11

49 11 14
                                        

یک ساعتی میگذشت اما خبری نبود و انگار لیام هنوز بیدار نشده بود. خواست از فرصت استفاده کنه و تا وقت هست چشم هاش رو ببنده و استراحت کنه که فردی در اتاقش رو زد.

_ زین، میتونم بیام داخل؟

زین با شنیدن صدای نایل بلند شد و روی تخت نشست و به نایل اجازه ورود داد. نایل مستقیم به سمت تخت قدم برداشت و کنار زین نشست.

_ چیزی شده نایل؟!

_ نه، فقط میخواستم ببینم میتونی لیام رو بیدارکنی؟ اخه خودت گفتی بیدارش میکنی.

_ اره ولی چرا خودت اینکار رو نمیکنی؟

_ یه چیز میگم ولی جدیه نخند بهش!

_ باشه بگو‌، نمیخندم.

گفت اما قبل از اینکه نایل چیزی بگه ریز خندید و نتونست جلوی خودش رو بگیره.

_ هی زین! من هنوز چیزی نگفت ولی تو داری میخندی!

_ معذرت میخوام نایل. دست خودم نبود.

_ باشه حالا اشکال نداره. ببین زین فکر کنم لیام...

با وارد شدن شخصی به اتاق، نایل دیگه ادامه نداد.

_ صبحِ مایل به ظهر بخیر پین!

نایل با دست پاچگی گفت و خواست اتاق رو ترک کنه که لیام بازوش رو گرفت.

_ چی داشتین میگفتین نایل!

_ مطمئن باش چیز بدی نمیگفتیم چون اگه قرار بود چیز مخفیانه ای بگیم در اتاق رو باز نمیذاشتیم!

_ فکر کنم منطقی به نظر میاد! خب حالا چی داشتی میگفتی به زین؟

زین و لیام هردو کوتاه بهم نگاه کردن و بعد نایل جواب داد.

_ هیچی میخواستم بگم تو خواب موندی به نظرش بیدارت کنیم یا نه.

_ همین؟!

_ اره دیگه پس چی میخواستی بگم درمورد تو بهش؟!

_ هیچی.

_ خب پس من رفتم.

گفت و به سرعت اتاق رو ترک کرد.

لیام صندلی چوبی ای که گوشه ی اتاق بود رو روی زمین کشید، اون رو رو به روی زین قرار داد و نشست.

_ خوب خوابیدی؟

_ آره، یعنی خب بد نبود.

Together Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang