با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
- October 21 , 2015 -
(به تاریخ ها دقت کنین)-زین؟
تریشا با صدای بلند از داخل آشپزخونه داد زد و همینطور که قهوش رو سر میکشید، از داخل سایت های مختلف اخبار روزانه رو دنبال میکرد.
-زین؟
اینبار بلند تر داد.
-اومدم دیگه چرا داد میزنی!؟
زین درحالی که از پله ها پایین میومد غر زد.
-میتونی از اتاقم چند تا برگه برام بیاری؟
تریشا با لبخند گفت و زین با دهن باز بهش خیره شد.
-منو از بالا کشوندی پایین حالا میگی برو از بالا برام برگه بیار؟ نمیشد جای اینکه اسممو داد بزنی بگی برات برگه بیارم؟
-متاسفم عزیزم، یکم ورزش خوبه!
و با خنده به شکم زین که کمی جلو اومده بود اشاره کرد.
-وات د فاک اینا عضلس!
-خیلی حرف میزنی، برو برگه هارو بیار. رو میزم گذاشتمشون. کلا سه تا بیشتر رو میزم نیست همونا رو بیار. اگر رو میز نبود تو کشو اوله. افرین پسر.
تریشا سریع گفت و زین با چشم غره ای دوباره از پله ها بالا رفت و صدای محو غر غر هاش تریشا رو به خنده انداخت.
درب اتاق تریشا رو باز کرد و وارد شد. نگاه سرسری به اطرافش انداخت و یکراست به سمت میز رفت. چیزی روی میز ندید پس کشوی اول رو باز کرد و خودکار هایی که روی ورق ها بود رو کنار زد.
-اینا حداقل 80 تایی هستن! من از کجا بدونم 3تایی که میخواد کدومه اخه!
با حرص گفت و گوشیش رو از جیب بزرگ شلوارش بیرون کشید و شماره تریشا رو گرفت.
-یعالمه ورق تو این کشو هست تریش، همه رو برات میارم خودت پیدا کن دیگه!
تماس رو قطع کرد. همه کاغذ ها رو برداشت و به سمت در اتاق رفت که پاش به پایه ی میز کرد و همه ی برگه ها از دستش رها شد.
-فاکک! خدایا چرا اخه..
با حرص روی زمین نشست و شروع کرد به جمع کردن برگه ها. اخرین کاغذ رو از زیر میز بیرون کشید که سربرگ نظرش رو جلب کرد.
-این چه کوفتیه..
روی زمین چهارزانو نشست و دسته کاغذ منگنه شده رو بین دست هاش چرخوند.
-آزمایش؟
خیلی از اون کلمات قلمبه سلمبه ی پزشکی سر در نمیاورد، پس فقط آخر اون برگه رو خوند و خون توی رگ هاش یخ بست!

YOU ARE READING
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fanfiction″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...