یک ساعتی میگذشت اما خبری نبود و انگار لیام هنوز بیدار نشده بود. خواست از فرصت استفاده کنه و تا وقت هست چشم هاش رو ببنده و استراحت کنه که فردی در اتاقش رو زد.
_ زین، میتونم بیام داخل؟
زین با شنیدن صدای نایل بلند شد و روی تخت نشست و به نایل اجازه ورود داد. نایل مستقیم به سمت تخت قدم برداشت و کنار زین نشست.
_ چیزی شده نایل؟!
_ نه، فقط میخواستم ببینم میتونی لیام رو بیدارکنی؟ اخه خودت گفتی بیدارش میکنی.
_ اره ولی چرا خودت اینکار رو نمیکنی؟
_ یه چیز میگم ولی جدیه نخند بهش!
_ باشه بگو، نمیخندم.
گفت اما قبل از اینکه نایل چیزی بگه ریز خندید و نتونست جلوی خودش رو بگیره.
_ هی زین! من هنوز چیزی نگفت ولی تو داری میخندی!
_ معذرت میخوام نایل. دست خودم نبود.
_ باشه حالا اشکال نداره. ببین زین فکر کنم لیام...
با وارد شدن شخصی به اتاق، نایل دیگه ادامه نداد.
_ صبحِ مایل به ظهر بخیر پین!
نایل با دست پاچگی گفت و خواست اتاق رو ترک کنه که لیام بازوش رو گرفت.
_ چی داشتین میگفتین نایل!
_ مطمئن باش چیز بدی نمیگفتیم چون اگه قرار بود چیز مخفیانه ای بگیم در اتاق رو باز نمیذاشتیم!
_ فکر کنم منطقی به نظر میاد! خب حالا چی داشتی میگفتی به زین؟
زین و لیام هردو کوتاه بهم نگاه کردن و بعد نایل جواب داد.
_ هیچی میخواستم بگم تو خواب موندی به نظرش بیدارت کنیم یا نه.
_ همین؟!
_ اره دیگه پس چی میخواستی بگم درمورد تو بهش؟!
_ هیچی.
_ خب پس من رفتم.
گفت و به سرعت اتاق رو ترک کرد.
لیام صندلی چوبی ای که گوشه ی اتاق بود رو روی زمین کشید، اون رو رو به روی زین قرار داد و نشست.
_ خوب خوابیدی؟
_ آره، یعنی خب بد نبود.
KAMU SEDANG MEMBACA
Together
Fiksi Penggemar_زندگی غیر قابل پیش بینیه ولی من قول میدم باهم از پس همه چیز بر میایم.
