⫷⊱24⊰⫸

46 10 103
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

- April 13 , 2020 -

شان به پهلو نایل ضربه ریزی وارد کرد و وقتی اون پسر با چهره سوالی نگاهش کرد، با چشم و ابرو به زین و لیام اشاره کرد. نایل همونطور که تُست با کره بادوم زمینیش رو گاز میزد، ابروش رو بالا انداخت و به زین و لیام که عجیب رفتار میکردن خیره شد. به سمت شان برگشت و شونه هاش رو بالا انداخت.

-زین میشه ظرف مربا رو بدی؟

-حتما لی، چیز دیگه ای نمیخوای؟

-نه ممنون.

زین لبخندی زد. حالا تقریبا همه افراد دور میز داشتن بهشون نگاه میکردن.

-لی، میتونی شکر رو بهم بدی؟

-البته.

-ممن-..

-خب دیگه بسه شما دوتا!

همه به طرف سایلا برگشتن که با ابرو های بالا رفته، دست به سینه به زین و لیام خیره شده بود.

-مشکل چیه سای؟

لیام با تعجب پرسید.

-شما ابلها، از روز اولی اومدیم اینجا با چشماتون همدیگه رو تیکه تیکه میکنید، حالا امروز معلوم نیست چه مرگتونه مثل عاشقای تازه بهم رسیده رفتار میکنید. ″لی میتینی اینی بیدی؟ / زی میتینی اونو بیدی؟ / حیتمی بیبی / میمنین عیزیزیم″ بسه حالم بهم خورد!

کریس اولین نفری بود که بخاطر لحن سایلا نتونست خودش رو نگه داره و ریز خندید. بعد از اون لوییس هم زیر خنده زد.

زین لبخند دستپاچه ای زد.

-ما فقط تصمیم گرفتیم صلح کنیم!

-باشه ولی هیچ کدوم از ماهایی که باهم تو صلحیم اینجوری رفتار نمیکنیم!

یکدفعه رو کرد به هری که کنارش نشسته بود و عاشقانه بهش خیره شد.

-هری، عزیز دلم، زیباترین موجودی که به عمرم دیدم، ممکنه لطف کنی و اون قاشق که دو سانتیمتر ازم فاصله داره رو با دستای مقدست بهم بدی؟

هری از فرصت استفاده کرد و نقش سایلا رو ادامه داد.

-حتما ملکه من!

قاشق رو برداشت و جلوی سایلا زانو زد و سرش رو پایین انداخت.

-تقدیم به شما بانوی زیبا!

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now