شیشه ماشین رو پایین داد و چشم هاش رو بست. باد با ملایمت صورتش رو نوازش میکرد و کمی موهاش رو به رقص در می آورد. همه چیز آرامش بخش بود ولی تا وقتی که صدای بوق ماشین کناری بلند نشده بود.
_اه، عوضیِ احمق.
زین گفت و شیشه ماشین رو بالا داد.
لیام نگاهی به زین انداخت در حالی که هنوز چشم هاش بسته بود و ابرو هاش به هم گره خورده بود.
_ دیشب نخوابیدی؟
لیام پرسید و به رو به رو خیره شد.
_ خوابیدم.
_ ولی خسته به نظر میرسی.
_ بخاطر تمرینه.
_ این چند روز تمرین کردی؟
_ اره تقریبا بیشتر روز رو داشتم تمرین میکردم.
_ عالیه.
زین لبخندی زد و دوباره شیشه رو پایین داد و به بیرون نگاه کرد.
_ فکر کنم قراره بارون بیاد.
لیام نگاهی به آسمون که چند لکه ای از ابر های خاکستری توی اون پدیدار بود انداخت و گفت:
_ اره، مثل اینکه همینطوره.
_ میشه گاز بدی زودتر برسیم؟
_ داریم میریم دیگه.
_ لطفا، از بارون متنفرم.
لیام نگاهی به زین انداخت و بدون حرفی کمی سرعتش رو بیشتر کرد. مسافت زیادی نمونده بود و چند دقیقه دیگه می رسیدن.
چیزی نمونده بود تا به مقصد برسن که زین پاکت سیگارش رو باز کرد و سیگاری بین لب هاش گذاشت.
_ میکشی؟
قبل از اینکه سیگارش رو روشن کنه پاکتش رو به سمت لیام گرفت و پرسید.
_ الان میرسیم.
_ باشه، گفتم شاید بخوای.
زین گفت و سیگارش رو روشن کرد.
حدودا چند دقیقه ای طول کشید تا بالاخره رسیدن. زین در حالی که پوکی به سیگارش می زد از ماشین پیاده شد و بقیه اون رو انداخت و زیر پا خاموش کرد.
لیام هم پیاده شد و حالا دوتایی به سمت خونه کوچیک نسبتا قدیمی و سفیدی که در چوبی قهوه ای داشت قدم برداشتند. لیام زنگ خونه رو فشار داد و منتظر موند...
