با ووت و کامنت وارد شوید!
⋘ 𝑙𝑜𝑎𝑑𝑖𝑛𝑔 𝑑𝑎𝑡𝑎... ⋙______________________
-یعنی چی؟ مگه مسخره بازیه؟
همینطور که سعی میکرد قدم هاش رو با اون پسر عصبی هماهنگ کنه و خودش رو بهش برسونه، با تعجب پرسید.
-مسخره بازی نیست تریشا، و این دقیقا دلیلیه که میگم باید اینکارو انجام بدیم!
زین با لحن بی حسی گفت و سریع تر به راهش ادامه داد. تریشا با حرص چند قدم دوید و رو به زین عقب عقب راه رفت.
-زین احمق نشو! میخوای چه غلطی کنی؟ الان تنهایی بر-..
-تنها نیستم! ریکی و افرادش هستن! شما هم اگه دلتون بخواد کمکم میکنین! این دیگه بستگی به شماها داره، من کار خودمو میکنم!
با تحکم حرف هاش رو تو صورت مادرش کوبید و راهش رو کج کرد و تریشا دوباره پشت سرش قرار گرفت.
-وای وای وای ریدم با این بچه تربیت کردنم!
-مشکل خودته خانم مالیک، میخواستی وقت بیشتری بزاری تا پررو و مستقل نشم که بگم به کمکت نیازی ندارم و چه کمکم کنی چه نکنی کار خودمو میکنم!
زین بی تفاوت و خشک گفت. بی اهمیت به تریشا که هنوز با حرص تلاش میکنه متوقفش کنه، به سمت پارکینگش داخل حیاط پشتی رفت و بعد از چک کردن و مطمئن شدن از وجود کلت پشت کمرش، از ویترین سوییچ لامبورگینی بنفشش رو برداشت و به سرعت از خونه خارج شد.
وارد جاده اصلی شد و همزمان دنبال شماره ریکی گشت.
-هی! چطوری پسر؟ همه چی خوبه؟... منم اوکیم... اره... باید ببینمت داداش، هستی؟... مشکل که، حالا حرف میزنیم.. باشه پس، میبینمت
اهنگش رو پلی کرد و با ریتم روی فرمون ضرب گرفت.
-لیام لیام لیام.. باید مراقب خودت باشی پسر... دیگه مشکلاتمون باهم داره از یه انتقام فراتر میره!
______________________
تو اولین و نزدیک ترین جای خالی پارکینگ کنار درب رستوران پارک کرد و بعد از برداشتن گوشی و کیف پولش، از ماشین خارج شد. به سمت ورودی اون رستوران مجلل رفت و بعد از نگاه سرسری ای، تونست ریک رو پشت میز همیشگیش پیدا کنه. با قدم های ارومی خودش رو بهش رسوند و روی صندلی دیگه میز نشست.
-هی پسر!
-هی زین، خیلی وقت بود ندیده بودمت!

YOU ARE READING
•𝙅𝙖𝙣𝙪𝙖𝙧𝙮 𝙨𝙚𝙫𝙚𝙣𝙩𝙚𝙚𝙣𝙩𝙝•𝙕.𝙈•
Fanfiction″اگر مرگ، مارا در این زندگی از هم جدا کرد، عزیزم، قسم به مقدس ترین خدای من که چشمانِ به رنگ خورشیدت باشد، قسم که تمام جهان را زیر و رو میکنم و قسم که بار دیگر و در دنیای دیگر پیدایت میکنم!؛″ •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• وارنینگ: روند داستان خیلی آرومه و...