21

25 8 6
                                        

شیشه ماشین رو پایین داد و چشم هاش رو بست. باد با ملایمت صورتش رو نوازش می‌کرد و کمی موهاش رو به رقص در می آورد. همه چیز آرامش بخش بود ولی تا وقتی که صدای بوق ماشین کناری بلند نشده بود.

_اه، عوضیِ احمق.

زین گفت و شیشه ماشین رو بالا داد.

لیام نگاهی به زین انداخت در حالی که هنوز چشم هاش بسته بود و ابرو هاش به هم گره خورده بود.

_ دیشب نخوابیدی؟

لیام پرسید و به رو به رو خیره شد.

_ خوابیدم.

_ ولی خسته به نظر میرسی.

_ بخاطر تمرینه.

_ این چند روز تمرین کردی؟

_ اره تقریبا بیشتر روز رو داشتم تمرین میکردم.

_ عالیه.

زین لبخندی زد و دوباره شیشه رو پایین داد و به بیرون نگاه کرد.

_ فکر کنم قراره بارون بیاد.

لیام نگاهی به آسمون که چند لکه ای از ابر های خاکستری توی اون پدیدار بود انداخت و گفت:

_ اره، مثل اینکه همینطوره.

_ میشه گاز بدی زودتر برسیم؟

_ داریم میریم دیگه.

_ لطفا، از بارون متنفرم.

لیام نگاهی به زین انداخت و بدون حرفی کمی سرعتش رو بیشتر کرد. مسافت زیادی نمونده بود و چند دقیقه دیگه می رسیدن.

چیزی نمونده بود تا به مقصد برسن که زین پاکت سیگارش رو باز کرد و سیگاری بین لب هاش گذاشت.

_ میکشی؟

قبل از اینکه سیگارش رو روشن کنه پاکتش رو به سمت لیام گرفت و پرسید.

_ الان میرسیم.

_ باشه، گفتم شاید بخوای.

زین گفت و سیگارش رو روشن کرد.

حدودا چند دقیقه ای طول کشید تا بالاخره رسیدن. زین در حالی که پوکی به سیگارش می زد از ماشین پیاده شد و بقیه اون رو انداخت و زیر پا خاموش کرد.

لیام هم پیاده شد و حالا دوتایی به سمت خونه کوچیک نسبتا قدیمی و سفیدی  که در چوبی قهوه ای داشت قدم برداشتند. لیام زنگ خونه رو فشار داد و منتظر موند...

Together Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz