e23

380 105 32
                                        

کریس اروم با شمع توی دستش جلوتر حرکت میکرد و لان ژان توی سکوت دنبالش میرفت...

هیچ ایده ای نداشت کریس داره کجا میره تا اینکه بالاخره به اون خونه رسیدند و کریس در زد...

خیلی زود در اون خونه باز شد و کریس به لان ژان اشاره کرد تا وارد بشه...

لان ژان هم بدون هیچ حرفی وارد خونه شد...
پشت سرش کریس در رو بست و بعد گفت
-دنبالم بیا...

لان ژان دیگه داشت میترسید اما نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه...

خیلی زود...
به جایی رسیدند که چند نفر دیگه منتظرشون بودند...

کریس اروم گفت
-لان وانگجی... تو... برخلاف چیزی که ازت خواستم و با وجود اینکه هنوز سند ازادی نداری به بیرون رفتی و چند تا برده رو نجات دادی و ازاد کردی...

لان ژان هوم ارومی گفت
نمیدونست دقیقا قراره این صحبت به کجا برسه...

کریس ادامه داد
-کارت احمقانه بود... چون احتمال گیر افتادنت خیلی زیاد بود!

لان ژان اروم گفت
-میدونم فقط... باید مطمعن میشدم که عموم خوبه یا نه... و بعد...

کریس اروم گفت
-میدونم ... در هرحال... این حماقتت به ما ثابت کرد که شایستگیش رو داری...

یه نفر دیگه جلو تر اومد و گفت
-از این به بعد...تو عضوی از گروه ما هستی... من اموزشت میدم... و با هم به ماموریت ازاد سازی میریم....

لان ژان شوکه به طرف کریس برگشت که کریس گفت
-به گروه خوش اومدی...

#

کریس اروم لباس هاش رو در اورد و گوشه ای گذاشت و بعد...

گردنبندش رو خیلی با احتیاط در اورد و بعد از ایکه بوسه اروم و کوتاهی روش زد اونو هم روی لباس هاش گذاشت و بعد وارد وان کوچیک حمامش شد...

نفس عمیقی کشید...

باید خودش رو میشت و برای انجام مراسم بیرون میرفت ولی...

اصلا دلش نمیخواست این کار رو انجام بده...
اروم سرش رو به لبه وان تکیه داد و چشم هاش رو بست...

همون موقع بود که دستی اروم صورتش رو نوازش کرد...

اروم چشم هاش رو باز کرد و با دیدن کسی که جلوش بود لبخند کوچیکی زد...

اروم دستش رو سمتش دراز کرد و صورتش رو نوازش کرد...
درست...

همونطور بود که به یاد داشت...

اروم زمزمه وار گفت
-میخوای با من حموم کنی پاندایی؟

تاعو اروم لبخندی زد و توی بغل ییفان نشست
-اوهوم...ولی بیشتر از حمام کردن‌... دلم میخواد اینجا بشینم...

freedomWo Geschichten leben. Entdecke jetzt