چشمهاش رو به آرومی باز کرد و اما چیزی جز تاریکی ندید،دوباره چشمهاش رو بست و روی هم فشرد و خواست سرش رو تکون بده که سرش به شدت درد گرفت و باعث توی هم رفتن صورتش شد،آهی از دهنش بیرون رفت و خواست دستش رو روی سر دردناکش بزاره اما متوجه شد دستهاش بسته اش،شوکه با درک کردن همه چیز کامل چشمهاش رو باز کرد و سرش رو بالا اورد،یک ماشینی بهشون حمله کرده بود و یکی به سرش زده بود! الان یادش اومد!
شوکه به اطرافش نگاه کرد تا چیزی ببینه اما همه جا سیاه بود،شوکه و سردرگم و کمی ترسیده پلک زد،امکان نداره..کار.. تهیونگ باشه..
احمق! بعد این اتفاقات هنوزم این حرف رو میزد؟ اون واقعا احمق بود!
_بهوش اومدی...
با شنیدن صدای کلفتی هوشیار شد و به سمت صدا نگاه کرد اما چون دید نداشت نمیدونست در اصل صدا از کجا اومده و فقط مثل دیوونه ها سرش رو همه اطراف چرخوند تا مگر کسی رو بیینه اما کسی رو ندید
_ تاریکه نه؟
جونگ کوک با شنیدن یکهویی اون صدا دقیقا کنار گوشش متعجب توی جاش پرید و شوکه به سمت راست نگاه کرد و همون موقع چراغ ها روشن شد و یک گاراژ قدیمی نمایان شد،شوکه به اون فردی که نزدیکش ایستاده بود نگاه کرد.
_ته وو..
مرد خندید و سرش رو تکون داد و یک صندلی چوبی رو جلو اورد و برعکس روش نشست و دستهاش رو روی پشتی صندلی گذاشت و گفت
_پارسال دوست امسال آشنا،کجا بودی پسر؟
جونگ کوک خیره به چشم های ته وو گفت
_چرا منو آوردی اینجا؟
ته وو کمی مکث کرد و جدی گفت
_ اول من سوال کردم...اما به هر حال؛دوست داری بدونی چرا اینجایی نه؟ خب...دوست دارم بهت بگم،اما خودت میبینی!
جونگ کوک سردرگم به حرف ته وو فکر کرد که مرد از جاش بلند شد و سمت چپ اون گاراژ رفت و سمت میزی رفت که جونگ کوک الان متوجه اون میز شد
دل جونگ کوک با دیدن وسایل روی میز ریخت!
با چشم های درشت و ترسیده به میز نگاه کرد و تنش لرزید،تمام تنش یخ کرد و دستهاش به لرزش افتاد و نفس کشیدن یادش رفت
ته وو نگاهش رو بین تمام اون چاقو های تیز و وسایل شکنجه چرخوند و روی ابزار مورد نظرش ایستاد،پوزخندی زد و چاقوی دسته قرمز رنگ رو برداشت و بهش نگاه کرد و سمت جونگ کوک چرخید و گفت
_میدونی...چرا اون عمارتی که تهیونگ تورو برد رنگیه؟
جونگ کوک ترسیده متوجه حرف های ته وو نمیشد و فقط خیره به چاقوی توی دستش بود
_چون جونگ کوک اوتیسمی...رنگ های مختلف دوست داشت!
جونگ کوک آروم نگاهش رو از چاقو به مرد که نزدیکش میشد داد و آب دهانش رو پایین داد و هیچی نگفت
YOU ARE READING
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
