با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
-January 17 , 2010-
-سلام زیزی! گفته بودم که دنبالش نگرد!
همون چهره ی آشنا. جف پین با لباس های سر تا پا سفیدش اونجا پشت دوربین ایستاده بود و برای زین دست تکون میداد. اون یه تماس تصویری لعنتی بود!
-سخت پیدام کردی مگه نه؟ اوپس! دیدی چیشد؟ پسر اگه نمیخواستم پیدام کنی هیچوقت این اتفاق نمی افتاد!
دهن زین خشک شده بود و به سختی نفس میکشید. قرار بود تهش به کجا ختم شه؟
-کامان، اونطوری نگاهم نکن!
جف لبخند دندون نمایی زد و کمی بیشتر روی دوربین خم شد. کمی بعد وقتی از زین عکس العملی ندید پوفی کشید و با ناراحتی فیکی از دوربین فاصله گرفت.
-خب... اگه به من توجه نمیکنی.. شاید به پدرت بکنی!
دوربین رو با ذوق چرخوند و جایی کمی اونطرف تر رو نشون داد. زین آرزو میکرد کاش کور شده بود و این صحنه رو نمیدید.
-نمیخوای به بابایی سلام کنی، زین؟ اون دلش برات تنگ شده بود!
جف با لحن مسخره ای گفت و باعث شد کمی بین لب های زین باز شن.
-ب.. بابا....
-لیتل اسلات! خوشحالم میبینم میتونی حرف بزنی!
زین بی توجه به حرف های پین، به یاسر زل زده بود.
پدرش رو میدید که کف دست هاش به دیوار میخ شده بود و همونطوری آویزون بود. روی بالا تنه لختش جای هزاران سوختگی و زخم های عمیق به چشم میخورد و از صورتش چیز کمی پیدا بود. زین حجوم محتویات معدش به دهنش رو حس میکرد و کم کم پاهاش شل میشدن. به سختی دستش رو به میز گرفت و تلاش کرد خودش رو سرپا نگه داره.
-چه.. چه بلایی سرش آوردی...
-باور کن هیچی فقط یکم باهم گپ زدیم! حالا صبر کن! قسمت اصلی نمایش رو نگاه کن!
جف با ذوق گفت و به سمت یاسر که به نظر بیهوش میرسید دوید. سیلی محکمی به صورتش زد که با ناله بیجونی چشم های ورم کرده اش رو باز کرد و گیج اطراف رو از نظر گذروند.
-بابا!
زین تقریبا داد زد و در آخر صداش تحلیل رفت. یاسر به سختی محل صدا رو پیدا کرد و با گیجی سعی کرد تشخیص بده اون صدا متعلق به کیه.
-پسرتو یادت نمیاد یاسر؟ زین!
یاسر با شنیدن اسم زین بلند تر ناله کرد و دقیق تر به صفحه مانیتور و دوربین نگاه کرد.
-زیزی! میخوای بدونی پدرت چرا اینجاست؟
-از صدات حالت تهوع میگیرم!

YOU ARE READING
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fanfiction″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...