موتورش رو به روی عمارت شیائو متوقف کرد. از موتور پیاده شد و دوباره با ژان تماس گرفت اما بازم مثل قبل جواب نداد. اینبار به جی لی زنگ زد و
پسر بعد از چند بوق جوابشو داد.
" هی وانگ ییبو آفتاب از کدون طرف در اومده امروز؟ آها حتما اون ترسو قضیه رو گذاشته کف دستت و توهم چون دلت نماد بهش چیزی بگی اومدی رو سر من خراب شی آره؟ "
" هوانگ جی لی چی داری می گی واسه خودت؟ کدوم قضیه؟ دوباره چیکار کردین؟ کسی با ژان کاری کرده؟ "
جی لی بعد از حرف ییبو متوجه گندی که زده بود شد و حالا در تلاش بود تا جمعش کنه.
" هه هه هه شوخی کردم بابا چرا انقد جدی گرفتی حالا، در ضمن اون خرگوش زشت هم چیزیش نشده آخه کی اونو می بینه که بهش کاری داشته باشه "
" هی، بهش نگو خرگوش زشت. ژان از تو خیلی قشنگ تره "
جی لی که می دید نقشش گرفته با لوندی ادامه داد:
" خب در مورد صورتش مطمئن نیستم اما.... کون قشنگی داره اینو همه می دونن "
بعد از گفتن حرفش صدای قهقه ش تو گوش ییبو پیچید و با عث شد با عصبانیت گوشی رو از گوشش دور کنه.
" هوانگ جی لی چرت و پرت گفتنو بس کن و بهم بگو می دونی ژان کجاست؟ "
" نه خیر نمی دونم. اصلا مگه تو نامزدش نیستی؟ بیست و چهار ساعته ور دل توعه اونوقت من باید بدونم کجاست؟ اشتباه گرفتی داداش خبری نیست "
بعد از شنیدن حرف های جی لی بدون گفتن چیز دیگه ایی تماس رو قطع کرد.
ییبو نا امید از تماس گرفتن های مکرر به طرف در رفت و زنگ زد.
" بفرمایید؟ "
صدای خدمتکاری از پشت آیفون به گوش رسید.
" وانگ ییبوام "
" بفرمایید قربان "
بعد از آخرین حرف خدمتکار در عمارت باز شد و ییبو وارد شد و یک راست به پذیرایی رفت. می تونست جنب و جوش خدمتکار ها رو هنوز هم ببینه و با خودش فکر کرد حتما ژان چون مشغول کاری بوده و یا به خاطر شلوغی عمادت متوجه تماسش نشده، اما بعد از کمی فکر کردن هر دو گزینه خط خوردن چون ییبو خوب می دونست ژان تنبل تر از این حرفاست که به خواد به بقیه تو چنین مواردی کمک کنه.
با قدم های بلند به سمت پله ها رفت و رو به روی اتاق ژان ایستاد. نفس عمیقی کشید و با امید اینکه وقتی در رو باز کرد با چهره بیبی خوردنیش رو به رو می شه، لبخندی زد و دستگیره در رو فشرد و وارد اتاق شد.
اما به محض ورود با جای خالی ژان مواجه شد و خیلی بد خورد تو ذوقش! ییبو به خوبی می دونست نمی تونه بیشتر از این دلتنگی رو تحمل کنه آهی کشید و با قدم های سریع از ره رو گذت و رو به روی اتاق مادر ژان ایستاد.
با بی قراری چند بار به در کوبید تا اینکه خانم شیائو اجازه ورود داد.
ییبو با بی قراری که هر لحظه بیشتر می شد به داخل اتاق رفت و یک راست پیش خانم شیائو روی تخت نشست و گفت:
" مامان ژان کجاست؟ هرچی بهش زنگ می زنم جواب نمی ده تو اتاقشم نبود "
بعد از گفتن حرفش با چهره ایی ناراحت به خانم شیائو نگاه کرد و منتظر جواب بود.
