سیاهی

1.3K 108 16
                                        

بچه ها همه مسیج هاتونو میخونم و خیلی دوستون دارم ولی چون ایمیل ام مشکل داره نمیتونم جواب شونو بدم

کاترین:
نمیدونستم باید چیکار کنم حتی نمیتونستم حرفی بزنم، نمیدونم قراره چه بلایی سرم بیاد ولی لیام مقصر نیست باید من تنبیه بشم نه اون!
خواستم یچیزی بگم که لیام با لکنت گفت: زین
زین با صدای خش دار گفت: من همه چیو دیدم لیام و میدونم که تو تقصیر نداری، کاترین به تو اویزون شد و اون کارو کرد.
لیام دوباره گفت:زین
زین داد زد: مهمونی تمومه همه بیرون
بعد دست منو گرفت و محکم با خودش کشید سمت طبقه بالا
من هنوز نمیدونستم چی باید بگم فقط دعا میکردم که یکی به دادم برسه ولی هیچکس جرات نداشت بیاد سمت زین حتی خوده لیام.
وقتی رسیدیم به اتاق درو باز کرد و منو هول داد تو، بخاطر شدت ضربش با زانو خوردم زمین
نشستم و با بغض گفتم: زین من
وسط حرفم پرید و خیلی آروم گفت: گریه نکن بیبی اشکاتو نگه دار که باید بعدا بیشتر ازشون استفاده کنی
_خواهش میکنم به حرفم گوش کن
اومد جلوم رو زانو هاش نشست و دست کشید رو گونم بعد دوباره آروم گفت: من بهت گفته بودم حق نداری مشروب بخوری، گفته بودم حق نداری بجز خودم کسیو بغل کنی، کفته بودم لبات فقط برای منه،
یهو بلند عربده زد: ولی تو مست کردی و داداشه منو بغل کردی و اونو بوسیدی ، اونم جلوی همه
تو منو جلو زیر دستام خرد کردی و از همه بدتر از اعتمادم سو استفاده کردی، تو چیزی که برای من بودو ورداشتی حراج کردی.
بلند زدم زیر گریه و گفتم: معذرت میخوام زین قول میدم تکرار نشه من همه چیو جبران میکنم
دوباره آروم گفت: من میخواستم بخاطرت تغییر کنم من حتی میخواستم با اون دوست مزخرفت و دوست پسره کله فرفریش بریم مسافرت و همه چی خیلی آروم باشه، من میخواستم بخاطرت معمولی باشم
یهو بلند خندید و بین خنده هاش گفت: ولی تو لیاقت نداری کاترین تو ثابت کردی که باید باهات بااون روم برخورد کنم
ساکت شد و یهو داد زد: دیگه همه چی برات سیاه میشه دختر
بعد دوباره خندید و رفت و پشت سرش در رو قفل کرد، زانوهامو بغل کردم و فقط گریه کردم، نمیدونستم چیکار باید بکنم یا حتی چیکار میتونم بکنم
حتی گریه نمیتونست تسکینم بده ساعت سه شده بود و هیچ خبری نبود خونه از همون موقع که زین منو اورد تو اتاق ساکته تاالان.
صدای پا داره به سمت اتاق میاد، صدا متوقف شد
با ترس گفتم: زین تویی؟
صدای الما اومد که گفت: خوشحال باش که زین نیستم وگرنه بدجور تو دردسر بودی
_الما الما خواهش میکنم کمکم کن بیام بیرون، لیام کجاست؟ چرا نمیاد به دادم برسه؟
+اولا که کلیدا پیشه زینه و زین الان رفته مقدمات سفر جنابالی رو کنترل کنه و لیام انقد مست بود که کارش به بیمارستان کشید، الان فقط منوتو و ده تا بادیگارد گردن کلفت اینجاییم
_مقدمات کدوم سفر؟؟؟
+قراره ببرتت واشینگتون جایی که هیچکس ندونه اونجایین تا با خیال راحت هرکاری دلش خواست باهات بکنه
_چی الما الما خواهش میکنم کمکم کن بیام بیرون من نمیخوام ازینجا برم
+من فرشته ی نجاتت نیستم کاترین ولی تو میتونی فرشته ی نجات من بشی با رفتنت، وقتی تو ازینجا بری و لیام نبینتت فراموش میکنه که چه حسی بهت داشته و من میمونم و لیام و این خونه و کلی خدمتکار
داد زدم: ازت متنفرم هرزه
هیچی نگفت فقط صدای دور شدن پاش اومد، این همه عقده از کجا اومده؟
نمیتونم تمرکز کنم، من این همه وقت با زین وقت گذرونده بودم و همیشه آرومش کردم ولی الان نمیتونم پیش بینیش کنم! میخواد چیکار کنه؟ منو ببره اونجا که مثلا تنبیهم کنه؟ چه کاره دیگه ای مونده که باهام نکرده باشه!
اگه بریم من دیگه هیچ راهی واسه ارتباط با بقیه ندارم، حتی المای منفور و لیامی که برام دردسر درست کرد رو نمیبینم اونجا تنهای تنها ام و از همه بدتر اینکه نمیدونم الان چی تو سره زین میگذره!

Crazy  +18Where stories live. Discover now