وانگجی اروم زمین جلوی در ورودی عمارت رو جارو میزد ...
امروز ارباب زاده ووشیان با یکی دیگه از برده ها به بیرون از عمارت رفته بود پس وانگجی وظیفه ی دیگه ای پیدا کرده بود...
همونطور که اروم اروم زمین رو جا رو میزد به عموش فکر کرد..
الان تقریبا پنج ماه بود که اون رفته بود...
اینو میدونست چون چند وقت پیش ارباب این رو گفته بود...
گفته بود تقریبا ۵ ماهه که کاروان تجاری رفته پس عموش هم تقریبا پنج ماه بود که رفته بود...
نمیتونست برای برگشتن عموش صبر کنه...
اصلا دیگه ابنبات هم نمیخواست!
فقط میخواست عموش برگرده و محکم بغلش کنه بعد سه تایی برن حمام... عموش باز هم همون داستان تکراری رو تعریف کنه و موهاشون رو شونه بزنه...
توی همین فکر ها بود که متوجه شد یه نفر داره از یکم دور تر به طرفشون میاد...
اولش اهمیتی نداد...
یه رهگذره دیگه...
اما هرچی که میگذشت...
اون رهگذر بیشتر و بیشتر اشنا به نظر می اومد...
و بعد از چند دقیقه....
وانگجی جارو ی توی دستش رو روی زمین انداخت و به طرف رهگذر غریبه دویید...
البته اون رهگذر اصلا هم غریبه نبود!
اون رهگذر گه حالا محکم بغلش کرده بود عموش بود!
اون...
برگشته!
#
وانگجی و شیچن به محض اینکه ارباب اجازه داد خودشون رو به خونه و پیش عموشون رسوندند و محکم بغلش کردند...
چیرن واقعا خوشحال بود...
بلاخره پیش پسر کوچولو هاش برگشته بود!
واقعا باور کردنی نبود!
توی همین پنج ماه! چقدر بزرگ شدند!
اروم و بعد از چند دقیقه اونها رو از خودش جدا کرد و خیلی زود از توی کیفش جعبه کاغذی ابنبات رو بیرون اورد و به طرفشون گرفت...
شیچن و وانگجی هیجان زده داخل جعبه رو نگاه کردند و با هم گفتن
-ابنبات توپی!
چیرن لبخندی زد و گفت
-اره... فقط همه رو با هم نخورین که دلتون درد میگیره باشه؟
شیچن و وانگجی ذوق زده و با هم گفتند
-چشم عمو!
و هر کدوم یدونه از ابنبات ها رو برداشتند و اروم با احتیاط توی دهنشون گذاشتند...
طعم شیرین ابنبات ها لبخند به لبشون اورده بود و چیرن با دیدن واکنش پسر هاش به زور جلوی خنده ش رو گرفت و فقط لبخندی زد ...
و بعد هم از توی کیفش یه اویز کوچیک دستبند رو بیرون اورد و رو به شیچن گفت
-متاسفم که توی روز تولدت اینجا نبودم تا اویزت رو بدم...
