⫸⊰9⊱⫷

38 14 55
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

جف با صورتی هزار برابر شکسته تر از 5 سال پیش ولی همچنان خندان، به دوربین زل زده بود.

چشم های بی روح پسر، از پشت ماسک پارچه ای سیاه رنگش به پرده پروژکتور زل زده بود و چیزی نمیگفت.

-مشکلت چیه پین؟

-من؟ اوه باور کن هیچی! فقط دیدن شکستنت برام جذاب تر از چیزی بود که فکرش رو میکردم! وقتی پدرت رو جلوی چشم هات کشتم-اونم تو روز تولدت-، ضجه هات روحم رو ارضا کرد! میدونی؟ دلم میخواد اینبار پشت سر هم شکستنتو ببینم.

پین با لحن بیخیال و فانی گفت و شونه هاش رو بالا انداخت. تحرک اون برای یه مرد 50 - 60 ساله زیادی بود. اون پیرمرد مثل پسر بچه ای بیش فعال رفتار میکرد!

-میخوای چیکار کنی؟

پسر چشم طلایی با لحجه مخصوص خودش گفت و با بیخیالی به چشم های جف زل زد. مرد بخاطر خونسردی بیش از حد پسر کمی جا خورد اما تصور کرد که اون خونسردی فقط ظاهریه و داره نقش بازی میکنه. نیشخندی زد و ریش های کم پشتش رو خاروند.

-متوجه نشدی؟ فکر میکردم باهوش تر از این حرفا باشی! هرچند.. بعد از اینکه برای بار دوم گول تله ی ″لوکیشن″ رو خوردی خیلی هم ازت توقعی نداشتم!

پین با خنده گفت و بهش تیکه انداخت.

-راستی زین! دلت برای رفیقات تنگ نشده؟

جف جوری که انگار تازه این قضیه رو به یاد اورده گفت و بشکنی زد. دوربین رو به سمت دیگه ی اون اتاق تاریک چرخوند و چهار نفر با چشم های گشاد شده به دوربین زل زدن. دست ها و پاهاشون به صندلی بسته شده بود و لب هاشون با چسب های پهن طوسی پوشونده شده بود که اجازه ی حرف زدن رو ازشون میگرفت.

باز هم بی حس به دوربین نگاه کرد و چشم هاش رو چرخوند. جف این حجم از بی تفاوتیش رو درک نمیکرد. با اخم به چشم های پسر زل زد و لب های خشکش رو با زبونش تر کرد.

-خیله خب. خیله خبب.. داری رو اعصابم میری!

جف بی تحمل گفت و اخم کرد. موهاش رو کشید و دور خودش چرخید. متنفر بود از اینکه تاثیری نداشته باشه! صورتش سرخ از عصبانیت بود و پره های بینیش باز و بسته میشدن. شاید واکنشش زیادی بود، اما خب.. کی گفته که اون مرد عادت داشت به بی توجهی؟ کی گفته که یاداوری گذشته براش جذاب بود؟

-اوه... نبابا جدی؟

پسر با سرگرمی گفت و نیشخندی به قیافه ی سرخ از عصبانیتِ جف زد. پیرمرد از شدت حرص حس میکرد هرلحظه ممکنه قلبش بایسته!

-میدونی..؟ تو فقط یه بازنده ای! خدایا... تو جوری به بی توجهی های من واکنش نشون میدی که از صد کیلومتری میشه تشنه بودنت رو تشخیص داد! حدس من میدونی چیه؟ انگار تو بچگی انقدر گرفتنت به تخمشون که حالا با کوچک ترین بی توجهی میخوای موهای سرت رو-.. اوه صبر کن حواسم نبود مو نداری! میخوای خودت رو از یه جایی پرت کنی پایین!

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now