توی اتاقی که دیوار هاش با رنگ سفید پوشیده شده بود و روشنایی تقریبا مناسب بود قدم می زد.
_ حالت چطوره؟
جورج پرسید و کنار تخت ایستاد.
جک سعی کرد تکونی به خودش بده و جا به جا بشه اما بخاطر شکستگی های متعددی که در چند نقطه از بدنش داشت موفق نشد.
_ بهترم.
کوتاه جواب داد و چند بار سرفه کرد.
_ کارت رو خوب انجام دادی.
مرد به گفتن همین جمله اکتفا کرد و اتاق رو ترک کرد.
.
.
.
بالاخره به محل مورد نظر رسیدن و به سرعت از ماشین پیاده شدند.
_ لیام... لیام.
زین شروع کرد به صدا زدن لیام و با دیدن ماشینی که چیزی نمونده بود تا منفجر بشه به سمتش رفت. نایل هم به دنبال زین راه افتاده بود و به سمت ماشین رفت.
هردو با دیدن ماشین از نزدیک جا خوردن و هیچ ایده ای از وضعیت لیام و لُرد نداشتند. انقدر اون وضعیت شوکه کننده بود که تنها با شنیدن صدای خش دار و تقریبا ضعیفی به خودشون اومدن.
_ ما اینجاییم.
لیام در حالی که زیر سایه نه چندان زیادِ درختی که تقریبا در حال خشک شدن بود نشسته بود، به سختی گفت.
نایل و زین با دیدن لیام و بدن بی جون لُرد به سمت اون ها رفتند.
_ لیام خوبی؟ چیزیت که نشده؟
زین با نگرانی پرسید.
_ میدونم که نمردم زین. فقط همین.
نایل با دیدن زین که در حال کمک کردن به لیام بود به افراد دستور داد تا سریع لرد رو به جایی که باید برسونند.
لیام با کمک زین بلند شد و سنگینی وزنش رو تقریبا روی زین انداخته بود. نایل با ماشین مخصوصی همراه با لُرد حرکت کردند چون قطعا توی این وضعیت کاری از دست لیام برنمیومد به جز بهم ریختن اوضاع!
زین و لیام سوار ماشین جداگانه شدند. لیام قصد داشت پیش پدرش باشه اما اون ماشین قبل از اینکه لیام بتونه اعتراضی بکنه راه افتاده بود و چاره ای جز صبر کردن و برگشت با زین نداشت.
وضعیت لیام چندان خوب نبود اما میتونست تحمل کنه. درواقع باید تحمل میکرد در حالی که تمام فکرش فقط بهبودی پدرش بود. توی مسیر بخاطر درد زیاد چشم هاش رو محکم بهم می فشرد و ناله های درد ناکش رو توی سینش می ریخت.
شاید میتونست از درد ناشی از جسم آسیب دیده اش چشم پوشی کنه اما قادر به کنترل اشک ها و قلب نا آروم و نگرانش نبود.
ESTÁS LEYENDO
Together
Fanfiction_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
