⫷⊱21⊰⫸

52 13 165
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

- December 31 , 2019 -

بزاقش رو به سختی قورت داد و با استرس به تام که دست کمی از خودش نداشت نگاه کرد.

-تام.. بدبختیم!

-جک فقط برو و بهش بگو.. چیزی نمیشه!

تام به خوبی میدونست که ″چیزی″ میشه. اما خب.. امید که بد نیست.. هست؟

جک کف دست هاش رو به پارچه شلوارش مالید تا عرق روشون رو خشک کنه.

با سری پایین افتاده و قدم های کوتاه به سمت صندلی سلطنتی قرمز رنگ وسط سالن رفت. خدارو تو دلش صدا میزد اما انگار هیچکس قرار نبود جوابش رو بده!

پسر با موهای بلند مشکی رنگش، روی صندلی نشسته بود و به اون مرد که با ترس به سمتش میومد خیره شد.

-جناب.. جناب مالیک..

نگاه سردش رو به جک دوخت.

-قربان.. م.. متاسفم... جاسوس اون باند رو نتونستیم پ-..

و با تیری که از کلت طلایی رنگ زین خارج شد و صاف روی قلبش نشست، صداش برای همیشه تبدیل به سکوت شد.

-بی مصرف..

کمی بعد تام با قیافه ای رنگ پریده جلو اومد و رو به روی زین ایستاد.

-جناب مالیک، فقط 48 ساعت دیگه فرصت میخوام-..

-فقط 24 ساعت، و اگه پیداش نکردی زبونتو برای شام هانتر میزارم کنار.

تام سرش رو تکون داد و به سرعت از زین فاصله گرفت.

-یکی از یکی بدرد نخور تر

شماره کریس رو گرفت و خیلی منتظر نموند چون همون لحظه صدای شاد دختر گوش هاش رو پر کرد.

-چطوری زینی؟

زین لبخند خسته ای زد و بازدمش رو آه مانند بیرون داد.

-مثل همیشه عزیزم، از دوست دخترت چه خبر؟

-سایلا؟ اوه.. خب ما الان سر دیت ایم!

-جدی؟ مزاحمتون نمیشم. خوش بگذره.

و تماس رو بدون اینکه برای جواب کریس صبر کنه، قطع کرد. اینبار با لوییس تماس گرفت.

-هی براح، چه خبرا؟

-هی لو، هیچی پسر، میتونی یه لطفی کنی؟

-یلحظه صب کن هز، الان میام. حتما زین، چی شده؟

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin