⫸⊰3⊱⫷

64 15 44
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

-خیله خب پسر ببین من دقیق نمیدونم چرا، ولی بنظرم اون کسیه که ممکنه یاسر پیشش باشه.

مشخص بود یه چیزی میدونه و نمیگه. زین اینو حس میکرد. وقتی نگاهش رو میدزدید یا با لکنت حرف میزد، این مشخص بود. ولی به نفعش بود سوالی نکنه تا دروغ نشنوه. حداقل این بنظرش درست میومد.

-کجا میتونم پیداش کنم؟

تریشا وقتی دید زین سوال اضافه ای ازش نپرسیده، نفسش رو بیرون داد و یکی از کاغذ های روی میز یاسر رو برداشت. آدرسی روش نوشت و اون رو به دست پسر داد.

-ماشین یا همچین چیزی داری؟

تریشا نفس عمیقی کشید و سرش رو به معنای تایید تکون داد.

-نکنه فکر کردی با اینهمه ثروت ماشین نداری؟

-″نداری″؟ من یادم نمیاد ماشینی داشته باشم.

-تو نمیدونی.. ولی داری!

تریشا از داخل یکی از کشو های میزکار، ریموتی برداشت و به زین اشاره کرد تا دنبالش راه بیوفته.

کمی بعد اونها روی چمن های خیس حیاط ایستاده بودن؛ جلوی در کرکره ای بزرگ آهنی.

تریشا دکمه روی ریموت رو فشرد و کمی بعد، این دهن زین بود که از شدت تعجب باز مونده بود و چشم هاش به اندازه دو توپ گلف بودن.

-اینا، ماشین های تو ان.

-م.. ماشینای... من؟

تریشا آهی کشید و تایید کرد. وارد گاراژ شد و زین هم پشت سرش مثل توله سگی گمشده راه افتاد. نگاهش به هرجایی بود جز جلوش که با ایستادن تریشا، محکم بهش برخورد کرد و بعد سریع معذرت خواهی کرد.

-خب... به گاراژ خودت خوش اومدی! اینم سوییچ هرکدوم که میخوای برداری!

به ویترین شیشه ای اشاره کرد که تقریبا 20 سوییچ درونش قرار گرفته بود.

-ولی... ولی من گواهینامه رانندگی ندارم!

-داری!

-دارم؟

تریشا کشوی زیر ویترین رو باز کرد و کارت کوچکی رو بیرون آورد و به دست زین داد.

پسر با تعجب به کارت نگاه کرد که عکس و اسم خودش روش قرار داشت.

-چیزی نپرس. خیلی چیزای دیگه هم داری که ازش خبر نداری. کارای پدرته! همیشه عجله داشت برای همه چیز و لطفا نگو که رانندگی بلد نیستی چون خوب میدونم بلدی! فکر نکن وقتی هرروز زنگ های آخر مدرسین میپیچوندی و با ماشین اون پسره هوران میرفتی و تمرین میکردی، نمیفهمیدم!

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now