e30

379 95 22
                                        

اهی کشید و ادامه داد
-یه پسر کوچولو بود...پسر کوچولوی من... آ-شیان من...

لان ژان تا قبل از این حرف زن اصلا هیچ ایده ای نداشت قضیه چیه اما حالا!

اروم زمزمه کرد
-آ-شیان؟

زن ادامه داد
-میفهمم تعجب کردی...بزار داستانمو کامل کنم... خودت متوجه میشی...

اهی کشید و داستان رو از سر گرفت
-پسرم هنوز خیلی کوچیک بود که بیماری ای همه گیر شد... خیلیا بخاطر اون مریضی مردند... همسر منم یکی از اونها بود...

بعد از مرگ همسرم... شرایط روز به روز سخت تر و سخت تر شد... خیلی سعی کردم...خیلی زیاد... شب های زیادی بود که خودم لب به غذا نمیزدم تا بچم بتونه حداقل یه تیکه نون خشک خالی بخوره...

میدیدم...پسرم داشت جلوم پر پر میشد...تصمیممو گرفتم...اینبار به خواست خودم برده میشدم...راه افتادم سمت عمارت جیانگ... اما توی راه خیلی سخت مریض شدم... مطمئن بودم زنده نمیمونم...

برای همین...یکی رو فرستادم تا ارباب فنگمیان رو بیاره بالا سرم.. اون تنها کسی بود که میتونستم بچمو بهش بسپرم...وقتی رسید التماسش کردم بچمو به عنوان یه برده نگه داره...

درسته شرایط سخت میشد براش اما حداقل...زنده میموند... فنگمیان هم بهم قول داد که مراقب بچم باشه...منم بعد از اون از حال رفتم... وقتی بیدار شدم... فنگمیان بچمو برده بود...

چند ماهی بود که بیهوش و هشیار بودم اما رفته رفته...حالم بهتر شد... تصمیم گرفتم برم پیش بچم که متوجه شدم...اون بچمو به عنوان پسر خودش معرفی کرده...

شنیدم که همسرش حسابی عصبانیه و فقط به این دلیل بچه رو قبول کرده که مادرش مرده...اونجا فهمیدم... من باید میمردم...تا بچم زنده بمونه...

پس هیچی نگفتم و محو شدم... شنیدم...ارباب فنگمیان مرده... پسر خود ارباب فنگمیان ارباب عمارته پس..‌ پس میشه پسرمو برگردونی؟

تو تنها کسی هستی که جزوی از اون خونه بودی..‌ تو آ-شیان منو میشناسی مگه نه؟ بچم وقتی کوچیک بود...خیلی مهربون بود.‌‌ اون ارباب زاده خوبی بوده مگه نه؟ میشه نجاتش بدی؟

افرادی که علیه ارباب ها وارد عمل میشن...شنیدم هیچ رحمی به ارباب ها و ارباب زاده ها ندارن... خواهش میکنم...نذار بچمو بکشن... خواهش میکنم...

لان ژان ماتش برده بود...
ارباب زاده ووشیان‌...
ارباب زاده نبود؟

اون...
ارباب زاده نبود؟!

یه نفر‌...
درست... مثل خودش بود؟!

چطور...
این چطور...مممکنه؟

اگه...
اگه اون یه ارباب زاده نیست پس...

پس‌...
اروم و به زور پرسید
-این...راسته؟

اون زن ملتمسانه گفت
-باور کن راسته... تا الان هیچی نگفتم...تا پسرم بتونه یه زندگی اروم و راحت داشته باشه... بعضی شب ها...یه تیکه لباسشو بغل میکنم...زجه میزنم چون دلم براش تنگ شده ولی‌‌‌...

میدونستم اگه چیزی بگم بانو و ارباب زاده دیگه....یعنی ارباب فعلی عمارت پسرمو زنده نمیذارن... پسرم یه ارباب زاده نیست... اون ازاد به دنیا اومد اما یه برده زاده س... خواهش میکنم نذار پسرمو بکشن...

لان ژان توی دلش به حرف اخر اون زن پوزخندی زد...

اون هیچ ایده ای نداشت که کسی که جلوی روشه...
بیشتر از همه به خون ووشیان تشنه س‌..

صبر کن...
واقعا هست؟

ووشیان...
اونو به خانواده ش لو داد...

ووشیان باعث شد برادرش بمیره...

اما...
همه ش...
تقصیر ووشیانه؟

خودش چی؟
خودش مقصر نیست؟

اروم به زن گفت
-من... تمام سعیمو میکنم...

و بعد تلو تلو خوران به طرف دفتر کار کریس رفت
اون...
تنها کسیه که الان میتونه کمکش کنه

#

کریس نفسش رو فوت کرد
و بعد به لان ژان نگاه کرد
-حالا میخوای چی کار کنی؟

لان ژان گیج و منگ بود... برای همین جوابی نداد...
کریس سری تکون داد و گفت

-اگه ووشیان یه ارباب زاده نیست... ما نمیتونیم بکشیمش... مگه اینکه علیه مون باشه... که خب... با توجه به اینکه تو رو ازاد کرده... فکر نکنم علیه ما باشه...

لان ژان جوابی نبود...فکرش درگیر تر از این حرفا بود...

کریس جلوش نشست و گفت
-میخوای...ازش انتقام بگیری...چهار ساله شب و روزت با فکر انتقام ازش گذشته...

لان ژان چند باری پلک زد تا به خودش بیاد و بتونه حرف های کریس رو بفهمه...

کریس ادامه داد
-میتونی طوری انتقام بگیری که باعث مرگش نشی؟
لان ژان اروم جواب داد

-نکشمش؟
کریس سری به نشونه تاکید تکون داد
-نکشش...اما انتقامتم ازش بگیر...

لان ژان نفسش رو فوت کرد
-چجوری؟

کریس لبخندی زد
-میگم...

#

لان ژان اروم پیشونی جینگ یی رو بوسید و دم گوشش زمزمه کرد
-این بار اخره... پسر خوبی باش و به حرفای خاله گوش کن...

جینگ یی اشک هاش رو پاک کرد و چیزی نگفت...

لان ژان بدون هیچ حرف دیگه ای بوسه ای روی موهای جینگ یی زد و به طرف کاروانش راه افتاد...
تمام مسیر...

فکرش درگیر ووشیان بود...
وقتی اون بفهمه که ارباب زاده نیست...

چه حالی میشه؟

همه افراد تیمش میدونستند قراره یه ارباب زاده قلابی رو هم با خودشون بیارن برای همین بغضی ها مخالف بودند...

اون ارباب زاده هرچند قلابی به عنوان یه ارباب زاده بزرگ شده
پس یه ادم بده‌..

اما فرمانده لان ژان بود...

لان ژانی که تمام مسیر با قیافه ای عبوس به زمین زل زده بود

پس کسی جرئت اعلام مخالفت نداشت!

freedomحيث تعيش القصص. اكتشف الآن