بعد از رفتن ته وو همه کلافه به در ای سی یو خیره بودن تا مگه خبری از پسر بگیرن.
ادلینا شونه های یه جی رو گرفته بود و آنتونیو کنار یونا ی بغض کرده ایستاده بود و های جین و ولادیمیر و میرا کنار هم بودن و تهیونگ اونجا تک جلو تر از همه ایستاده بود و به در بسته خیره بود.
بعد از چند دقیقه در باز شد و دکتری بیرون اومد و به محض بیرون اومدن دکتر تهیونگه پریشون و نگران زود سمتش رفت و پرسید
_ حال جئون جونگ کوک چطوره؟!
دکتر به تهیونگ نگاهی انداخت و گفت
_ نزدیکاشی؟
_ گفتم حالش چطوره؟!
دکتر آهی کشید و گفت
_ خونسردیت رو حفظ کن،برای یک لحظه بیمار علائم حیاطیش رو از دست داد اما تونستیم با شوک اون رو برگردونیم.
های جین سریع وسط حرفش پرید و گفت
_ ا..الان حالش خوبه؟!
دکتر سرش رو بالا پایین کرد و گفت
_ آره حالش خوبه،اگه همینطور ادامه پیدا کنه و چشم هاش رو باز کنه به بخش منتقلش میکنیم.
تهیونگ دستی توی موهای کشید و پریشون و با اصرار و دلتنگی گفت
_ م..میتونم ببینمش؟
دکتر به مرد عاشق نگاهی انداخت و حدس زد برادر جونگ کوک باشه اما چشم هاش فرق میکرد برای همین مردد گفت
_ پنج دقیقه،لباس هاتون رو عوض کنید.
تهیونگ خوشحال تند تند سر تکون داد و دکتر با بلا به دوری از اونجا دور شد و تهیونگ سریع وارد بخش ای سی یو شد و به پرستار حرف های دکتر رو گفت و اونا بهش لباس های آبی رنگی دادن و بعد کلاه و ماسک دری رو به تهیونگ نشون دادن که جونگ کوک داخلش قرار داشت.
تهیونگ قدم های لرزونش رو سمت اتاق سوق داد و دستش رو روی دستگیره در گذاشت و بعد فشاری اون رو به طرف پایین کشید و در رو باز کرد،آروم در رو هل داد و در رو کامل باز کرد و همون موقع نگاهش به پسر روی تخت افتاد، آب دهانش رو پایین داد و با قدم های سست شده وارد اتاق شد و در رو آروم بست.
نمیدونست چرا اما پاهاش سست شده بود و نفسش بریده،چون خجالت میکشید پیش پسر بیا..عذاب وجدان داشت.
آروم سمت تخت اومد و به پسرک نزدیک شد،تنها صدای توی اتاق صدای دستگاهی بود که علائم حیاتی پسر رو نشون میداد.
پسر روی تخت رنگ و رو پریده بود و قفسه سینه اش لخت بود و روی سینه اش سیم های مختلفی وصل بود و سینه قرمز پسر خبر اون دستگاه های شوک رو میداد.
ماسک اکسیژن روی صورتش بود و چشم هاش بسته بود و فقط مژه های زیباش دیده میشد،تهیونگ آروم به پسر نزدیک تر شد و دستش رو سمتش دراز کرد اما میترسید لمسش کنه.
YOU ARE READING
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
