12

44 11 10
                                        

از در تراس فاصله گرفت و به لیامی که مشغول خوردن تُستش بود نگاه کرد. حقیقت این بود که لیام واقعا جذاب بود و نمیشد این رو انکار کرد!

صبحانش رو کامل خورد و حالا حس بهتری داشت. خواست بلند بشه و از زین بخاطرش تشکر کنه اما زین زود تر خودش رو به لیام رسوند و اجازه نداد بلند بشه.

_ چیزی شده؟!

لیام با تعجب پرسید و با چشم های گرد شده به زین که توی فاصله چند سانتی متریش بود خیره شد.

_ بلند نشو، باید چک کنم ببینم هنوزم تب نداری یا نه.

_ ولی چک کرده بودی!

_ میدونم، خواستم مطمئن بشم از اونجایی که نذاشتی به کسی بگم یهو غش نکنی جناب پین!

لیام بخاطر حرف زین خندش گرفت اما سعی کرد با گاز گرفتن لبش چیزی رو بروز نده. زین با دیدن این کار لیام لبخندی زد و گفت:

_ خب چرا نمیخندی؟ همش که نباید اخم کنی پینو!

لیام با شنیدن کلمه "پینو" و طوری که زین به زبونش آورد شروع کرد به خندیدن و کم کم صدای خنده هاش بلند تر می‌شد.

_ میشه بگی الان دقیقا به کجای حرف من داری میخندی؟!

زین در حالی که خودش میخندید پرسید و منتظر جواب شد.

_ به "پینو" میخندم مالیک. لقب جدیدمه فکر کنم!

_ اوه شک نکن پینو!

با صدای کوبیده شدن در اتاق هردو ساکت شدن.

_ میتونم بیام داخل؟

صدای نایل بود که از پشت در شنیده می‌شد. زین به سمت در رفت و اون رو باز کرد و نایل وارد اتاق شد.

_ هی پین خوبی؟!

نایل بدون معطلی به سمت لیام رفت و پرسید.

_ خوبم. ولی... ولی تو از کجا میدونی من حالم خوب نبود؟!

پرسید و حالا با اخم هایی که روی صورتش جا خشک کردن به زین نگاه کرد.

_ من چیزی بهش نگفتم، قسم میخورم!

زین گفت و منتظر به نایل نگاه کرد تا حرفش رو تایید کنه.

_ چی؟! چی میگین شما؟ مگه حالت بد بود لیام؟
من صدای خنده هاتونو شنیدم گفتم حتما لیام سرش به جایی خورده ‌ومغزش جا به جا شده که اینجوری میخنده، اونم اینجا!

Together Where stories live. Discover now