حال
یک هفته بعد عروسی
چمدون هاشون رو داخل ماشین گذاشت و در رو برای ادلینا باز کرد،ادلینا سوار شد و کنار تهیونگ نشست،راننده ماشین رو حرکت داد و سمت عمارت روند
ادلینا با ذوق گفت
_ کره چقدر قشنگه!
دست و پا شکسته کره ای صحبت میکرد اما بازم قابل فهم بود
تهیونگ چیزی نگفت و فقط به خیابون های آشنا خیره شد ،دوباره پاش به اینجا باز شده بود.
تلفن تهیونگ زنگ خورد و جوابش داد
_ نامجون
_چطوری رفیق؟ رسیدی؟
_اره،آنتونی پیش توعه؟
_ اره توی عمارت منتظریم
_ نزدیکم
این رو گفت و گوشی رو قعط کرد،بعد نیم ساعت به درب آشنا ی عمارت بد شگون رسیدن وارد محوطه بزرگ عمارت شدن ماشین دقیقا جلوی در پارک کرد و ادلینا همراه تهیونگ از ماشین پایین اومد،وارد عمارت شدن و تهیونگ با دیدن سوجین سمتش رفت و بغلش کرد سوجین محکم تهیونگ بغل کرد و با ذوق کرد
_ پسرم! خوش اومدی!
_ ممنونم مادمازل،حالت چطوره زیبا؟
_خوبم پسرم خوبم،اوه کو دختر قشنگم؟!
تهیونگ کنار رفت و دختری که کاملا شبیه آنتونیو بود جلو اومد و تعظیمی کرد سوجین اون رو هم بغل کرد و گفت
_خدای من چه دختر نازی چقدر تو خوشگلی! من سوجینم دایه تهیونگ
_ خیلی ممنونم ازتون،خوشبختم!
سوجین بالاخره احوال پرسی رو تموم کرد و گفت
_ همه توی سالن غذاخوری منتظر شمان
تهیونگ سر تکون داد و ادلینا رو به سمت سالن غذا خوری راهنمایی کرد،با رسیدن به اونجا در سالن رو باز کردن و واردش شدن همه دور میز نشسته بود و با دیدن اونها شروع به سلام و رفع دلتنگی کردن تهیونگ روی صندلی آخر نشست و ادلینا کنارش،دقیقا جایی که جونگ کوک قبلا مینشست...
یه جی ذوق زده گفت
_ توی راه اذیت که نشدین؟
ادلینا با خوش رویی جواب داد
_ نه مادر! خیلی سفر خوبی داشتیم
یه جی خوشحال سرتکون داد و تهیونگ گفت
_ آنتونی کجاست؟
یونا جواب داد
_ با نامجون اوپا توی حیاطن الان میان
همون موقع هم در باز شد و آنتونی و نامجون وارد شدن
_ اووو ببینش پسر،چقدر بزرگ شدی!
_لحجت افتضاحه
نامجون بی توجه به بدخلقی پسر بغلش کرد و روی صندلی روبه روش نشست
نامجون امسال به خاطر عروسی تهیونگ برای مدت چند ماه از فرانسه به کره اومده بود،نامجون یکی از پسرایی بود که ته وو به دلایل نامشخصی اون رو وقتی بچه بود به مدت پنج سال
توی عمارت آورد و اون رو به فرانسه فرستاد
YOU ARE READING
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
