Parr2

420 93 6
                                    

                                           Part2

با قطع شدن تلفن پوزخندش عمیق تر شد و زیر لب زمزمه کرد:
+ توی احمق گور خودتو کندی!
و بعد بلافاصله به طرف در رفت و بعد از باز کردنش با چهره بیبی نازش رو به رو شد.
+بیبی!
ییبو با تعجب به ژان که با چشمای اشکی بهش نگاه می کرد، خیره بود.
+ چه بلایی سرت اومده؟ چرا گریه می کنی؟
-ییبو...
ژان با بغض اسمشو صدا زد و خودشو انداخت تو بغل ییبو و شروع کرد به گریه کردن. ییبو ژان رو بغل کرد و در خونه رو بست. وارد پذیرایی بزرگ خونه شد؛ رو مبل نشست و ژان رو روی پاهاش نشوند.
+ چی شده عزیزم؟ کی باعث شده بیبی قشنگم گریه کنه؟
-جی لی...هق..اون عوضی...هق...گفت بهم....هق هق..کمک نمیکنه..هق...
ییبو با دست هاش گونه ی ژان رو نوازش کرد و بوسه کوچیکی روی لب هاش نشوند و گفت:
+ عزیزم چرا به خاطر این چشمای قشنگتو اشکی می کنی؟ خودم بهت کمک می کنم فقط لطفا دیگه گریه نکن.
-اما اگه لی پیر بفهمه تو بهن کمک کردی کارم تمومه!
+ نگران نباش عزیزم کسی چیزی نمی فهمه، حالا لطفا گریه کردنو تموم کن.
ژان فین فینی کرد و سرشو تو گردن ییبو فرو برد. بعد از چند دقیقه ییبو به آشپزخونه رفت تا برای ژان خوراکی بیاره و ژان خوشحال از اینکه نقشش گرفته روی مبل لم داده بود تا اینکه گوشیش زنگ خورد. با نگاه کردن به صفحه گوشی اسم خواهرشو دید و خکشحال به گوشی جواب داد.
-جیه خوبی؟
÷ خوبم عزیزم خودت چطوری؟ الان کجایی؟
-منم خوبم جیه، الان پیش ییبو ام.
÷که اینطور، عزیزم ما امشب یه مهمونی دعوتیم باید بریم خونه آقای لین، عصر زودتر برگرد.
-جیه میشه من نیام؟ آخه کلی درس و تکلیف دارم که باید انجام بدم. تازه میخوام با چنگ برم خرید نمی رسم باهاتون بیام.
÷ ولی آقای لین رسما همه مارو دعوت کرده و اگه نیای زشت میشه، تازه چنگ خودشم دعوته و باید بیاد.
-اما جیه من...
÷آژان همین که گفتم لطفا زودتر عصر زودتر برگرد خونه. این مهمونی هم برای پدر و هم برای شرکت مهمه.
-باشه باشه. برمی گردم.
÷ خداحافظ عزیزم عصر می بینمت.
-خداحافظ.
بعد از قطع تناس از ته دل آه کشید و با صورتی گرفته به طرف آشپزخونه رفت. ییبو مشغول تزئین سیب زمینی سرخ کرده ایی بود که برای ژان درست کرده بود. رفت و از پشت سر بغلش کرد و سرشو رو شونه ییبو گذاشت.
-ییبو..
+ بله بیبی
-من باید زودتر برم خونه، جیه گفت آقای لین مهمونی گرفته و هممون رو
دعوت کرده. منم باید برم.
+ باشه بی...چی؟
ییبو برگشت و به ژان نگاه کرد. یعنی واقعا قصد داشت به اون مهمونی
بره؟ بعد اتفاقی که سال قبل افتاده بود جرعت داشت دوباره پیش ییبو حرف از رفتن به اون خونه بزنه؟ با دیدن سکوت ژان دوباره پرسید: ژان بهم نگو که الان جدی بودی و میخوای باهاشون بری!
ژان با لبخند پر استرسی به ییبو نگاه کرد. خب حق با اون بود؛ بعد از
اتفاقی که پارسال برای ژان افتاده بود، ییبو حق داشت حساسیت به خرج
بده. درسته که اونها اون زمان با هم نامزد نبودن و حتی هیچ رابطه ایی با
هم نداشتن جز اینکه ییبو همیشه جوری رفتار می کرد انگار ژان براش
هیچ اهمیتی نداره و اذیتش می کرد. اما بار ها دیده بود وقتی یکی غیر
خودش اذیتش می کنه چطوری آتیشی می شد و طرفو ناکار می کرد.
+ ژان صدامو میشنوی؟
با صدای ییبو از هپروت بیرون اومد و با استرس گفت: آاره عزیزم...خب
من به جیه گفتم نمیام اما اون اصرار کرد . گفت که باید برم چون این برای
آینده شرکت خیلی مهمه و اگه...
+ هیچی از تو مهم تر نیست...
ییبو یه قدم به جلو برداشت و ژان مجبور شد بره عقب.
+ هیچ چیزی از بیبی قشنگم مهم تر نیست.هیچی ارزش اذیت شدن تو رو
نداره...
ییبو با چشمای خماری که همچنان رگه هایی از عصبانیت درش دیده می
شد حرف می زد و قدم به قدم به ژان نزدیک تر می شد و ژان رو مجبور
می کرد به عقب قدم برداره تا جایی که پشتش به اپن خورد و دیگه جایی
برای حرکت نداشت. ییبو ژان رو بلند کرد، روی اپن گذاشت و دو دستشو
دو طرف بدنش قرار داد.
-ییبو...
+جونم بیبی؟
