19

32 8 3
                                        

نفس های گرمش به گردنش برخورد می‌کرد...

_ دیوونه شدی لیام؟ ولم کن.

_ باید خودت تلاش کنی.

_ که اینطور! خودت خواستی!

با حرکتی سعی کرد خودش رو از قفل دست لیام که دورگردنش بود رها کنه اما این مشت های پی در پی و حرکات ماهرانه لیام بود که چیزی نمونده بود اون رو از پا در بیاره.

_ چی شد؟ خسته شدی؟

لیام با لبخند کجی که روی لب داشت گفت و درحالی که وارد سالن تمرین شده بودن کمی از زین فاصله گرفت.

_ خسته؟

و این بار مبارزه از جانب زین شروع شد و حالا این لیام بود که در حال دفع کردن ضربه ها و حرکات غیر قابل پیش بینی زین بود!

با کوبیده شدن لیام به یکی از دیوار ها انگار مبارزه خاتمه پیدا کرد. صورت هاشون در فاصله چند سانتی متری از هم بود اما ثانیه ای طول نکشید که زین از لیام فاصله گرفت.

_ به نظرت چطور بود؟

زین در حالی که داشت به سمت حوله ها میرفت گفت.

_ بد نبود.

لیام به فاصله چند قدمی از زین ایستاده بود و در حالی که بطری آبش رو بر می داشت گفت.

_ منظورت چیه بد نبود؟!

_ یعنی اگه میخواستم میتونستم شکستت بدم.

_ خب این مبارزه بود چرا این کار رو نکردی؟ باید شکستم می دادی.

لیام شونه ای بالا انداخت و روی زمین نشت.

_ بیخیال.

_ میشنوی؟

لیام با تعجب به زین نگاه کرد ‌گفت:

_ چی میگی زین؟!

_ صدا رو میشنوی؟

لیام کمی مکث کرد و به دقت گوش کرد.

_ اون بیرون چه خبره!

گفت و به سرعت از سالن تمرین خارج شد و زین هم به دنبالش بیرون رفت.

_ اینجا چه خبره؟! سریع تمومش کنید.

تن صدای لیام به قدری بلند بود که هردو از ادامه دعوا دست کشیدن.

_ نایل! رابرت!
یکی توضیح بده این چه سر و وضعیه!

Together Donde viven las historias. Descúbrelo ahora