چند ساعتی از برگشتنشون میگذشت و وقت حساب پس دادن بود!
_ جرات نکن بدون اینکه تعریف کنی کجا رفته بودی از دستم فرار کنی!
لویی درحالی که دست زین رو محکم گرفته بود گفت.
_ اگه دستمو ول نکنی خیلی بد میبینی لویی!
قبل از اینکه لویی چیزی بگه هری به اون ها اضافه شد و با تعجب گفت:
_ اینجا چه خبره؟
زین رو به هری کرد و گفت:
_ بهش بگو ولم کنه.
هری نیم نگاهی به مچ دست زین که چیزی نمونده بود زیر فشار دست لویی بشکنه انداخت و گفت:
_ لویی چرا دستش رو ول نمیکنی لاو؟
لویی ناخودآگاه دستش رو از دور مچ دست زین آزاد کرد و قبل از اینکه به هری جوابی بده این صدای زین بود که بلند فریاد زد:
_ خیلی احمقی!
و به سرعت از پله های عمارت پایین رفت.
_ عوضی فقط باید خیلی خوش شانس باشی که بتونی فرار کنی!
لویی گفت و بی توجه به هری به دنبال زین شروع به دویدن کرد.
تقریبا صداشون همه ی فضای عمارت رو پر کرده بود که صدای شکسته شدن چیزی اون هارو متوقف کرد.
_ گند زدی زین!
زین به تیکه های شکسته شده نگاهی انداخت. چطور به مجسمه برخورد کرد که خودش متوجه نشد؟!
اما قبل از اینکه چیزی بگه و واکنشی نشون بده با چهره متعجب لیام رو به رو شد.
_ اینجا چه خبره؟
زین در حالی که به لیام نگاه میکرد گفت:
_ تقصیر من بود. یعنی درواقع تقصیر لویی بود!
_ من کاری نکردم خودت زدی شکوندیش!
لیام به اون دو نگاهی انداخت و دستی روی صورتش کشید و گفت:
_ دوتا آدم بالغ در قالب بچه چهار یا پنج ساله!
_ من واقعا متاسفم لیام.
زین گفت و دوباره به خراب کاریش نگاه کرد.
_ مهم نیست ولی بهتره درست رفتار کنین اینجا جای این کارا نیست!
_ متوجه شدم و بازم معذرت میخوام.
KAMU SEDANG MEMBACA
Together
Fiksi Penggemar_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