ژان نگاه معصومش که می لرزید رو به ییبو دوخت و با چشمای پاپی طور
بهش خیره شد. میتونست تپش قلب لعنتیش که هر بار با نزدیک شدن ییبو
بهش بالا تر می رفت رو بشنوه. البته که ییبو هم وضع بهتری نداشت؛
هروقت به چشمای پاپی طور ژان خیره می شد، به معنای واقعی کلمه خلع
سلاح می شد؛ به خصوص الان که از این فاصله کم بهش خیره بود و می
تونست نفس های داغشو که به پوست صورتش برخورد می کرد حس کنه،
اما الان هر طور شده بود باید خودشو کنترل می کرد.
+ بیبی نمیخوای چیزی بگی؟
ژان با گیجی و استرس به ییبو نگاه می کرد. باید راضیش می کرد تا همراه
خانودش به اون مهمونی بره اما الان ذهنش از هر کلمه ایی خالی بود. تنها چیزی که الان می فهمید بوی عطر ییبو و نفس های داغش بود که به گردنش برخورد می کرد. از اون طرف ییبو وقتی سکوت ژان رو دید نیشخندی روی لب هاش نشست و خودشو به ژان نزدیک تر کرد. سرشو تو گردنش فرو برد و شروع کرد به فرستادن عطر آرامش بخش ژان به ریه هاش. می تونست قسم بخوره این عطر توانایی کشتنش رو داشت و فکر کردن به اینکه یه روز ممکنه از بوییدن این عطر از بدن بلورین ژان محروم بشه، دیوونش می کرد. لیسی به گردن ژان زد و دستاشو روی رون پاش گذاشت. بازیگوشانه دستاشو به تیشرت ژان رسوند کمی تیشرتشو بالا زد و پهلوهای ژان رو لمس کرد. به خاطر لمس ناگهانی ییبو لرزی از بدنش رد شد و هیسی کشید. ییبو دستاشو حرکت داد و پوست نرم و پنبه ایی ژان رو نوازش و لمس می کرد.ژان احساس می کرد قراره زیر لمس های ییبو ذوب بشه و گونه های اناریش همین الان هم داشتن اینو داد می زدن.
+ بیبی یادته وقتی اون عوضی دستاشو دور کمرت حلقه کرد و سعی کرد تو رو به زور ببوسه پیشخدمت اتفاقی لیوان شرابو ریخت روش؟
ییبو همینطور که ژان رو لمس می کرد با صدای دورگه ایی این رو گفت و ژان جواب داد: آاره...او..اون گفت ح...حواسش نبوده و...
ژان سعی می کرد به بهترین نحویی که می تونست جواب ییبو رو بده و بین جمله هاش مکث نکنه اما کاری که ییبو باهاش کرد باعث شد کلا حرف زدنو یادش بره؛ ییبو بین جمله های ژان شروع کرده بود به کاشتن بوسه های خیس روی
گردنش و در آخر دستاشو بازیگوشانه به نیپل های ژان رسوند نیشگونی ازش گرفت که ژان رو وادار به سکوت کرد.
+ بیبی میدونی چرا حواس پیشخدمت پرت شده بود؟
ژان به سختی جواب داد: ن..نهه...
+ چون بهش گفته بودم اگه بتونه اون عوضی رو ازت دور کنه میتونه یه شب زیر من به فاک بره!
ژان با شنیدن این جمله حجوم احساسات عجیبی به بدنش رو حس کرد، همزمان ذهنش خالی از هر چیزی بود و فقط به لمس های ییبو فکر می کرد و بدنش بیشتر اونها رو میخواست.
-وانگ ییبو تو اهههه....عوضی...هه..
ییبو با شنیدن جمله نصفه نیمه ژان و لحن نیازمندش گازی از گردن بلورینش گرفت و با نیشخندی سرشو بالا آورد و به صورت خوردنی و چشمای نیازمند ژان خیره شد؛ بوسه ایی روی بینیش نشوند و گفت: بیبی تو حق نداری به اون مهمونی بری!
بعد هم از اوپن فاصله گرفت و به سمت کاناپه رفت. موبایل و کیف پولش رو برداشت و از خونه بیرون رفت. ژان با صدای بسته شدن در از خیالاتش بیرون اومد و ناراضی به بین پاهاش خیره شد، با خودش زمزمه کرد: چرا اینقدر زود تحت تاثیر قرار می گیری؟
و با یادآوری حرفی که ییبو قبل رفتن بهش زده بود؛ گفت: به همین خیال باش وانگ ییبو. تو بقیه رو میکنی اون وقت من حق رفتن به یه مهمونی رم ندارم؟ و با یادآوری اینکه تو این وضعیت ولش کرده عصبانی نیشخندی زد و گفت: من به این مهمونی می رم اونم با چه لباسی!
____________________________________________________________
خب خب من اومدم دوباره با یه پارت جدید و جاذاب دیگه😎
به نظرتون ژان قراره چه جوری اعصاب ییبو رو به چوخ بده؟🥴 من که میگم سکسی می پوشه. البته اون گونی بپوشه هم بهش میاد 💀😂
راستی تا یادم نرفته نظرتون راجب استایل پسرا تو ویبو نایت چیه؟
من که با دیدنشون سکته را زده و الان از برزخ با شما در ارتباطم🤡
عایا شما هم مانند من از جهان دیگر نظاره گر هستید؟💀

March 29 2023
۹ فروردین ۱۴۰۲

I love you babyWhere stories live. Discover now