18

35 9 9
                                        

چند ساعتی از برگشتنشون میگذشت و وقت حساب پس دادن بود!

_ جرات نکن بدون اینکه تعریف کنی کجا رفته بودی از دستم فرار کنی!

لویی درحالی که دست زین رو محکم گرفته بود گفت.

_ اگه دستمو ول نکنی خیلی بد میبینی لویی!

قبل از اینکه لویی چیزی بگه هری به اون ها اضافه شد و با تعجب گفت:

_ اینجا چه خبره؟

زین رو به هری کرد و گفت:

_ بهش بگو ولم کنه.

هری نیم نگاهی به مچ دست زین که چیزی نمونده بود زیر فشار دست لویی بشکنه انداخت و گفت:

_ لویی چرا دستش رو ول نمیکنی لاو؟

لویی ناخودآگاه دستش رو از دور مچ دست زین آزاد کرد و قبل از اینکه به هری جوابی بده این صدای زین بود که بلند فریاد زد:

_ خیلی احمقی!

و به سرعت از پله های عمارت پایین رفت.

_ عوضی فقط باید خیلی خوش شانس باشی که بتونی فرار کنی!

لویی گفت و بی توجه به هری به دنبال زین شروع به دویدن کرد.

تقریبا صداشون همه ی فضای عمارت رو پر کرده بود که صدای شکسته شدن چیزی اون هارو متوقف کرد.

_ گند زدی زین!

زین به تیکه های شکسته شده نگاهی انداخت. چطور به مجسمه برخورد کرد که خودش متوجه نشد؟!
  اما قبل از اینکه چیزی بگه و واکنشی نشون بده با چهره متعجب لیام رو به رو شد.

_ اینجا چه خبره؟

زین در حالی که به لیام نگاه می‌کرد گفت:

_ تقصیر من بود. یعنی درواقع تقصیر لویی بود!

_ من کاری نکردم خودت زدی شکوندیش!

لیام به اون دو نگاهی انداخت و دستی روی صورتش کشید و گفت:

_ دوتا آدم بالغ در قالب بچه چهار یا پنج ساله!

_ من واقعا متاسفم لیام.

زین گفت و دوباره به خراب کاریش نگاه کرد.

_ مهم نیست ولی بهتره درست رفتار کنین اینجا جای این کارا نیست!

_ متوجه شدم و بازم معذرت میخوام.

Together Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang