با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
- September 28 , 2015 -
-هی هی هی.. دختر زیبای من چطوره؟
متیو با لبخندی گفت و از پشت ابی رو بغل کرد و گونش رو بوسید.
-هی جذاب ترین مرد دنیا، خودت چطوری؟
-تا وقتی که خانم بندیکت تو بغلمه نمیتونم عالی نباشم!
ابی تو دلش فحشی به فاصله نزدیکشون داد و لبخند زیبا ولی فیکی روی لب هاش نشوند. به ارومی برگشت و با همون لبخند زیباش به لب های متیو خیره شد. مرد که نگاه دختر رو روی لب هاش دید، با ذوق خواست جلو بره اما برای بار صدم تو این یک هفته با انگشت اشاره ی دختر پس زده شد.
آهی از سر نارضایتی کشید و اخمی کرد.
-پس کی میتونم ببوسمت؟ خسته شدم دختر انقد منو تشنه نگه ندار!
ابی تو دلش پوزخندی زد.
″هدفم دقیقا همینه.. مستر جاناتان جکسون! ″
تو دلش گفت اما چیز دیگه ای به زبون اورد. لب هاش رو به گوش مرد نزدیک کرد و با ولوم پایین و لحن اغواگری، جوری که لب هاش به گوش های جاناتان برخورد کنه، حرفی که کل این مدت منتظر بود به زبون بیارتش رو گفت.
-امشب تو تخت منتظرتم سوییت هارت.. تایم انتظارت تموم شده!
به وضوح درخشش چشم های اون ″به اصطلاح متیو″ رو دید و تو دلش پوزخندی زد.
-نمیتونم الان ببوسمت؟
-اومم.. نچ! ولی امشب فقط برای خودمون دوتاست.. اول منو میبری به قرار و بعد شب باهم خوش میگذرونیم!
-هومم.. پس پرنسس قراره کار خاصی انجام بده؟
-اوهوم.. خیلی خاص! ولی اون فقط برای توعه عسلم و به کل خونه نیاز دارم پس میتونی یه لطفی کنی و اون غول بیابونی های احمقتو فقط یه امشب مرخص کنی؟ خوشم نمیاد وقتی دارم با پنتی تو خونه میچرخم یه مشت ادم فضایی هیز بهم زل بزنن یا حتی... یا حتی قبل از تو دستشون بهم بخوره!
ابی با لحن مظلومی گفت و با دکمه های بالایی پیرهن جاناتان ور رفت. مرد که مدهوش عطر و حرفای درتی دختر شده بود و برای امشب رویا پردازی میکرد، بی حرف سر تکون داد و دستش رو زیر چونه ابی گذاشت.
-هرچی تو بخوای پرنسس سارا.. فقط منتظر باش تا برگردم!
امشب وقتش بود!
______________________
با استرس ناخن هاش رو میجوید و با قدم هاش اتاق رو متر میکرد.
با شنیدن صدای تلفنش، روی تخت شیرجه رفت و بعد از دیدن اسم هری روی صفحه، به سرعت در اتاق رو بست و قفل کرد.

BẠN ĐANG ĐỌC
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fanfiction″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...