⫸⊰13⊱⫷

41 15 62
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

-September 19 , 2015-

با درد لای پلک هاش رو باز کرد اما بخاطر نوری که چشم هاش رو هدف گرفت و موجب سردردش شد، دوباره اونها رو بست.

ناله ای بخاطر دردِ سرش که تازه داشت خودش رو نشون میداد کرد. خواست گردن خشک شدش رو با دستش کمی ماساژ بده تا از دردش کم کنه، اما متوجه دست های بسته شدش شد. حالا کمی هشیار تر، چشم هاش رو با تعجب باز کرد و اطرافش رو نگاه کرد. هیچ چیز اونجا براش اشنا نبود! هیچ ایده ای نداشت که تو اون اتاق لعنتی درحالیکه دست و پاش به صندلی فلزی بسته شده، چیکار میکنه!

-وات د فاک..

با گیجی دورو برش رو از نظر گذروند. کمی بعد متوجه سایه ای گوشه اتاق شد. کمی چشم هاش رو تنگ کرد تا بتونه چهره فرد رو تشخیص بده اما صورت شخص کاملا در تاریکی فرو رفته بود!

-هی! یارو!

با صدای داد پسر، سایه از جا پرید و چند ثانیه بعد کف اتاق افتاد.

صدای اخ بلندش پسر رو متعجب کرد.

-تخم جن چرا داد میزنی؟

زین با حرص گفت وقتی سرش رو میمالید و زانوش که با زمین برخورد کرده بود رو با دست دیگش نگه داشته بود و سعی میکرد بلند شه.

چند لحظه بعد با یاداوری موقعیتش، چشم هاش گرد شدن و بخاطر احمق بازیش، فحشی نثار خودش کرد.

-ریده شد به همه ابهتم.. الان باید خوابم میبرد اخه؟

با اخم کمی غر غر کرد و از جا بلند شد. صداش رو صاف کرد و با اخم به پسر خیره شد.

-میدونی چرا اینجایی.. تد؟ یا.. فاک یو اسم لعنتیت چی بود؟

بخاطر خنگیش و توانایی زیر صفرش در با ابهت و جدی بودن، تو دلش هرچی فحش بلد بود نثار خودش کرد.

-اینکارا به من نیومده! تو فک کن ببین چرا اینجایی تا من به اون وزغ بگم بیاد!

چشم هاش رو چرخوند و با قدم های بلندِ حرصی اتاق رو ترک کرد و پسر رو بهت زده پشت سرش رها کرد.

کمی بعد صدای دادش که حرص داخلش مشهود بود به گوش پسر رسید.

-اوهوی! وزغ! برو به اون مرتیکه برس!

پسر با تعجب و خنده در فلزی اتاق رو دید که بسته میشه و صدای جیغ جیغ های پسر هم به همون ترتیب محو.

چند لحظه بعد درب فلزی اتاق با صدای غژ بدی باز شد و اینبار مردی با قد بلند تر داخل چارچوب در ظاهر شد.

-خب.. پس تیم تویی نه؟

با پوزخند پرسید و درب رو پشت سرش بست.

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now