فنگمیان به چیرن نگاه کرد و گفت
-پس...تو هم میخوای همراه گروه تجاری بری و ابریشم بیاری؟
چیرن جواب داد
-بله ارباب... برادر زاده های من... دیگه اونقدر بزرگ هستند که در نبود من مراقب خودشون باشن... شنیده بودم توی پیدا کردن کارگر برای حمل طاقه های ابریشم مشکل دارید... من قصد دارم داوطلب بشم تا لطفتون رو که تمام این سال ها شامل حال ما بوده و مراقبمون بودید رو جبران کنم...
فنگمیان سری تکون داد و گفت
-بسیار خب... اگه میخوای بری میتونی... اسمت رو جزو برده هایی که قراره توی این کاروان باشن مینویسم... حالا میتونی بری...
چیرن تعظیمی کرد و اروم بیرون رفت...
خوشحال بود که اربابش رضایت داده...
همراهی با گروه تجاری تنها راه بیرون رفتن از این عمارت بود...
حالا چیرن میتونست خورده فلز های اضافی ای که تمام این سال ها جمع کرده رو یواشکی بفروشه و با پولش یکم خرید کنه...
از طرفی بعد از کار معمولا دستمزد هر برده ده تا سکه و یه طاقه پارچه بود...
جنس پارچه زیاد خوب نبود اما خب ...
میشد باهاشون لباس نو درست کنه...
در هرحال برده ها چیز بیشتری هم لازم ندارن...
با وجود تمام این خوبی ها... معمولا چون کار توی خونه راحت تره برده های زیادی داوطلب انجام این جور وظایف نمیشن !
و این به نفع چیرن بود...
تازه اگه خوب کار میکرد شاید رییس تجار و سردسته شون هم بهش چند تا سکه میدادند...
این واقعا خوب بود...
سر انجام وظایفش برگشت و بعد از چند ساعت اروم به خونه کوچیکشون رفت تا وسایلش رو جمع کنه و همه چیز رو برای چند روز دیگه اماده کنه...
خیلی زود برادر زاده هاش برگشتند...
چیرن... هردوشون رو نشوند و گفت
-من دو روز دیگه با کاروان تجاری میرم... و تا سه چهار ماهی نیستم... اما شماها دیگه بزرگ شدید مگه نه؟ نیازی نیست که من نگرانتون باشم... درسته؟
وانگجی و شیچن به هم نگاه کردند...
شیچن گفت
-عمو... نمیشه نری؟
چیرن سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت
-من باید برم... یه عالمه کار اون بیرون هست که باید انجام بدم...
شیچن باشه ارومی گفت و سرش رو پایین انداخت...
چیرن ادامه داد
-پسر های خوبی باشید و خوب وظایفتون رو انجام بدین... منم قول میدم وقتی برگشتم براتون ابنبات بخرم...
وانگجی و شیچن هیجان زده به عموشون نگاه کردند...
وانگجی پرسید
-ابنبات؟! واقعا؟!
چیرن خندید
-اگه بچه های خوبی باشید و تا نیستم دردسر درست نکنید!
