم جلوی خودمو بگیرم محکم لپاشم گرفتم فشار دادم و جیغ زدم
خندید گفت ولم کننن، خب مشکلت چیه
_هیچ مواد غذایی ای نداریم و من نمیتونم چیزی درست کنم
+من اینو میدونستم و واسه همین لحظه که بیای مظلوم اینارو بگی لحظه شماری میکردم
زبونمو دادم بیرون و براش ادا دروردم، خندید
این سری خندش خیلی هپی تر از سری قبل بود خب یه قدم به جلو برداشتم
_میشه حالا بگی چیکار باید بکنیم
+گوشیم رو بردار تو گوگل سرچ کن ببین تو این شهر لنتی کدوم فست فودش پیک داره
_باشه
اومدم زود برم که گفت: در ضمن شیطونیت گل نکنه به کسی زنگ بزنی از جامون خبر بدی
_نمیدونم چقدر طول میکشه تا بهم اعتماد کنی ولی مطمئن باش من کاری نمیکنم که به ضرر جفت مون تموم شه
شونه هاشو بالا انداخت و درو بست
انقدر گرسنم بود که هرچی دم دست بود سفارش دادم، تا یارو بخواد غذا رو بیاره و زین از حموم بیاد حوصلم سر میره پس بهتره این خونه رو بیشتر بشناسم
اون دری که قفل بود نظرمو جلب کرد
رفتم جلو در حموم بلند گفتم: زین اون در چرا قفله
اونم داد زد
_کسی که خونه رو ازش اجاره کردم چیزی درباره ی دری که قفل باشه بهم نگفت
+من میخوام برم اون تو
_پس تلاشتو بکن
نفسمو با صدای بلند دادم بیرون و گفتم: باشه اگه در شون شکست خودت خسارت شو میدی
خندید و گفت:باشه باشه خونه ی مردم رو خراب نکن کلیدش تو کشوی سوم اشپزخونس
رفتم کلید رو برداشتم یه لحظه احساس کردم کورالین ام که کلید رو برمیداشت و در رو باز میکرد و میرفت تو یه دنیای دیگه
از فکری که کردم خندم گرفت و درو باز کردم
دهنم باز موند! یه اتاق پره کتاب و سی دی و آلبوم
صاحب خونه حتما آدم باحالی بوده که یه اتاق خونشو اختصاص داده فقط به یادگاری هاش و خاطره هاش.
زین یهو پشت سرم گفت: بوووو
جیغ زدم پریدم بالا
_بیشور ترسیدم لذت میبری ازینکه اذیتم کنی؟
+خیلی زیاد، خب اینجا چخبره
یه نگاه بهش انداختم دیدم فقط یه حوله پیچیده دور پایین تنش
_فعلا خبری نیست بجز اینکه آقای مالیک کون لخت تو خونه ی جدیدش میگرده و رو مخ دوست دخترش میره
+خیلیم دلت بخواد میدونی چندنفر آرزو دارن جای تو باشن؟
_بگو بیان جای من باشن اعتراضی نمیکنم
بعد با شیطنت دماغشو گاز گرفتم
بلند خندید و گفت: این خونه ی دوست پدرمه، بعد از ده سال زندگی مشترک، زنش بهش خیانت میکنه و اونو تنها میزاره بخاطر همین همه خاطرات شونو جمع میکنه اینجا و درشم میبنده
_چقدر دردناک... ولی فیلمای باحالین باید حتما ببینیم شون
+میدونی چقدر قدیمی ان؟
_اره ولی من از چیزای قدیمی خوشم میاد
صدای زنگ در اومد ، دوییدم درو باز کنم که زین دستمو کشید گفت: بدون شلوار با یه تاپ که یقش تا شیکمت بازه میخوای بری جلو اون؟
+تو از کی تاحالا انقد غیرتی شدی؟
_از وقتی دوست دخترمو درحال بوسیدن رفیقم دیدم
+هیییی تیکه ننداز بهتر از تو ام که کون لختی
بدون اینکه توجهی کنه خندید و رفت درو باز کرد
یکی ازون فیلمای قدیمی رو گذاشتیم و مشغول غذا خوردن شدیم
وت یادتون نره جیگرا💕
دوست دارین تو زندگی جدید زین و کاترین چه اتفاقی بیوفته
YOU ARE READING
Crazy +18
Randomوقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه +18 _داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
