لیام:
بعد از دو روز هنوز کاترین با زین حرف نزده و شب ها ام توی اتاق خودش خوابیده، عذاب وجدان دارم! اگه اونا انقدر همو دوس دارن و الان بحث شون شده تقصیر منه، نباید اینجوری میشد، من فقط حقم رو میخواستم ولی انگار توی زندگیم چیزی به اسم آسایش وجود نداره و باید تا آخر عمرم تنها باشم و برای زین نوکری کنم.
تصمیمی که گرفتم اشتباه بود، نباید با الما دست به جدا کردن دوتا عاشق میزدیم، میرم پایین همه چیزو به الما میگم و ازش میخوام بره، براش یه خونه میگیرم و یجا ام براش کار جور میکنم که نخواد دستشم جلوی کسی دراز کنه، هرچی باشه اون دختر تنها دوستی بود که میخواست کمکم کنه.
توی دلم احساس سرما میکردم، رفتم جلو در اتاق الما، تردید داشتم که بهش بگم یا نگم، ولی اون حتما درک میکنه.
در زدم و با لحن بی تفاوت گفت بفرمایید، رفتم نشستم رو به روش
_لیام چرا رنگت پریده؟
_من دارم از عذاب وجدان میمیرم الما، من باعث شدم اونا قهر کنن
_تو باعث نشدی، اون دختره ی لوس زیادی به زین سخت میگیره
_منظورم ازون نظر نیست، راستش چجوری بهت بگم، احساس میکنم نقشه مون اشتباه بود
_عقلتو از دست دادی؟؟؟
_ببین تو باید ازین خونه بری، من برات هم خونه میگیرم هم کار جور میکنم.
داشتم تند حرف میزدم که یهو انگشت اشارش رو گذاشت روی لبم و گفت:هیس، من جایی نمیرم
_چی؟؟؟(تقریبا داد زدم)
_من اوایل قصدی جز کمک کردن به تو نداشتم ولی الان سه تا دلیل دارم که بمونم اینجا و براش بجنگم
*با اون دختره کاترین حسابی مشکل دارم و باید روش کم شه
*این همه مال و ثروت قراره به زین برسه و من لایق خوشبختی ام
*من از زین خوشم اومده
_الما نمیدونم چی بگم، دوتا مورد اول رو بر حسب شخصیت محکمت گذاشتم ولی این آخری اصلا بهت نمیاد!
_به من نمیاد بخوام با یکی که مثل خودمه وارد رابطه شم؟ من اخلاقای زین رو بررسی کردم، اون فکرمیکنه با کاترین خوشحاله ولی اینجوری نیست! اون باید با یکی باشه که پایه ی دیوونه بازیاش باشه
_و اون یکی حتما تویی؟؟
_بله منم، تو ام نمیتونی جلومو بگیری وگرنه خودتم لو میری، هنوز کاترین رو میخوای یا نه؟
_میخوامش
_پس عقب بشین و تماشا کن
_این کار اشتباه، به این نتیجه رسیدم که من نباید دنبالش بدو ام، اون خودش باید منو بخواد.
_اونجوری باید خیلی صبرکنی و وقتی ام که بهش برسی لذت نداره
_اما وجدانم ارومه
_لیام با اخلاق بودن رو بزار کنار! تهش تو سن هفتاد سالگی میشینه روی یه مبل تک نفره و به روزای الانت فکرمیکنی، اون موقع برات مهم نیست وجدان الانت آروم بوده یا نبوده ، برات مهمه که به نتیجه رسیدی یا نه، خوشحالی یا نه، تصور کن پیر شدی و هنوز زیر سایه ی زین ای، یا اینکه پیر شدی و دورت نوه هات بازی میکنن و کاترین بافتنی میبافه و بچه هات دارن باهم میخندن، تو کدومو میخوای؟
_چجوری میتونی انقدر سریع نظر ادمو عوض کنی؟
_اینجوری که توی زندگیم حق نظر دادن نداشتم و وقت زیادی برای فکرکردن به مسائل مختلف داشتم، لیام من میخوام برای آینده بجنگم تا نشم یکی مثل مامانم.
نیاز به بغل کردن داشتم، بدون اینکه حرفی بزنم الما رو بغل کردم و اونم تند تند میگفت همه چی درست میشه
STAI LEGGENDO
Crazy +18
Casualeوقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه +18 _داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
