⫸⊰14⊱⫷

47 12 94
                                    

با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙

______________________

-یعنی چی؟ مگه مسخره بازیه؟

همینطور که سعی میکرد قدم هاش رو با اون پسر عصبی هماهنگ کنه و خودش رو بهش برسونه، با تعجب پرسید.

-مسخره بازی نیست تریشا، و این دقیقا دلیلیه که میگم باید اینکارو انجام بدیم!

زین با لحن بی حسی گفت و سریع تر به راهش ادامه داد. تریشا با حرص چند قدم دوید و رو به زین عقب عقب راه رفت.

-زین احمق نشو! میخوای چه غلطی کنی؟ الان تنهایی بر-..

-تنها نیستم! ریکی و افرادش هستن! شما هم اگه دلتون بخواد کمکم میکنین! این دیگه بستگی به شماها داره، من کار خودمو میکنم!

با تحکم حرف هاش رو تو صورت مادرش کوبید و راهش رو کج کرد و تریشا دوباره پشت سرش قرار گرفت.

-وای وای وای ریدم با این بچه تربیت کردنم!

-مشکل خودته خانم مالیک، میخواستی وقت بیشتری بزاری تا پررو و مستقل نشم که بگم به کمکت نیازی ندارم و چه کمکم کنی چه نکنی کار خودمو میکنم!

زین بی تفاوت و خشک گفت. بی اهمیت به تریشا که هنوز با حرص تلاش میکنه متوقفش کنه، به سمت پارکینگش داخل حیاط پشتی رفت و بعد از چک کردن و مطمئن شدن از وجود کلت پشت کمرش، از ویترین سوییچ لامبورگینی بنفشش رو برداشت و به سرعت از خونه خارج شد.

وارد جاده اصلی شد و همزمان دنبال شماره ریکی گشت.

-هی! چطوری پسر؟ همه چی خوبه؟... منم اوکیم... اره... باید ببینمت داداش، هستی؟... مشکل که، حالا حرف میزنیم.. باشه پس، میبینمت

اهنگش رو پلی کرد و با ریتم روی فرمون ضرب گرفت.

-لیام لیام لیام.. باید مراقب خودت باشی پسر... دیگه مشکلاتمون باهم داره از یه انتقام فراتر میره!

______________________

تو اولین و نزدیک ترین جای خالی پارکینگ کنار درب رستوران پارک کرد و بعد از برداشتن گوشی و کیف پولش، از ماشین خارج شد. به سمت ورودی اون رستوران مجلل رفت و بعد از نگاه سرسری ای، تونست ریک رو پشت میز همیشگیش پیدا کنه. با قدم های ارومی خودش رو بهش رسوند و روی صندلی دیگه میز نشست.

-هی پسر!

-هی زین، خیلی وقت بود ندیده بودمت!

•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•Where stories live. Discover now