با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
شات ها رو پشت هم سر میکشید و صدای تشویق و دست زدن جمعیت، ادرنالین حل شده در الکل رو تو رگ هاش به جریان درمیاورد.
با اوج گرفتن صدای افراد دورش، متوجه شد برنده شده.. مثل همیشه! بلند بلند خندید و خودش رو تو بغل اشنا ترین فردی که اونجا میدید انداخت.
-د..دیدی برنده ش.. شـــدم؟
دوباره خندید.
-من هـ.. همیـــــشه برنـ... برنده میشم!
دختر چشم هاش رو برای بار هزارم چرخوند و به خودش بخاطر احمق بودنش لعنت فرستاد. میتونست همونجا اون دختر بلوند مست رو ول کنه و فردا حتی به یاد نیاره که شب قبل چه اتفاقی افتاده ولی.. نمیتونست! فقط نمیتونست.
-لشتو جمع کن ابله، من دیوار نیستم که دم به دیقه خودتو بهم تکیه میدی!
سایلا با حرص گفت ولی حرکتی نکرد. میدونست هر لحظه ممکنه اون احمق پخش زمین شه!
-می.. میشه بریم؟ ص-صداشون... فااک ســـرم!! چرا دارن تو مغزم.. طبل میزنن؟ وایستا.. اسمش طبل بود دیگه؟
سایلا گریه فیکی کرد و دست هاش رو زیر بغل کریس زد.
-ازت متنفرم دختر.. ازت متنفرم!
______________________
-بلند شو! رسیدیم.
محکم شونه دختر رو تکون داد ولی وقتی هیچ ری اکشنی ندید، آهی کشید و سرش رو به فرمون کوبید.
-تو کارمای کدوم ادمی بودی که کشتم؟
چند ثانیه بعد کسی به شیشه ماشین کوبید. سایلا سرش رو بلند کرد و همون پسر که تو کافه با کریس بود رو پشت شیشه دید.
-خدایا شکرت! داشتم نا امید میشدم دیگه!
به سرعت از ماشین پیاده شد و ریموت رو کف دست زین انداخت.
-این عوضی اندازه کافی برام دردسر درست کرد امشب، بهش بگو جونشو دوست داره دیگه دوروبرم نچرخه!
زین کمی مردد وایستاد و بعد خیلی سریع سایلا رو بغل کرد.
-مرسی که مراقبش بودی، اون واقعا ″مثل خواهرم میمونه″!
سایلا با چندشی عقب کشید و پوزخندی به زین زد.
-ضایع تر از این بلد نیستی لاس بزنی نه؟ خیلی خودتو اذیت نکن، من از اون که تو شلوارته خوشم نمیاد! اگه نمیخوای همونو بِبُرم بزارم کف دستت، فکرِ زدن مخ منو از کلت بیرون کن پسر خوب! خب؟ الانم بخاطر اون جنازه ای که تو ماشینت خوابیده و منتظر ″داداششه″ چاقوی عزیزمو تو کونت فرو نکردم؛ با یه گی مرد ستیز طرفی پس فک کنم خودت بدونی چیکار کنی!

KAMU SEDANG MEMBACA
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fiksi Penggemar″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...