وقتی پرستار یه بیمار روانی باشی حتی عشق جور دیگه ای وارد زندگیت میشه
+18
_داستان کاملا متفاوت هست پس آدم های متفاوت این داستان رو انتخاب میکنن، شما جزو شون هستی؟
داستان از نگاه زین: بعد از حموم دل چسب با کاترین ، فقط خوابیدن میتونست حال خوبمو تکمیل کنه، کاترین بی حال افتاد روی تخت و ملافه رو دور خودش کشید و چشمای خوشگلش رو بست، دلم میخواست نگاش کنم، انقدر که دیگه جز اون هیچی تو ذهنم نمونه، توی دلم خالی میشه وقتی به این فکرمیکنم که من اونی نیستم که اون میخواد، دوستش دارم ولی نمیخوام خودمو عوض کنم، میخوام همینجوری که هستم باهام باشه ولی اونم حق داره، یه دختره لوس و شیطون که آزادی داشته هرجایی بره و هرکاری بکنه رو زندانی کردم توی یه خونه و ازش میخوام تا ابد روی کاناپه باهام فیلم ببینه، افکار آشفته و صدایی که توی سرم همیشه زر میزنه نمیزاشتن آرامش داشته باشم، اون دکترای لعنتی تنها فایده ای که برام داشتن قرص خواب هاشون بود، توی جیب یکی از کت هام قرص هام هستن،رفتم سمت کمد که چشمم افتاد به حموم،یه لبخند ناخوداگاه گوشه ی لبم نشست وقتی به این فکرمیکردم که قراره تمام جاهای خونه رو با عشقبازی مون نشونه گذاری کنیم. سه تا قرص خواب ور داشتم و بدون آب قورت دادمشون. روی تخت ولو شدم و سعی کردم به چیزای خوب فکرکنم، ولی هیچ چیز خوبی جز کاترین وجود نداره، برگشتم سمتش و به صورت عروسکم نگاه کردم که چجوری آروم خوابیده و نفس میکشه، پلکام داشت سنگین میشد.
چشمامو باز کردم،جایی رو نمیدیدم، من کجام؟ سریع پاشدم نشستم، از پنجره ی اتاق چراغ های حیاط معلوم بود، خیالم راحت شد من خونم و توی اتاقه خودمم، چشمام به تاریکی عادت نکرده بود واسه همین مثل نابینا ها دست زدم به بغلم که ببینم کاترین پیشمه یا نه، اره دستم خورد به پاهاش ، خیالم راحت شد از جام بلند شدم ولی سرگیجه ی بدی داشتم،خیلی ام گشنمه، با هزار زحمت در رو پیدا کردم، راهرو بخاطر نوری که از پایین میومد روشن تر از اتاق بود، تمرکز کردم که نیوفتم، نه بخاطر خودم، بخاطر اینکه صدای افتادنم کاترین رو بیدار نکنه. حتما یکی از خدمتکارا بیداره چون لیام که سر ساعت ده میخوابه، اومدم پایین و خانم البرت رو دیدم! اصلا حواسم نبود اونم توی خونس ولی خوبه یکی بیداره که بهم بگه ساعت چنده. تا منو دید هیجان زده شد و گفت: بیدار شدین؟ _مگه مرده بودم که دیگه بیدار نشم؟ _اخه عصری صداتون زدیم که بیدار شین بریم توی حیاط عصرونه بخوریم و بیشتر با شما و خانومتون اشنا بشم ولی بیدار نشدین، برای شام ام بیدار نشدین _فاک الان ساعت چنده؟ _ساعت دوازده و نیم شبه _لعنتی چقدر زیاد خوابیدم یکم فکرکردم و یاد قرص ها افتادم، اهمیتی نداره چقدر خوابیدم، مهم اینه چند ساعت بدون فکر و خیال بودم به خانم البرت گفتم: من گرسنمه، خدمتکارا ام خوابن ، خودمم چیزی بلد نیستم، میتونم از دکتر شخصیم خواهش کنم برام غذایی که از شام مونده رو گرم کنه؟ _بله میتونین ولی چیزی از شام نمونده من کلافه بودم و باید یچیز میخوردم، صدامو در حالتی که سعی میکردم آروم حرف بزنم بلند کردم و گفتم: ولی من گرسنمه لبخندی زد که انگار از فریاد زدنم خوشش میاد، این دکتر خودش کسخله ، باید قرص هامو بیارم بدم بهش که بخوره ، منتظر بودم یچیز بگه ولی هنوز داشت لبخند میزد _اگه لبخندات تموم شدن بهم بگو چیکار کنم _موتور دارین؟ _چی؟ این وقت شب ازم میپرسی موتور دارم اونم وقتی که چیزی جز غذا نمیخوام صداشو محکم کرد: جوابمو بده این خانم دکتر میخواد ازش حساب ببرم؟ عمرا، اگه قرار باشه به یه زن چشم بگم اون کاترین ، نه یه دکتر که توی فیس بوک ول میچرخه. اما الان حوصله ی یکی به دو کردن باهاشو ندارم _توی پارکینگ یه موتور هست ولی برای تامیلسون _تامیلسون خدمتکارتونه؟ _نه صاحب قبلی این خونس _پس میتونیم بریم سراغ اون موتور؟ _اره هرچیزی که اینجاست ماله منه دیگه _پس میبرمتون رستوران _این ساعت جایی باز نیست _من جاهای زیادی رو میشناسم که این ساعت تازه شروع به کار میکنن بااینکه الان تابستون ولی شب ها هوا سرده بخاطر همین یه سویشرت پوشیدم و خانم دکتره ام رفت توی اتاق و با یه کت چرم مشکی اومد، اون نشست پشت موتور و گفت که خودش رانندگی میکنه، منم مثل دخترا پشتش نشستم، نمیدونم این یارو چشه ولی جوری رانندگی میکنه و لایی میکشه که دارم شک میکنم لیام از تیمارستان پیدا نکرده باشتش، یجا واقعا نزدیک بود تصادف کنیم که از دهنم پرید بلند گفتم: یا مسیح اون بلند خندید و گفت:ترسیدی؟ _با رانندگی جنابالی اره _خوبه، آدما بعضی وقتا باید بترسن تا بفهمن فاصله شون با از دست دادن همه چیز فقط چند ثانیس ، توی اون چند ثانیه دیگه نه پول کمک شون میکنه نه رفیق شون نه عشقشون _درس اخلاق رو وقتی بده که شیکمم سیر باشه خندید و سرعتشو بیشتر کرد داد زدم:چیکار میکنی روانی _میخوام زودتر برسیم که شیکمت سیر شه بهت درس اخلاق بدم. رسیدیم به یه محله ی عجیب غریب، تاحالا اینجا نبودم، همه مغازه ها باز بودن، ولی مغازه های کثیف و کوچیک، چنتا سیاه پوست داشتن گوشه ی کوچه مواد میکشیدن و کسی باهاشون کاری نداشت، چنتا دختر با هیکله درشت و لباسای باز داشتن قیمت خودشونو میدادن به یه اکیپ پسره لات، یه کلاب اونطرف بود که صدای آهنگ بلندش کوچه رو پر کرده بود، یه رستوران بی کلاس اونجا بود که اون دختره جلوش موتور رو پارک کرد، با حالتی که انگار حالم بهم خورده گفتم: اینجا؟؟؟ _الان ساعت یک و ربع ، میخوای ببرمت مک دونالد؟ دستمو کشید و بردتم توی رستوران، نسبت به این ساعت شلوغ بود _اینجا بهترین رستورانه این منطقس، به جاش نگاه نکن، غذا و نوشیدنی های خوبی داره دوتا چیز برگر سفارش دادیم و یارو گفت ده دقیقه طول میکشه تا برامون بیاره، داشتم با انگشتام بازی میکردم که گفت: راستی منو خانم البرت صدا میکنی سخت نیست برات؟ راحت باش منو الما صدا کن _برام فرقی نمیکنه ولی اوکی _خب از خودت بگو _چیز جالبی درباره ی من وجود نداره که بخوای بدونی _راستی دوستت خیلی جنتلمن بود، ازش چی میدونی؟ _ازش چی میدونم؟ تمام عمرم رو کنارش بودم، منو لیام باهم بزرگ شدیم _اووو پس بخاطر همین به من کلی پول پیشنهاد کرده تا تو خوب بشی _من خوبم، همینجوری خوبم ولی کاترین ازم یه شخصیت خیلی متین و آروم میخواد _یه شخصیت مثل لیام؟ یکم فکرکردم، حق با اونه مثل لیام، گفتم: اره اون میخواد من مرد خانواده باشم و همه چیز آروم پیش بره _ولی تو هیجان و نا پایدار بودن آرامش رو ترجیح میدی؟ _زندگی لیام کسل کنندس _ازون برام بگو _لیام برای من مثل فرشته ی نجات میمونه، آشنایی ما برمیگرده به خیلی وقت پیش، هفت سالم بود که بابای لیام اومد توی باغ عمارت و شد باغبون ما، من تازه مشکل پیدا کرده بودم و دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم، دعوا های پدر مادرم باعث مشکلم بودن پس دلم میخواست حرصم رو روی اموال شون خالی کنم، با اینکه به هیچ جای اونا نبود ولی یکم آروم میشدم، یه شب وقتی همه خواب بودن رفتم سراغ سبزه ها، آقای پین تمام سبزه هارو به شکل مجسمه درست کرده بود، با قیچی شروع کردم تا اونجایی که قدم میرسید به چیدن سبزه ها، یهو فکرکردم یکی پشتمه، برگشتم دیدم دوتا چشم قهوه ای دارن نگام میکنن، ترسیدم افتادم، دستشو سمتم دراز کرد و بلندم کرد _میخوای بری به همه بگی که اینکارو کردم؟ _نه _ولی دارم همه زحمتای باباتو به باد میدم _ولی اینجوری آروم میشی، منم وقتی مادرم ترکمون کرد همیشه با قیچی همه چیزو خراب میکردم _اسمت چیه _لیام _منم زینم باهم دست دادیم و نشستیم روی تاب و تا نزدیکای صبح حرف زدیم و از مامانش برام گفت و منم از مشکلم براش گفتم، رفتم توی اتاقم و خوابیدم، صبح مامان بابام اومدن بالا سرم و با داد بیدارم کردن و گفتن باید درباره سبزه ها بهشون توضیح بدم، من ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم،یه صدایی توی سرم میگفت تقصیر تو نیست، گناهی نکردی ولی بقیه رو گناهکار کن. گفتم کار پسره اون باغ بون جدیدس، آقای پین حسابی لیام رو تنبیه کرد و بابام ام به آقای پین گفت باید یک ماه بدون حقوق برامون کار کنه،ولی بازم لیام نگفت که کار من بوده، یبار دکتره احمقم اومده بود که بهم سر بزنه منم عصبی شدم وقتی گفت هرروز دارم بیمار تر میشم و اباژور اتاقمو سمتش پرت کردم،بابام سه روز توی زیر زمین زندانیم کرد و گفت فقط یه وعده بهم غذا میده، لیام بااینکه بخاطر من تنبیه شده بود، شب اومد پیشم و گفت:برات ساندویچ مرغ اوردم _میدونی اگه بفهمن اینجایی چیکارت میکنن؟ کمرشو نشونم داد که پر جای کبودی کمربند بود _معذرت میخوام این بخاطر دروغ منه _اشکال نداره پسر، زخما خوب میشن ولی کسایی که وقتی زخم داشتی کنارت موندن تا ابد پیشت میمونن _ولی من که پیشت نبودم _الان که پیش همیم دوتایی تا صبح ساندویچ خوردیم و خندیدیم و رفت، شب دوم برام نون تست و کره آورده بود، گفت: بخاطر حقوق بابام امشب شام نداشتیم منم از صبحونه ی خودم برات اوردم _پسر تو از صبح تا الان هیچی نخوردی بخاطر من؟؟؟ _چند ساعت گرسنگی ارزش حرف زدن و خندیدن با یه دوست رو داره اون شب ام کنارم بود، وقتی که حتی پدر مادرم تنهام گذاشته بودن، یه بچه با بیماری عصبی رو توی یه زیر زمین تاریک تنها گذاشتن، شب سوم منتظرش بودم ولی نیمد،فکرکردم اونم تنهام گذاشته ولی وقتی بابام آزادم کرد رفتم خونشون توی باغ یه کلبه چوبی داشتن، آقای پین بخاطر شغلش مجبور بود بهم احترام بزاره واسه همین اجازه داد برم تو، یجای خیلی حقیر ولی یه پسر اونجا زندگی میکرد که ارزش بهترین هارو داشت، دیدم لیام یه گوشه نشسته، وقتی منو دید بلند شد ولی پاش درد داشت، زیر چشم چپشم کبود شده بود، مثل همیشه لبخند زد:سلام آزاد شدی؟ _چیشده چرا صورتت کبوده؟چرا نیمدی پیشم؟ خیلی آروم گفت: وقتی داشتم برات ساندویچ درست میکردم بابام مچم رو گرفت و گفت میخوای بری پیش همون پسره؟ ما خودمون بزور چیزی برای خوردن داریم بعد تو میخوای غذای خودمون رو بریزی توی شیکم اون بچه ی میلیاردر که بهترین چیزا رو خورده؟ بهش گفتم باید بیام پیشت ولی اون منو زد، منم از درد نمیتونستم بیام پیشت. گریم گرفت و بغلش کردم، همون موقع بود که برادر شدیم، پیش بابام رفتم و گفتم که سبزه ها کار من بوده اونم حقوق روزانه ی آقای پین رو بهشت پرداخت میکرد و وقتی قول دادم که قرص هامو بخورم اجازه داد لیام توی اتاق من باشه، زندگیم با وجود لیام عالی بود، بابام به جفت مون درس میداد و مامان شبا برای جفت مون قصه میگفت، باهم بزرگ شدیم و هربار اشتباهی کردم اون بخاطرش تنبیه شد، حتی بعضی وقتا که میترسیدم میگفتم لیام نزاشت قرصامو بخورم و اون دوباره تنبیه میشد ولی هیچوقت اعتراض نکرد، توی هیفده سالگی مون از یه خدمتکار خوشش اومد، یه دختر مو فرفری پونزده ساله که خیلی پاک بود، لیام همه فکرش اون دختر بود و این منو میترسوند، میترسیدم از دست بدم لیامو، واسه همین به بابام گفتم اون دختره از اشپزخونه دزدی میکنه و اونو انداختن بیرون، لیام هیچوقت نفهمید کار من بود. الما بین حرفام گفت: تو باعث شدی سال ها اون درد بکشه ولی اون باعث شد تو کوچیک ترین آسیبی نبینی، تو باعث شدی اون عشقش رو از دست بده ولی اون باعث شد تو الان با اون دختر بلوند باشی. داشت عصبی میشد و با حرص حرف میزد : تو باید تقاص پس بدی، تو باید بجای اون تنبیه میشدی ، پس در آینده ای نه چندان دور ، توسط زندگی تنبیه میشی، زمین کرده زین _درس اخلاقت رو تموم کن برگر هارو آوردن
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
نگاهی سرشار از تاسف بهم کرد و بعد توی سکوت مشغول خوردن غذامون شدیم، توی مسیر برگشت بهش گفتم: تو که چیزی به لیام نمیگی؟ اون دختره مو فرفری و... _نه _ممنون اون دکتره مرموزی عه و حرفایی که درباره ی تقاص زد از سرم بیرون نمیرن، حق بااونه من تمام این سالا لیام رو زجر دادم و حتی نزاشتم اون عشق رو احساس کنه ولی اون بهم کمک کرد تا عشقمو بدست بیارم، یه حس مزخرفی داشت مغزمو به فاک میداد، بهش میگن عذاب وجدان؟ هرچی هست داره منو نابود میکنه، باید با لیام حرف بزنم، باید بهش بگم که حاضرم هرکاری براش بکنم تا خوشحال باشه
«خب جیگرا این پارت ام تموم شد، شما طرف کدومین؟ لیام یا زین😈 بچه ها خیلی دلم میخواد هرروز یه پارت بزارم چون خودمم هیجان دارم واسه ادامه ی فف ، ولی وت ها پایینه، با وت ها و کامنت هاتون بهم روحیه بدین😘»