" عزیزم چرا انقدر نگرانی آخه؟ شاید رفته پیش جی لی و گوشیشم خب، خودت که می دونی اون خیلی سر به هواست "
ییبو با چهره ایی بچه گونه به خانم شیائو نگاه می کرد، چشماش جوری بود که انگار هر لحظه ممکنه گریه کنه. خانم شیائو با دیدن حالت صورت ییبو، دستاشو دورش حلقه کرد و اونو توی بغلش کشید و بوسه ایی به گونه اش و همونطور که می خندید گفت:
" پسر کوچولوی عزیزم آخه پرا انقد ناراحت و نگرانی؟ دلت براش تنگ شده؟ "
خندید و ادانه داد:
" اما شما که امروز تو نرکز خرید همدیگه رو دیده بودین چی شد که دوباره دلت براش تنگ شد؟ نکنه بوسه خواستی بهت نداده؟ آره پیگی کوچولو؟ "
ییبو همونطور که خودشو تو بغل خانم شیائو جمع می کرد اعتراض کنان گفت:
" مامان! آخه چرا هنوز بهم می گی پیگی کوچولو، من دیگه بزرگ شدم و قراره دامادت بشم "
خانم شیائو از لحن درمونده ییبو خندش گرفت و گفت:
" عزیزم برای من فرقی نمی کنه چند سالتون باشه، تو باشی، ژان باشه، چنگ باشه، لولو باشه یا هایکوان؛ برای ما پدر و مادرا همتون حتی اگه صد ساله بشین هنوز هم بچه این "
ییبو لبخند محوی زد و بیشتر تو بغل خانم شیائو فرو رفت و بهش اجازه داد با موهاش بازی کنه.
چند دقیقه ایی به همین صورت گذشت و ییبو از نوازش های خانم شیائو لذت می برد که در اتاق تاکهان با صدای بلندی باز شد و ژان با صدای سر خوشی داد زد:
" ییبو! نگفته بودی میای "
بعد هم دوید و خودشو تو بغل مادرش و ییبو جا کرد.
" اهه ژان چه خبرته؟ صبر کن بلند شم "
با حرف ییبو ژان از بغلش بیرون اومد و اجازه داد ییبو هم آغوش خانم شیائو رو رها کنه و روی تخت بشینه.
خانم شیائو گفت:
" ژان ژان کجا بودی؟ ییبو خیلی نگرات بود "
ژان لبخند بزرگی زد و گفت:
" رفته بودن برای بابا هدیه بخرم "
" این وقته شب؟ چرا عصر نخریدی؟ "
" صدای معترض ییبو بود که با لحن ناراحتی به گوش رسید.
" خب عصر نتونستم. صاحب مغازه ایی که اون وسیله توش بود اون موقع نبود به خاطر همین هم باهاش قرار گذاشتم شب ببینمش "
" چی؟ آخه چرا باید بخواد تنهایی بری دیدنش؟ اونم این وقت شب؟ "
" ییبو من کی گفتم گفته تنهایی بیا؟ اینو خودت الکی گفتی بعدشم مکه شب چشه؟ همه ی رستونرانای لوکس شبا سرویس دهی بهتری دارن واسه مشتریا "
خانم شیائو که از بحث بین اون دوتا خسته شده بود گفت:
" خیلی خب برین ادامه بحثتونو تو اتاقتون تموم کنین من باید استراحت کنم "
بعد از این حرف ییبو شب به خیری گفت و از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت. ژان هن به تبعیت از ییبو شب به خیر گفت و از اتاق خارج شد.
به محض بیرون رفت از اتاق با چهره ترسناک ییبو رو به رو شد که با نیشخندی مزین شده بود و جمله ایی که به زبون آورد لرزی به بدن ژان انداخت.
" بیبی وقتشه یکم با ددی حرف بزنی "
بعد از گفتن حرفش دست های ژان رو گرفت و به راه افتاد.
___________________
سلام به همگی
پارت جدبد امیدوارم لذت ببرید.
در ضمن
Happy Pride month🏳️🌈امیدوارم همه جای دنیا انسان ها بتونن آزادنه زندگی کنن و هیچ کس به خاطر وجودش و خود واقعیش مجبور به زجر کشیدن نباشه!🫂🥂
TIME

YOU ARE READING
I love you baby
Fanfictionنام فیکشن: ~I love you baby ~ ژانر: آمپرگ. اسمات، عاشقانه، درام کاپل: ییژان ( yibo top) نویسنده: Patrick روز آپ: نامشخص خلاصه: وانگ ییبو رئیس جذاب ۲۲ ساله شرکت وانگ ها که همه اونو به بی رحمی و سرد بودن میشناسن و شیائو ژان ۲۱ ساله پسر دوست داشتنی،...