زین مشغول وارد کردن چیز هایی توی سیستم بود و بقیه سر سیستم های خودشون برگشته بودن و فقط لیام کنار زین ایستاده بود و با دقت نگاه میکرد.
هرچی میگذشت لیام بیشتر از کار هایی که زین میکرد متعجب میشد. اون پسر فوق العاده بود و هیچ شکی در این نبود.
چیزی نگذشت که زین بدون مقدمه خودش رو به همراه صندلی به عقب هل داد و بعد بلند شد و در حالی که به سمت لویی میرفت، گفت:
_ تموم شد. میتونی ادامه بدی...
کمی فکر کرد اما اسم لیام یادش نمیومد. رو به لیام برگشت و پرسید:
_ اسمت چی بود؟
_ لیام.
_میتونی ادامه بدی لیام.
گفت و با لبخندی به مکالمشون پایان داد.
زین کنار لویی نشسته بود و گاهی هم بلند میشد و به اطراف سرک میکشید. لیام هر از چندگاهی بهش نگاه میکرد و هنوز نمیتونست باور کنه که زین بهتر از اونه! کار ساده ای بود ولی لیام از پسش بر نیومده بود واین کمی عصبیش کرده بود!
به پایان عملیات نزدیک شدن. تا الان همه چیز به بهترین نحو ممکن انجام شده بود و مشکلی پیش نیومده بود، به جز اومدن زین به اتاق مخفی!
اومدن یک فرد غریبه رو میتونستن از لُرد مخفی کنن اما به شرط اینکه همشون این رو میخواستن. اما لیام نمیتونست ریسک از بین رفتن اعتماد لُرد به خودش رو قبول کنه و این ماجرا هرجور که شده باید به گوش اون می رسید!
نیم ساعتی گذشت؛ عملیات تموم شد و همگی بخاطر موفقیت آمیز بودن اون خوشحال بودن. لیام در حالی که اون چهارنفرمشغول صحبت کردن بودن بیرون رفت و اون هارو تنها گذاشت.
شماره ی جک، یکی از افراد نزدیک و همینطور پل ارتباطی اون ها با لُرد رو گرفت و ماجرا رو طوری که به نفعش تموم بشه و لُرد زین رو به عنوان یکی از افرادش قبول کنه تعریف کرد.
بعد از تموم شدن مکالمشون دوباره به اتاق برگشت. باید منتظر میموند تا نتیجه معلوم بشه. امیدوار بود همه چیز خوب پیش بره و حداقل آینده بدی در انتظار زین و لویی نباشه! البته تا حدودی مطمئن بود که لُرد قبول میکنه. مگه میشه لیام چیزی بگه و اون قبول نکنه؟!
همگی در حال صحبت کردن درمورد زین، باخبر شدنش از ماجرا و اینکه چطور موضوع رو از لُرد مخفی کنن بودن اما لیام چیزی نمیگفت و فقط لبخندی به لب داشت.
هری با دیدن لیامی که لبخند میزد، چیزی نمیگفت و انگار توی دنیای خودش سیر میکرد گفت:
ŞİMDİ OKUDUĞUN
Together
Hayran Kurgu_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
