"like my father!"

1K 101 28
                                        

روز گذشت و جونگ کوک فقط توی اتاقش بود حالا ساعت نه صبح بود و الان توی اتاقش نشسته بود و نمیدونست باید چیکار کنه

بلند شد و سعی کرد به چیزی فکر نکنه اما دلش نمیذاشت فقط و فقط دلهره داشت
داشت میمرد،داشت فکر میکرد که در زده شد و باز شد و تهیونگ واردش شد با کت شلوار مشکی ای که یقه اش کمی لخت بود و زنجیر طلایی که تهش حرف ک بود ازش آویزون بود،جونگ کوک با تعجب به گردنبند تهیونگ نگاه کرد و تهیونگ رد نگاهش رو گرفت و لبخند زد و گفت

_ صبحت بخیر عزیز من.

تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد و نگاهش روی زخم روی گونه اش افتاد و قلبش لرزید اون زخم رو دوست داشت..خیلی!

_دوست دارم شب رو مراسم نرم و پیشت باشم.
_ چه مراسمی؟

تهیونگ نزدیک جونگ کوک شد و با نگاهی نرم گفت

_ یک گنگ بزرگ یک مراسم برای بزرگ شدن گروهش بگیره،خاندان کیم هم دعوتن.
_فهمیدم،منم دعوت بودم اما نمیرم ،از مافیا ها متنفرم!
_ میدونم عزیزم،میدونم،بهتر که نمیای نمیخوام ستاره ی حضورت اونجا بدرخشه.

جونگ کوک لبخند تلخی زد که تهیونگ متوجه اش نشد و گفت

_راستش یادمه به بقیه گفتم حس عشق رو تجربه نکردم و دوست دختر نداشتم چون من رو به خاطر اوتیسمی بودنم دوست ندارن اما الان فکر میکنم عشق اینه،گوش هام سرخ میشن،قلبم تند میزنه،زیر دلم خالی میشه،نمیتونم توی چشمهاش نگاه کنم مستقیم...اینا عشقه؟ یا من اشتباه فکر میکنم؟ البته من حس میکنم عشق اینا نیست یک وابستگیه!

پسر خیلی حرف می‌زد اما کسی که جلوش ایستاده بود کیم تهیونگ بود کسی که با حوصله به حرف هاش گوش میداد در جواب حرف جونگ کوک گفت

_ مهم میدونی چیه؟

جونگ کوک سردرگم و کنجکاو به تهیونگ نگاه کرد و گفت

_چیه؟
_اینکه من دوستت دارم استلینای من

جونگ کوک لبخند ملیحی زد و چشمهاش برق زد

_پس جیمین حسش رو درست میگفت!
_هوم،درست میگفت

جونگ کوک لبخندی زد و برای مدتی هردو تیو چشم های هم خیره شدن و از هم لذت بردن،تهیونگ حالا متوجه شده بود پسر قابل مقایسه یا مین یون نیست،اون خودشه،به خودش قول داده بود هرچی بشه پشت جونگ کوکه

_ هیونگ...
_جونم
_اگه..اتفاقی بیوفته...مثلا یک چیزی بشه..تو از من زده میشی؟
_هر اتفاقی هم که بیوفته تو از چشمم نمیوفتی!
_ مطمئنی؟
_مطمئنم عزیز دلم.

جونگ کوک لبخند نمایشی ای زد و اما میدونست این حرف تهیونگ راست نیست.



.

.

.

.


لیوان آب رو روی میز گذاشت و نگاهش رو به فردی که وارد اشپز خونه شد داد،پسر شیک بود با کت و شلوار مشکی وارد اشپز خونه شد و اون هم به جیمین نگاه می‌کرد

Valerio Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt