الما:
همه چیز داره عجیب پیش میره، حسی که به زین داشتم و احساس میکردم عشقه فقط یه کراش زود گذر بود و حسی که به لیام داشتم و احساس میکردم برادرمه تبدیل شده به کسی که میخوام بخاطرش خودمو تغییر بدم. دنیا جای غیر قابل درکی عه، بعضی وقتا همه کار میکنه تا بهت ثابت کنه تو اشتباه میکنی و خودش درست میگه.
رفتم جلو اینه وایسادم، به صورتم نگاه کردم، من صورت معصومی دارم ولی درونم یه آتش فشانه که منتظره تا فوران کنه، من خودمو تبدیل کردم به یه آدم بی ارزش که راحت بدست میاد، همش الکیه که میگن میشه گذشته رو تغییر داد، هیچوقت نمیتونی نگاهاشونو جبران کنی
لیام میدونه من با زین خوابیدم و میدونه من چقدر تاالان کارای منفی کردم، و منم میدونم که اون انقدر کاترین رو دوست داره که بخاطرش از عزیز ترین آدم زندگیش(زین) گذشته
تاحالا حس کردین احساس تون بیهودس؟
حس کردین بهترین روزای عمر تون رو دارین بصورت فاکی میگذرونین؟
حس کردین همه چی دست به دست هم داده تا از پا در تون بیاره؟
من غرق شدم تو احساس گناه و آلودگی
ولی لیام میتونه مثل یه آب مقدس باشه و بریزه رو روحم و منو پاک کنه
سرمو انداختم پایین، فکر و خیال نمیزاشت آرامش داشته باشم، با صدای در به خودم اومدم
در باز شد، توی اینه نگاه کردم دیدم زین تو چار چوب در وایساده، قلبم ریخت و با استرس برگشتم بهش نگاه کردم
قبل اینکه من چیزی بگم برگشت گفت: الما نیمدم تا درباره اون شب حرف بزنم، اومدم بهت بگم من همه چی رو فراموش کردم و نمیخوام به هیچی بجز رابطم با کاترین فکرکنم، و امشب قراره مهمونی بگیرم و میخوام کمکم کنی
آب دهنمو قورت دادم، خیالم راحت شده بود که نیمده تحقیرم کنه با اعتمادبنفس گفتم: چه مهمونی ای و چه کمکی؟
_تولد لیام
انگار قلبم یه لحظه وایساد، حس شیرین دوست داشتن بهم دست داد
یه لبخند بزرگ زدم و گفتم: چه کمکی میتونم بکنم؟
_لیامو ببر بیرون، میخوایم خونه رو تزئین کنیم
یه استرس و ذوق خاصی بهم دست داد سریع گفتم:باشه و رومو کردم سمت اینه مثلا من دارم خیلی عادی موهام رو شونه میکنم در صورتی که دارم از هیجان پاره میشم!
زین که درو بست سریع پریدم رو تخت و گوشیم رو برداشتم، باید به لیام تکست بدم، حس دخترای چهارده ساله که برای اولین بار میخوان به دوست پسرشون تکست بدن رو داشتم.
(خب بچه ها اینو+ گذاشتم ینی مسیج الما، اینو گذاشتم_ ینی جواب لیام)
+سلام
_سلام چیزی شده؟
+مگه باید چیزی بشه تا بهت تکست بدم؟
_نه خب خوبی؟
چه حال عالی ای داشتم وقتی حتی انقدر ساده داشت باهام حرف میزد، حالمو پرسید ینی براش مهمم؟
+مرسی، لیام میخوام یه اعترافی کنم، من درباره سکسم با زین بهت دروغ گفتم.
نمیدونم چرا اینو نوشتم ولی دلم میخواست دربارم فکر بد نکنه
_حدس میزدم دروغ باشه ولی چرا؟
+چون میخواستم بهت ثابت کنم دختر قدرتمندی ام و میتونم هرچیزی که میخوام رو بدست بیارم اما خب اینجوری نیستم، تو چرا حدس میزدی دروغ باشه؟
_چون تو خیلی پاک تر و مهربون تر از چیزی هستی که از ته دلت بخوای دو نفر رو جدا کنی، تو فقط بخاطر لطفت به من الان اینجایی وگرنه من میدونم حسی به زین و پولاش نداری.
بغضم گرفت،اون چقدر ساده و خوش باوره که منو همچین آدمی میبینه، از دید اون من یه دختر خوبم؟ ینی دربارم فکر بدی نمیکرده؟
+لیام تو خیلی خوبی، ای کاش میتونستم کمکت کنم
_تو تا الان ام خیلی کمکم کردی، اگه نبودی از تنهایی دق میکردم
+میتونم دعوتت کنم به یه قهوه؟
_اووو معمولا پسرا دخترا رو به قهوه دعوت میکنن
+پس چرا اینکارو نمیکنی؟
_یعنی اگه بگم بریم قهوه بخوریم میای؟
+اره ولی من پیتزا رو ترجیح میدم
_خانم دکتر ده دقیقه دیگه توی پارکینگ میبینمتون
از ذوقم بلند بلند میخندیدم، ولی اگه شب تولد باشه من باید از الان برم حموم
+ده دقیقه برای حاضر شدن یه خانم کافی نیست لیام
_اوه ببخشید خب من حاضرم هروقت حاضر بودی تکست بده
+باشه فعلا
باید براش کادو بگیرم، خودمم باید پیرهن بگیرم، پولی که لیام روزای اول بهم داده بود رو برداشتم گذاشتم تو کیف دستی کوچیکم، لباسامم گذاشتم رو تخت و با رقص رفتم سمت حموم
_خببب من با اینکه فشار امتحانای دی داره پارم میکنه بازم اومدم براتون اپ کردم پارت بعدی رو از دست ندین😘
YOU ARE READING
Crazy +18
Randomوقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه +18 _داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
