نزدیکای صبح بود و لیام همچنان نخوابیده بود. سردرد هاش چند وقتی میشد که برگشته بودن و این بیشترعصبیش میکرد.
به سقف اتاق خیره شده بود و به صدای باد که پرده های اتاق رو به رقص دراورده بود گوش می داد. کمی توی تخت موند تا بالاخره تصمیم گرفت بلند بشه و از اتاق بیرون رفت. تقریبا یک ساعت دیگه همه بیدارمیشدن و الان وقت خوبی برای خروج از عمارت بود تا از دست سوال های بی وقفه نایل در امان بمونه!
از عمارت خارج شد و به عمارت کناری رفت. بی توجه به نگهبان ها پشت در اتاق ایستاد و بعد از در زدن وارد شد.
توی قسمت تاریک اتاق روی صندلی نشسته بود و چیزی نمی گفت. لیام درست پشت سرش نشست و به دیوار تکیه داد.
_ بهتری؟
مرد جواب نداد.
_ چرا چیزی نمیگی؟
_ بهترم.
_ دکتر اینو گفته؟
_ نه.
_ حالت بدتر شده، میدونم.
_ اگه میدونی پس چرا میپرسی؟
لیام چند دقیقه سکوت کرد و بعد پرسید:
_ شیمی درمانی بعدیت چه روزیه؟
_ خیلی وقته دیگه شیمی درمانی نمیکنم.
لیام با عصبانیت بلند شد، به سمت مرد رفت و روبه روش ایستاد.
_ میفهمی چی داری میگی؟! تو... تو که میگفتی همه رو انجام میدی! داری با دستای خودت خودتو به کشتن میدی، میفهمی؟!
_ لیام آروم باش. دکتر قطع امید کرد خودتم میدونی. تا همینجا هم بخاطر تو ادامه دادم.
_ دکتر قطع امید نکرد! تو خودت میخوای بمیری. خیلی ممنون که بخاطر من تا الان نمردی!
گفت و اتاق رو ترک کرد.
مرد سکوت کرد و چیزی نگفت، چشم هاش رو بست و اجازه داد تا قطره های اشک مزاحم از روی گونه های چروک خورده اش پایین بریزن.
لیام به عمارت و اتاق خودش برگشت. صدای بستن در اتاقش اونقدر بلند بود که زین رو که خواب و بیداربود کاملا هشیار کنه.
از روی تخت بلند شد و به تراس رفت. نگاهی به سمت راستش که اتاق لیام بود انداخت و متوجه باز بودن پنجره ها شد. کمی جلوتر رفت تا شاید دیدی به اتاق لیام داشته باشه و از روی کنجکاوی نگاهی به اتاق لیام بندازه که لیام هم به تراس اومد و زین سریع به جای قبلی خودش برگشت.
ESTÁS LEYENDO
Together
Fanfiction_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
