اسلحهاشو بالا آورد و روی قلب سایمون گذاشت. چیزی توی وجودش با منطقش در جنگ بود. چیزی مانع کشیدن ماشه می شد و رالف از این احساس متنفر بود!
متنفر بود از اینکه برخلاف منطق و صلاحیت خودش تصمیمی بگیره. متنفر بود از اینکه در تصمیماتش تردید کنه. متنفر بود از اینکه برای کسی اهمیت قائل بشه. رالف از این احساسات پوچ و بی بند و بار که ذهنش رو جولانگاه خودشون کرده بودن، متنفر بود.
باید راهی پیدا می کرد تا از شر این احساسات خلاص بشه. باید دوباره همون رالف قبلی می شد. باید این پسرک خیانتکار و تمام خاطرات هوس انگیزش رو از ذهنش پاک می کرد و به چنگال فراموشی می سپرد. اما همهی این احساسات با احساس ناشناختهی دیگه ایی در جنگ بود و رالف خسته از این جنگ درونی در تلاش بود تا به خود سابقش برگرده. ماشه اسلح رو کشید و آماده شلیک شد.
سایمون برای آخرین بار به چشم های وحشی رالف نگاه کرد. درست می دید؟ چیزی درون این دو گوی سیاه تغییر کرده بود؟ احساسی به جز تنفر درش می دید؟ همون احساسی که گاهی ناخودآگاه نسبت به رالف بهش دست می داد؟ اما...این ممکن نبود درسته؟ اون به کلاغ سیاه خیانت کرده بود و این یعنی خودش خواستار مرگ شده بود و الان، وارث امپراتوری بزرگی که روی خون و هزاران جسد بنا شده بود، اسلحهاش رو روی قلبش فشار می داد و آماده مزه کردن خونش بود.چه توهم شیرینی زده بود. چشم هاش رو بست و منتظر شد.
چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله همزمان با پیچش درد عمیقی توی سینش همراه شد و کم کم، بدنش سست شد و آماده زمین خوردن بود که دستی محکم دور کمرش حلقه شد و به آغوش گرمی کشیده شد.
لب های رالف روی لب های بی روح سایمون کشیده شد و یک بوسه سطحی هدیهی جاودانه ایی بود که قبل از مرگش به پاس احساس ناشناختهای که حالا می فهمید عشق بوده، بهش تعلق گرفت و ثانیه ایی بعد، دنیا در تاریکی مطلق غرق شد.
***
نور زیبای ماه از بین پرده های رقصان پنجرهی باز به داخل می تابید و روی چهره های آروم و غرق فکر دو پسر چنبره می زد.
امشب مثل خیلی از شب های دیگه ایی بود که اون دونفر در آغوش هم از وحود همدیگه لذت و آرامش کسب می کردند اما انگار این بار احساس دیگه ایی هم به قلب هاشون ناخونک می زد و قصد خودنمایی داشت. به جز آرامش، استرس و اضطراب رو احساس می کرد که مخفیانه پنجه های منحوس و زجر آورش رو بین بدن هاشون می کشید و هر لحظه نقش پر رنگ تری از خودش به نمایش می گذاشت. سکوت کر کننده ایی که بینشون جریان داشت، گویای همهی این احساسات ناگفته بود.
ییبو غرق نوازش موهای پسری که دوستش داشت، در تلاش بود تا افکاری که مدت ها بود ذهنش رو درگیر کرده بودن رو پس بزنه. در تلاش بود احساس بدی که ناخودآگاه در قلبش شروع شده بود رو نادیده بگیره تا شاید اینجوری راهی برای از بین بردنش پیدا کنه اما هر کاری می کرد نتیجه نمی داد. ترسی که از اتفاقات چند وقت اخیر در ذهنش به وجود اومده بود و هر لحظه بزرگتر از قبل می شد، چنان افکارش رو درگیر خودش کرده بود که مجال فکر کردن به چیز دیگه ایی رو بهش نمی داد. فکر کردن به این که ممکنه روزی ژان رو از دست بده به تنهایی برای احساس کردن مرگ کافی بود. اون نمی تونست بدون کسی که عاشقش بود زندگی کنه. اگر روزی از دستش می داد چیکار می کرد؟ می تونست تحمل کنه؟ روز های بدون اون چطور می گذشت؟ اصلا زمان ادامه داشت؟ می تونست نفسش بکشه؟ یا لبخند بزنه؟ اصلا می تونست وجود داشته باشه؟چقدر همه چیز می تونست بدون حس کردنش ترسناک باشه!
