"marg"

742 76 2
                                        

با اومدن آتش نشانی یونگی و آنتونیو کلافه به خونه اشاره کردن یونگی کلافه به موهاش چنگ می‌زد و آنتونیو دست به صورتش میکشید.

آتش نشانا داشتن سعی میکردن آتیش رو خاموش کنن و گروهی دیگه وارد خونه شدن تا افراد زخمی رو پیدا کنن،وارد خونه که شدن لوستر بزرگی جلوشون درحال آتیش بود سریع با کپسول اون رو خاموش کردن و از روش پریدن و عبور کردن وارد خونه شدن و با دیدن مردی که یک مرد دیگه رو به آغوش کشیده سریع سمتش رفتن و سعی کردن مرد رو ازش جدا کنن اما

تهیونگ هیچ جوره جدا نمی‌شد

_ ن..نه نه من ولش نمیکنم،بهم دست نزن عوضی! ولش کن! جونگ کوکمو ول کن! شیبااالللل ولش کن!

مرد ها بهش گوش نکردن و چند نفر جونگ کوک رو بردن و دو نفر دست تهیونگ رو گرفتن تا اون رو ببرن،پسر نا توان شده بود و دیگه بی حس شده بود و فقط زمزمه می‌کرد

_ ولش کنین...پسرم مرده...

مرد آهی کشید و پسر درمونده رو به زور با خودش بیرون کشوند و تیم دیگه برای خاموش کردن آتیش وارد شدن.

به محض بیرون اومدن از خونه یونگی و آنتونیو شوکه سمتشون اومدن با دیدن جونگ کوک غرق خون شوکه بهش خیره شدن.

یونگی به پسر داییش نگاه کرد و دست لرزونش رو سمت بینی پسر برد و با برخورد نکردن نفسی به دستش دستی رو پس کشید و چشم هاش رو بست.

آنتونیو که متوجه شد حلقه اشک توی چشم هاش جمع شد و به تهیونگ خیره شد که بی حس شده بود و چهره اش درمونده و وحشت زده بود.

سریع جونگ کوک رو سوار آمبولانس کردن..اما چرا...اما چرا چرا روی ستاره ی تهیونگ پارچه سفید انداختن؟...

تهیونگ به در آمبولانس که بسته می‌شد خیره شد و با بسه شدن کامل در روی زانو هاش فرود اومد.

یونگی و سمت برادرش اومد و شونه اش رو گرفت اما اون هم ناراحت و بی جون بود...

ته خط بود؟..

.

.

.

.


جیمین کلافه چنگی به موهاش زد و رو به یه جی گفت

_ یه جی شی،ما دو فاکینگ هفته کوفتیه که توی این خونه زندانیم! اصلا نمی‌فهمم چرا باید بیایم خونه کیم تهیونگ توی ایتالیا! آقای کیم کجاست؟! چرا مارو بیرون نمیاره؟ اینجا چه خبره؟!

جیمین کلافه رو به یه جی گفت و یه جی سرش رو پایین انداخت و گفت

_نمیدونم پسرم..نمیدونم..نمیتونیم اینجا بمونیم...

یونا اخم کرد و گفت

_ اون بیرون چه خبره؟! چرا فقط ما پیش همیم؟

Valerio Where stories live. Discover now