⫷⊱30⊰⫸

26 9 0
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

- October 10 , 2020 - 03:17 am

با سرعتی که خودش هم از خودش انتظار نداشت قفل کشو ها رو به کمک پیچ گوشتی میشکست و هر چند لحظه یکبار برمیگشت و به لیام نگاه میکرد تا از امن بودن اوضاع اطمینان حاصل کنه.

وقتی قفل آخرین کشو رو هم به وضعیت قبلی ها دچار کرد، نفس عمیقی کشید و آستینش رو روی پیشونیش کشید. کمی انگشت هاش رو باز و بسته کرد و در نهایت همه ی کشو هارو کامل از میز بیرون کشید و روی زمین رهاشون کرد. کنار اون قطعه های چوبی روی زمین نشست و دسته کاغذ اول رو از داخل کشوی جلو روش برداشت و به کمک هِد لایت روی سرش، شروع به خوندنشون کرد.

بعد از 10 دقیقه کلافه و عصبی دستی به موهاش کشید و زیر لب غرید.

-اینجا که هیچ شت بدرد بخوری نیست!

-زین احمق، توقع داری تو کشو هایی که به این راحتی میشه قفلشون رو شکوند مدارک مهمش رو بزاره؟ بگرد دنبال گاوصندوقی چیزی!

با شنیدن صدای آروم لیام، تو سرش زد و ″حق با توعه″ آرومی زمزمه کرد. توجهش به کمد چوبی رنگی گوشه اتاق جلب شد و به سمتش رفت. قفلش رو با چند ضربه که سعی میکرد بی صدا باشه، بعد از 5 دقیقه تلاش شکست. پوفی کشید و به گاوصندوق نسبتا کوچیکی که داخل کمد قرار گرفته بود نگاه کرد. ظاهرا اون یه گاوصندوق پیشرفته بود و با اسکن اثر انگشت باز میشد. عالیه، حالا اثر انگشت ادریانا رو باید از کجا می آوردن؟

-لیام! ما اینجا یه مشکل داریم ظاهرا!

-چیه؟

همون طور که حواسش به راهرو بود زمزمه کرد.

-گاوصندوقش اثر انگشت میخواد!

-خب بگرد دنبال یه وسیله ای که اثر انگشت دختره روش مونده باشه. اینجا هم اتاق کاره، قطعا توش چسب نواری پیدا میشه دیگه نه؟

زین فقط سری تکون داد و نور چراغ قوه ش رو روی وسایل اتاق چرخوند تا وقتی چشمش به ماگ قهوه نیمه پری افتاد که روی میز عسلی کنار مبل راحتی بود. تو دلش آرزو کرد چیزی که میخواد رو داشته باشه و به سمتش دوید. با همون دستکش های چرمیش ماگ رو به آرومی و با احتیاط برداشت و با دیدن اثر انگشت واضحی که با رد قهوه روی ماگ مونده بود تو دلش ″فاک یس″ بلندی گفت و چشم هاش رو بست.

از روی میز کار برشی نوار چسب کند و به آرومی و با احتیاط اون رو روی ماگ چسبوند و چند ثانیه بعد خیلی آروم جداش کرد. با دیدن اثر انگشت که کامل روی چسب افتاده بود نفس راحتی کشید و به سمت گاوصندوق دوید. با امید اینکه این همون انگشت مورد نیازش باشه، چسب رو روی حسگر اون جعبه فلزی گنده که تمام مدارک لازمش رو داخل خودش جا داده بود، گذاشت و بعد از دو ثانیه حسگر چراغش سبز شد و زین از شدت ذوق مشتش رو به هوا کوبید. در گاوصندوق با صدای ″دینگ″ آرومی باز شد و زین به سرعت تمام اوراق داخلش رو بیرون کشید.

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now