⫸⊰10⊱⫷

36 14 45
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

-اوه خدای من.. باورم نمیشه... یعنی میدونی؟ شایدم باورم میشه چون همیشه به پدرت و شغلش شک داشتم با اینکه فقط یکبار وقتی اومد دنبالت مدرسه و تو پریدی بغلش دیدمش، اما از اون تیپش و بادیگارد هایی سر کوچه همش میپاییدنش فهمیدم-..

-چی؟ بادیگارد؟ من چیزی ندیدم پس چرا؟

زین با تعجب پرسید. کاملا اونروز رو به یاد داشت که پدرش بعد از یک ماه از ″ماموریت″ برگشته بود و مثل اینکه یک راست دنبال پسرش اومده بود تا ببینتش. به یاد داشت وقتی یاسر با اون لباس های گرون و عینک افتابی برندش، از پورش نوک مدادی رنگش پیاده شد و به ماشینش تکیه زد و با لبخند به پسرش نگاه کرد که تو جمع دوستاش ایستاده بود و با صدای بلند چیزی براشون تعریف میکرد. کم کم بچه ها متوجه یاسر شدن و زین رو صدا کردن. یاسر با ذوق به پسرش خیره شد که چطور با تعجب اول آروم و بعد با دویدن نصفه نیمه ای خودش رو بهش رسوند و انقدر محکم بغلش کرد که کمرش بخاطر برخورد با در ماشین درد گرفت. زین کاملا به یاد داشت که پدرش تنها اومده بود... یعنی اینقدر گیج بود که اون بادیگارد هارو ندیده بود؟

نایل آهی کشید و پیشونیش رو ماساژ داد.

-پسر... تو حتی منم ندیدی! اون روز گابریل جزوه هارو میخواست ازم مجبور شدم یک ربع بیشتر بمونم تا بنویستشون چون برای امتحان خودم لازمشون داشتم! وقتی هم اومدم بیرون دیدمت که مثل سوسک درحال جفتگیری به اقای مالیک چسبیده بودی!

ازین تشبیه، لوییس بلند خندید و آب تو گلوی کریس پرید که شان به آرومی چند بار پشت کمرش کوبید و پشتش رو نوازش کرد. کریس لبخند متشکری به شان زد و سعی کرد دوباره آب بخوره و زین و پدرش رو مثل سوسک های درحال جفتگیری تصور نکنه که البته تقریبا غیرممکن بود!... وقتی قوه تخیل قوی ای داشته باشی همین میشه!

-زهرمار لویی ببند نیشتو!

زین با حرص گفت و لوییس با شنیدن چیزی که صدا شده بود، خیز برداشت و در یک حرکت خودش رو روی زین انداخت. مشت هاش رو نسبتا آروم ولی با حرص روی بازو ها و سینه ی زین فرود میاورد.

-جرات... نکن... حتی... یکبار... دیگه... اینطوری... صدام... کنی!

لویی بین هر مشتی که روی بدن زین فرود میاورد گفت و در نهایت از روی پسر بلند شد و موهاش رو عقب فرستاد. زین با درد خندید و دستشو روی بازوش کشید.

-کیتن وحشی.. پنجولاتو غلاف کن! اگه نه بدم هر-..

لویی خواست دوباره به زین حمله کنه که هری محکم گرفتش و روی پای خودش، روی کاناپه نشوندش.

-آروم باش بیب.. سینگلی بهش فشار آورده چیزی نیست این بهونشه که تو بری روش چون هیشکی تو حالت عادی حتی نزدیکش هم نمیشه چه برسه به اینکه بره روش!

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang