چیزی تا طلوع خورشید نمونده بود...
_ همین الان هم میتونیم این عوضیا رو تحویل بدیم تام!
رابرت گفت و روی صندلی نشست.
_ اوه جدی اینطور فکر میکنی؟ ولی من این اجازه رو ندارم که اینکار رو بکنم خودتم خوب میدونی و الان یا حتی چند روز آینده هم زمان مناسبی نیست.
_ تا زمانی که تو میخوای ممکنه همه چیز خوب پیش نره! بهتره این رو با رئیس درمیون بذاری.
رابرت گفت و "آهی" کشید.
_ تو چرا انقدر ساکتی کریستین؟
تام گفت و منتظر به کریستین نگاه کرد.
_ داشتم فکر میکردم.
_ خب نتیجه ای هم گرفتی؟
تام پرسید.
_ اره گرفتم. ما فهمیدیم مرگ لُرد کار کی بوده ولی پسرش هنوز نمیدونه و تا این رو بفهمه طول میکشه.
تام در تایید حرف های کریستین سری تکون داد و خواست که ادامه بده.
_ موضوع خیلی سادهست میتونیم بهش بگیم که فهمیدیم کار کیه اینطوری به نفع خودمون هم هست.
تام و کریستین چند دقیقه ای سکوت کردن و بعد رابرت شروع کرد به حرف زدن و گفت:
_ من که مشکلی توی این کار نمیبینم ولی کدوممون باید این موضوع رو بگه؟
قبل از اینکه تام در جواب رابرت چیزی بگه، کریستین گفت:
_ من میگم!
_ مانعی نمیبینم، میتونی انجامش بدی. شاید برای جمع کردن موضوع اون دعوای مسخره هم خوب باشه و اینطوری بیشتر بهت اعتماد کنه.
تام گفت و رابرت هم تایید کرد.
چه کسی میدونست که هدف اصلی کریستین چیه؟ اون دشمن بود یا دوست؟! از چه اعتمادی حرف میزدن؟ این فقط کریستین بود که زیر آوار چیزهایی که نباید زیر پا میذاشت در حال بیشتر فرو رفتن و غرق شدن بود...
.
.
.
بر خلاف تصورش خواب نسبتا راحتی داشت اما نه تا وقتی که هری بی مقدمه وارد اتاق شد!
_ تو مشکلت چیه لیام؟!
لیام کمی چشم هاش رو مالید اما بخاطر نور کمی که وارد اتاق میشد نمیتونست اون هارو باز نگه داره. در حالی که هنوز خوب هشیار نشده بود پرسید:
ESTÁS LEYENDO
Together
Fanfiction_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
