با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
-من...من باید پیداش کنم! فاک باید پیداش کنم!
عصبی درحالی که عرض اتاق رو طی میکرد گفت و به موهاش چنگ زد و نوت رو توی دستش مچاله کرد. بعد از اون اتفاق و شوک بزرگش، مادرش رو به اتاق برد و با کمی آب حالش رو جا آورد و کمی بعد مجبورش کرد حرف بزنه. حالا فشار روش طوری بود که نمیتونست توصیفش کنه. انگار فیل بالغی روی شونه هاش نشسته بود.
دو روز گذشته بود و تمام پرونده های پدرش و کل اتاق کارش رو زیر و رو کرده بود. هضم اتفاقات براش سخت بود. هربار یاد حرف های تریشا میوفتاد میخواست هرچی جلوی دستش میدید رو خرد کنه.
فلش بک روز قبل
-منتظرم.
زین عصبی گفت و رو به روی مادرش که انگار قرص سکوت خورده بود نشست. تریشا صورت بی حسش رو بالا آورد به پسرش نگاه کرد. چهرش شکسته بود و انگار ده سال پیر شده بود!
-نباید بری دنبالش.
دوباره همون جمله تکراری! زین دادی زد و از جاش بلند شد. لگدی به صندلی زد و روی زمین پرتش کرد.
-لعنت بهت بگو اینجا چخبره!
تریشا با ترس به پسرش نگاه کرد. شاید فقط 17 سالش بود اما خیلی بیشتر از اینها میفهمید. هیچکس هیچوقت تاحالا عصبانیت اون پسر رو ندیده بود و حالا تو این 24 ساعت اون پسر بیشتر از 30 بار فریاد کشیده بود هزار وسیله رو شکسته بود. این فشار براش زیادی بود!
-خیله خب...خیله خب بسه بشین! زین!
اسم پسر رو بلند داد زد که زین با اخم نگاهش کرد و روی تخت نشست.
-بهم.بگو.اینجا.چهخبره!
با تاکید و قطعه قطعه گفت و با اخم به مادرش زل زد.
-پدرت عضو مافیاست.
همین.
-آره حتما منم جانشینشم!
زین به مسخره گفت و چشم غره ای به مادرش رفت.
-درسته.
لحن تریشا بی حس تر از اونی بود که بخواد شوخی کنه. زین پدرشو میشناخت! یاسر نمیتونست عضو مافیا باشه...میتونست..؟
-منظورت چیه؟
-لعنت بهت پسر گفتم! پدر لعنتیت عضو مافیاست!

VOCÊ ESTÁ LENDO
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fanfic″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...