⫷⊱31⊰⫸

27 7 2
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

- October 12 , 2020 -

-من ده دقیقه دیگه برمیگردم جان، حواست باشه بهشون، رئیس از اشتباه خوشش نمیاد!

-لازم نکرده تو به من بگی چیکار کنم! گورتو گم کن زودتر

با چشم غره ای به همکارش پرید و روش رو برگردوند. آبجوی توی دستش رو کمی دیگه مزه مزه کرد که نیک سری از تاسف تکون داد و بعد از انداختن نگاه اخر به اون صف طولانی، سالن رو ترک کرد.

-ماشین دقیقا..

رو به افراد حاضر در اونجا فریاد زد تا توجهشون رو جلب کنه. نگاهی به ساعت گرون قیمتش انداخت و ادامه داد.

-پنج دقیقه دیگه جلوی ساختمون وایمیسته.

کسی حرفی نزد و جان سرش رو تکون داد. ″خوبه″ آرومی زمزمه کرد و پنج دقیقه بعد، صدای فریاد نیک رو شنید که ″بفرستشون بیان″ رو تلفظ میکرد.

-راه بیوفتید جنده ها!

جان داد زد و نفر اول صف که دختری با موهای کوتاه سیاه بود، از درب خارج شد. چند دقیقه گذشت و هنوز صف طولانی و دراز به نظر میرسید؛ به هر حال، 300 نفر کم نبود!

-زودباش، من کل روزو واسه شما احمقا وقت ندارم! بدو هرزه!

دو کلمه اخرش رو از بین دندون هاش گفت و همزمان موهای دختری که از جلوش رد میشد رو تو مشتش گرفت و به جلو پرتش کرد. از صدای جیغ دختر پوزخندی زد و دست هاش رو تو جیبش فرو کرد.

زین قدمی به جلو برداشت و زبونش رو روی لب هاش کشید و تو دلش دعا کرد که با اون موهای بهم ریخته و ترقوه ای که از زیر تیشرتش بیرون انداخته بود، بتونه توجه جان رو به خودش جلب کنه.

-هی تو، بچه خوشگل، کجایی هستی؟

با دیدن زین که با چهره مغروری جلو میاد پرسید و قبل اینکه ازش رد بشه، دستش رو زیر چونش گذاشت.

-هرجا، به تو ربطی نداره.

با لحن بی حوصله ای زمزمه کرد و خواست راهش رو ادامه بده مگه این با وجود جان ممکن بود؟ البته که، این چیزی بود که جان فکر میکرد. درواقع زین از گرفتن نقشه ش، تو دلش داشت از خوشحالی بالا پایین میپرید.

-چی گفتی؟

-گفتم یه تو ربطی نداره غول تشن، میکشی کنار؟

جان اخمی کرد و یقه ی لباس زین رو گرفت و به سمت خودش کشید.

-که به من ربطی نداره؟

-آره، نظر دیگه ای داری؟ اگه داری هم به تخممه!

وقتی عمیق تر شدن اخم جان رو دید، نیشخند زد و به کمک زبونش، لب های خشکش رو دوباره نم داره کرد.

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now