ساعت یک شب رو نشون می داد. تقریبا از صبح مشغول رسیدگی به کار هایی بود که لیام بهش گفته بود. گردن درد عجیبی همراهش بود و خب این چیز غیر قابل پیش بینی ای نبود و بعد از خوابیدن روی اون زمین سرد و سفت قطعا باید انتظارش رو می داشت.
کش و قوسی به بدنش داد و بعد به سمت آشپز خونه رفت. همه جای عمارت تاریک بود به جز آشپز خونه. با قدم های آروم وارد شد و میشد گفت انتظار رو به رو شدن با هرکسی رو داشت به جز اون دختر.
این دومین باری بود که از وقتی لورا به عمارت اومده بود با هم مواجه می شدن.
لورا در حال برگردوندن بطری آب به یخچال بود که به محض برگشتن با زین رو به رو شد و چیزی نمونده بود با صدای جیغش همه از خواب بیدار بشن.
_ هی نترس، منم. خوبی؟
زین با لبخند و آرامش گفت.
_ خوبم.
لورا با لبخندی که بر لب داشت گفت و به سرعت قصد ترک آشپز خونه رو داشت که ناخواسته پای چپش به یکی از صندلی ها برخورد کرد و باعث شد از درد چشم هاش رو ببنده و دستش رو روی محل پانسمان شده بذاره.
زین با دیدن لورا که توی چند قدمی از خودش بود به سمتش رفت و بازوی اون رو به آرومی نوازش کرد و پرسید:
_ حواست کجاست؟! چیزیت که نشد؟
_ نه فقط یه کم درد گرفت. چیزی نیست.
در همین حین صدای لیام به گوش رسید که توی ورودی اشپز خونه ایستاده بود.
_ اینجا چه خبره؟ مشکلی پیش اومده؟!
زین به محض شنیدن صدای لیام به سمتش برگشت و گفت:
_ نه، فقط لورا...
اما لورا اجازه ادامه دادن به زین نداد و گفت:
_ مشکلی نیست. معذرت میخوام.
به محض تموم شدن حرفش از کنار لیام عبور کرد و به سمت اتاقش رفت.
لیام توی تاریکی دور شدنش رو تماشا کرد و بعد به سمت زین رفت و با تعجب پرسید:
_ این چرا اینجوری بود؟!
زین شونه ای بالا انداخت و گفت:
_ نمیدونم.
"دختره ی عجیب وغریب." لیام زیر لب زمزمه کرد و به چهره هنگ اور زین خیره موند.
زین دستی توی موهاش کشید و شروع کرد به زیر لب سوال پرسیدن از خودش.
"من اینجا چیکار داشتم؟"
STAI LEGGENDO
Together
Fanfiction_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