افکار وحشتناکی که در ذهنش جولان می دادن، ناخودآگاه باعث شد دست هاش رو بیشتر از قبل دور بدن ژان بچیده و اون رو محکم تر از قبل به آغوش بکشه.
" ییبو چیزی شده؟ "
صدای بی انرژی ژان نشون می داد شرف به خواب رفتن بوده.
همکن طور که بینیش رو روی موهای پسر می کشید و عطرش رو به ریه هاش می برد، لب زد:
" نه عزیزم چیزی نیست بخواب "
ژان هوم بی صدایی کرد و سرشو تو گردن ییبو فرو برد و نفس عمیقی کشید. بعد از چند ثانیه که در سکوت گذشت، ژان پرسید:
" ییبو کی قراره با هاشوان گه گه بریم بیرون؟ "
ییبو تکونی خورد و به پهلو مقابل ژان قرار گرفت. با دستش گونهش رو نوازش کرد و همونطور که به چهره خواب آلودش نگاه می کرد گفت:
" کی دوست داری بریم؟ "
ژان چینی به لب هاش داد و گفت:
" نمی دونم. فردا چطوره؟ یا پس فردا؟ "
ییبو به قیافه بامزش خندید و گفت:
" هروقت تو بگی خوبه. تصمیم بگیر بعدا بهشون خبر می دم "
ژان لبخندی زد و بین خواب و بیداری بیشتر از قبل خودشو تو آغوش ییبو جا کرد و به خواب رفت.
ییبو هم با لبخند ژان رو در آغوشش فشرد و عطرش رو بو کشید. آرامش بخش ترین چیزی که در عمرش تجربه کرده بود عطر خاص و معصومانهی ژان بود. براش یادآور خاطرات زیبایی می شد که مثل الماس برای روحش می درخشیدن.
چند لحظه بعد چشماش از عطر سرمست کننده ژان سنگین شد و به خواب رفت.
***
《 دو روز بعد 》با ناباوری آخرین جمله نامه لعنت شده ایی که در دست داشت رو خوند:
" بانی کوچولو شیرین تر از اون چیزیه که فکر می کردم "
قلبش تیر کشید و درد عمیقی رو توی قفسه سینش احساس کرد. نفس هاش به سختی بیرون می اومد و توان حرکت کردن نداشت. به لبه میز چنگ زد و از روی صندلی بلند شد. به سختی خودشو به میز شیشه ایی وسط اتاق رسوند و به لیوان آب چنگ زد اما لیوان افتاد و به هزاران تکه تبدیل شد. هزاران تکه ایی که انگار به جای فرو رفتن به دل زمین به قلب اون فرو می رفتن.
با لرزش چیزی توی جیبش، متوجه موبایلی که زنگ می خورد شد و به زحمت بیرونش آورد و تماس رو وصل کرد.
صدای وحشتناک ییبو که سعی داشت بغضش رو کنترل کنه توی گوشی پیچید:
" گ...گمش کردم... "
بعد از شنیدن این حرف، گوشی از دستش افتاد و درد طاقت فرسای قلبش بلاخره موفق شد ضربه نهایی رو بزنه. چشم هاش بسته شد و کف اتاق سقوط کرد.
_________________________________
چطورید عزیزان؟
بنگرید چه کرده ام😎 یه پارت هیجانی نوشتم براتون💅🏻🤣
به نظرتون چه اتفاقی قراره تو پارت های آینده بیفته؟ دوست دارم نظراتتون رو بدونم☕🍰
بچه ها از امروز روز آپ فیک نامشخص میشه🤌🏻 امیدوارم زیاد منتظرتون نزارم و پارت های خوبی تحویلتون بدم❤
ممنون که همراهی می کنید دوستون دارم ووت فراموش نشه خوشگلا🦋🫂

YOU ARE READING
I love you baby
Fanfictionنام فیکشن: ~I love you baby ~ ژانر: آمپرگ. اسمات، عاشقانه، درام کاپل: ییژان ( yibo top) نویسنده: Patrick روز آپ: نامشخص خلاصه: وانگ ییبو رئیس جذاب ۲۲ ساله شرکت وانگ ها که همه اونو به بی رحمی و سرد بودن میشناسن و شیائو ژان ۲۱ ساله پسر دوست داشتنی،...