وارد اون اتاق شیک شد و در رو پشت سر خودش بست قدم های استوار و با ابهتش رو داخل اتاق به سمت مرکز اتاق سوق داد و پسر بسته شده روی صندلی رو دید که با نگاهی ترسیده بهش نگاه میکرد
_ا..آقا! م..من نمیخواستم ک..کاری کنم! غلط کردم!
_میدونی اسم من چیه؟
پسر با استرس درحالی که اسم مرد رو نمیدونست زمزمه کرد
_ن..نمیدونم آقا...
_والریو؛حالا معنی اسمم رو میدونی؟
_ن..نه..ن..نمیدونم..آقا...
تهیونگ سرتکون داد و دور صندلی پسر ترسیده چرخید و با خونسردی گفت
_میدونی برای چی اینجایی؟
_ب..برای...برای اینکه..ز..زدم به س..سر اون پ..پسر؟
تهیونگ جوابش رو بی پاسخ گذاشت و سمت آشپز خونه کوچیک اون سوئیت رفت و با پیدا کردن چیزی که میخواست برش داشت و پیش پسر بسته روی صندلی برگشت و پسر با دیدن شی توی دست تهیونگ وحشت زده شروع به تقلا کرد
_م..میخواین با اون چیکار کنین؟ ا...آقا! غلط کردم! م..من معذرت میخوان! لطفا منو ببخش! غلط کردم! بگذر! لطفا!
تهیونگ درحالی که اون مخلوط کن رو به برق میزد گفت
_ازت سه تا سوال میپرسم،اولیش؛کسیو توی زندگیت دوست داری؟
پسر ترسیده درحالی که از ترس حلت تهوع گرفته بود و حالش بد بود با ناتوانی پاسخ داد
_ن..نه آقا...
تهیونگ سر تکون داد و دستگاه رو کامل به برق زد و دست به جیب سمت پسر برگشت و گفت
_سوال دوم؛مادر داری؟
_ب..بله..آقا
_سوال سوم؛قلب کسیو شکوندی؟
_ن..نه آقا!
تهیونگ سر تکون داد و با قدم هایی اروم پشت سر پسر قرار گرفت و توی یک حرکت هلش داد و صندلی جلو سر خورد و کنار مخلوط کن قرار گرفت پسر وحشت زده درحالی که حالا بود بود و قلبش تند تند میزد به التماس افتاده بود تهیونگ خونسرد سمت دست های پسر رفت و بازشون کرد پسر نتونست دست هاش رو از چنگ تهیونگ در بیاره التماس کنان گفت
_والریو! غلط کردم! ببخش! دیگه نمیکنم! منو ببخش والریو لطفا خواهش میکنم اینکارو نکن! لطفا!
تهیونگ همون دستی که پسر سنی گرفته بود رو سمت مخلوط کن روشن برد و یکهویی داخل فرو کرد،پسر زجه و فریاد میزد و از درد فقط میخواست همینجا بمیره و جونش ته بکشه،نمیدونست چطوری باید تحمل کنه فقط دستش تیر میکشید و وحشتناک درد میکرد و باعث میشد از ته دلش فریاد بزنه،تهیونگ قبل از اینکه پسر از شدت درد بیهوش بشه گفت
_ همونطور که گفتم دستی که به خانوادم بخوره رو میشکونم،و اون پسر خانوادمه!
.
.
.
.
بعد از اون اتفاق به عمارت کیم نرفته بود و با یه جی تماس گرفته بود که توی عمارت خودش میمونه،اگه به خاطر روسیه نبود اصلا توی اون عمارت کیم نمیموند تا انقدر عذاب بکشه.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
