"Forget"

767 71 8
                                        


بعد قعط کردن تلفنش سریع اون رو با اعصبانیت به دیوار کوبید و به موهاش چنگ زد و سریع کتش رو چنگ زد و سمت کشو سویچ های ماشینش رفت و اولین سویچی که دید رو برداشت و از اتاقش با عجله بیرون زد و از پله ها پایین رفت و نگاه کنجکاو آنتونیو و یونایی که رو به روی هم ایستاده بودن رو پشت سر گذاشت.

سریع سوار ماشینش شد و ماشین رو روشن کرد و پاش رو روی گاز فشرد،میدونست باید کجا بره چون اون گاراژ دقیقا گاراژ قبلی عمارت خودشون بود!.

با استرس و اعصبانیت پاش رو وری پدال میفشرد،خودش هم نمیدونست چرا داشت میرفت..مگه اون نبود که می‌خواست زندگی جونگ کوک رو جهنم کنه؟

چرا اینطوری میکرد؟ تکلیف تهیونگ با خودش مشخص نبود،با سری درد گرفته دستش رو روی فرمون فشرد و پاش رو بیشتر روی گاز فشرد
درسته خیلی عصبی شده بود که جونگ کوک از مین یون بد گفته اما تهیونگ چرا اینکار رو میکرد؟ خودش هم نمیدونست

از بس توی کل راه به این موضوع فکر کرده بود سرش داشت منفجر میشد،وقتی که به پدرش گفت هر کاری میخواد با جونگ کوک بکنه بعد قعط کردن تلفن به خودش اومد و اصلا یک آدم دیگه شد.

بعد یک ساعت رانندگی بالاخره به عمارت رسید و از ماشینش به سرعت پایین اومد و سمت پشت عمارت دوید،اما در گاراژ بسته بود،کلافه تمام لباسش رو گشت اما تفنگش رو بر نداشته بود،دستی به موهاش کشید و دوباره سمت در پشتی عمارت دوید تا از اونجا وارد شه اما هرچی دستگیره رو می‌کشید در باز نمیشد،با عجله و استرس کل عمارت رو دور زد و به در اصلی عمارت رسید و وارد عمارت شد و هیچکس رو ندید برای اینکه عجله داشت بیخیال سوجین شد و سریع سمت اتاق سوجین رفت که تمام کلید ها دست اون بود،سوجین توی اتاقش نبود،سریع تمام کشو های اتاقش رو گشت و کلافه چیزی پیدا نکرد.

استرس باعث شده بود مغزش از کار بیوفته،چنگی به موهاش کشید و سعی کرد درست فکر کنه،مشتی به سرش زد و با افتادن نگاهش به اون کشو بالای تخت سوجین سریع سمتش رفت اما کشو قفل بود.

عصبی مشتی به دیوار زد و دوباره موهاش رو چنگ کشید،سریع سرش رو درو تا دور اتاق چرخوند و با دیدن اون میله فلزی که متعلق به اباژر بود سمتش رفت و برش داشت و سمت کشو اومد و محکم میله رو به کشو کوبوند و بعد چند بار ضربه زدن قفلش باز شد و شکست میله رو سریع پایین انداخت و کشو رو باز کرد و بین اون همه کلید،کلید آشنای گاراژ رو پیدا کرد و سریع از اتاق خارج شد،با سرعت زیاد از عمارت بیرون رفت و دوباره کل عمارت رو درو زد و به در گاراژ رسید نفس نفس زنان ریموت رو فشرد و کر کره در بالا رفت و گاراژ تاریک نمایان شد،سریع خودش رو داخل انداخت و با چرخوندن نگاهش به اطراف اونجا و ندیدن کسی شوکه ریموت از دستش افتاد،نگاهش به صندلی و طناب افتاده و لکه های خون و چاقو خونی شوکه گفت.

Valerio Where stories live. Discover now