با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
سرش رو بین دست هاش گرفت و شقیقه هاش رو محکم فشار داد. سر درد تقریبا دیوونش کرده بود!
بغض بدی گلوش رو می فشرد و نبض زدن شقیقه هاش و خاطرات داخل سرش، کمکی به بهبودش نمیکردن.
-تو خیلی بد قولی مامان..
زمزمه کرد و سرفه خشکی پشت سرش از گلوش خارج شد. نفس عمیقی کشید و تمام تلاشش رو کرد تا جلوی اشک هاش رو بگیره..
-تو قول دادی که هروقت ناراحت بودم بغلم کنی!
″-زین، عزیزکم هروقت ناراحت بودی فقط باید بیای پیش خودم!
-اخه.. اخه خجالت کشیدم!
تریشا اخم ریزی کرد.
-از چی خجالت کشیدی؟ زین، من مادرتم! میتونی بهم همه چیز رو بگی! اگر دلت خواست گریه کنی، فقط تو بغل خودم گریه کن.
زین سرش رو تکون داد.
-هروقت ناراحت بودم، قول میدی بغلم کنی؟
-قول میدم عسلکم.. ″
-تو قول دادی هروقت بغض داشت خفم میکرد، روی شونه تو رهاش کنم..
″-هی مرد بزرگ، تنها نشستی اینجا برای چی؟
زین تند تند اشک هاش رو پاک کرد.
-داشتم.. داشتم بازی میکردم.
-اوه.. جدی؟
تریشا با لبخند جلو رفت و روی گونه های نم دار پسرش بوسه گذاشت.
-تو بازیت اتفاق ناراحت کننده ای افتاد!؟
-نه..
-پس مشکل چیه؟
-هیچ..
تریشا به ارومی زین رو تو بغلش گرفت و سرش رو بوسید.
-مشکل چیه زی؟
-امروز.. امروز تو مدرسه بچه ها اذیتم کردن.. اون بزرگا که کلاس شیشمی ان
-چرا؟
-چون که.. چون که من باهاشون فرق دارم.. گفتن مارمولک آسیایی.. بهم گفتن بابات تروریسته.. مام.. تروریست یعنی چی؟
-زی.. عزیزم ادما.. حتی بچه ها میتونن عوضی باشن! نباید به حرفاشون اهمیت بدی!
زین سرش رو تکون داد و بینیش رو بالا کشید.
-میخوای گریه کنی؟
-من مَردم مامان.. معلممون گفته مردا گریه نمیکنن!
تریشا دندون هاش رو بهم سایید.
-معلمتون گو-.. اشتباه کرده! مردا هم گریه میکنن! مگه مردا آدم نیستن!؟

YOU ARE READING
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fanfiction″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...