10

48 11 9
                                        

نزدیکای صبح بود و لیام همچنان نخوابیده بود. سردرد هاش چند وقتی می‌شد که برگشته بودن و این بیشترعصبیش می‌کرد.

به سقف اتاق خیره شده بود و به صدای باد که پرده های اتاق رو به رقص دراورده بود گوش می داد. کمی توی تخت موند تا بالاخره تصمیم گرفت بلند بشه و از اتاق بیرون رفت. تقریبا یک ساعت دیگه همه بیدارمیشدن و الان وقت خوبی برای خروج از عمارت بود تا از دست سوال های بی وقفه نایل در امان بمونه!

از عمارت خارج شد و به عمارت کناری رفت. بی توجه به نگهبان ها پشت در اتاق ایستاد و بعد از در زدن وارد شد.

توی قسمت تاریک اتاق روی صندلی نشسته بود و چیزی نمی گفت. لیام درست پشت سرش نشست و به دیوار تکیه داد.

_ بهتری؟

مرد جواب نداد.

_ چرا چیزی نمیگی؟

_ بهترم.

_ دکتر اینو گفته؟

_ نه.

_ حالت بدتر شده، میدونم.

_ اگه میدونی پس چرا میپرسی؟

لیام چند دقیقه سکوت کرد و بعد پرسید:

_ شیمی درمانی بعدیت چه روزیه؟

_ خیلی وقته دیگه شیمی درمانی نمیکنم.

لیام با عصبانیت بلند شد، به سمت مرد رفت و روبه روش ایستاد.

_ میفهمی چی داری میگی؟! تو... تو که میگفتی همه رو انجام میدی! داری با دستای خودت خودتو به کشتن میدی، میفهمی؟!

_ لیام آروم باش. دکتر قطع امید کرد خودتم میدونی. تا همینجا هم بخاطر تو ادامه دادم.

_ دکتر قطع امید نکرد! تو خودت میخوای بمیری. خیلی ممنون که بخاطر من تا الان نمردی!

گفت و اتاق رو ترک کرد.
مرد سکوت کرد و چیزی نگفت، چشم هاش رو بست و اجازه داد تا قطره های اشک مزاحم از روی گونه های چروک خورده اش پایین بریزن.

لیام به عمارت و اتاق خودش برگشت. صدای بستن در اتاقش اونقدر بلند بود که زین رو که خواب و بیداربود کاملا هشیار کنه.

از روی تخت بلند شد و به تراس رفت. نگاهی به سمت راستش که اتاق لیام بود انداخت و متوجه باز بودن پنجره ها شد. کمی جلوتر رفت تا شاید دیدی به اتاق لیام داشته باشه و از روی کنجکاوی نگاهی به اتاق لیام بندازه که لیام هم به تراس اومد و زین سریع به جای قبلی خودش برگشت.

Together Where stories live. Discover now