بعد لباس پوشیدن همراه دستیار چوی وارد اون رستوران شیک شد و پشت میزی که رزرو کرده بود نشست و دستیارش کنارش نشست اما خبری از سهام دار نبود برای همین فعلا هیچی سفارش نداد و فقط منتظر شد،بعد از بیست دقیقه به ساعتش نگاه انداخت و همون موقع مردی گفت
_ اوه ببخشید دیر کردم!
جونگ کوک به رسم بلند شد و به مرد دست داد و هردو خم شدن،جونگ کوک خواست دستش رو عقب ببره اما مرد دستش رو ول نکرد و گفت
_ متاسفم آقای جئون ترافیک خیلی زیاد بود!
جونگ کوک بدون هیچ حسی سر تکون داد و گفت
_ مشکلی نیست آقای وانگ،بشینید لطفا.
و جونگ کوک سریع دستش رو عقب کشید و نشست و پا روی پا انداخت و به مرد روبه روش نگاه کرد و گفت
_چیزی میخورید؟
_آه خب یک لیوان اسپرسو لطفا
جونگ کوک سری تکون داد و به هوسوک نگاه کرد و هوسوک سریع گارسون رو صدا زد و یک لیوان اسپرسو سفارش داد مرد رفت و بالاخره جونگ کوک بعد صاف کردن گلوش گفت
_میدونین که برای چی اینجایین نه؟
مرد به چهره عجیب جونگ کوک نگاه کرد که بنظرش واقعا عجیب میومد چون پسر انگار مثل یک ربات حرف میزد چون اصلا میمیک صورتش تغییر نمیکرد و فقط دهانش باز و بسته میشد و هرچی دقت میکرد میتونست اون زخم ها رو روی گردن و دست و کمی هم روی صورتش ببینه،اخمی کرد و پاسخ داد
_ب..بله..آقای جئون چرا یک همچین تصمیمی گرفتین؟ بالاخره هم شرکت اقای چوی دست شماست و هم شرکت خودتون..در هر صورت من برای خودتون کار میکنم.
_آقای وانگ این رو فقط به شما میگم... شرکت جئون میخواد دوباره بازسازی بشه و نمیخوام شما رو از دست بدم برای همین توی این شرکت دیگه جای بهتری دارین.
وانگ آبرویی بالا انداخت و گفت
_بازسازی؟ چرا؟
_آقای وانگ قبول میکنید یا نه؟
مرد مردد شد عجیب بود براش به اینکه به حرف جونگ کوک گوش کنه چون یک فرد جدید بود اما رفتارش دقیقا یک آدم جدی رو نشون میداد ولی خب سن اون پسر خیلی برای مدیریت کم بود اما بالاخره این شغلش بود برای همین چاره ای نداشت!
_خب...نمی دونم آقای جئون،خب...آه باشه قبول!
جونگ کوک که فقط منتظر این حرف بود سری تکون دادو سریع از جاش بلند شد و کتش رو توی تنش مرتب کرد و به هوسوک اشاره کرد بلند شه و دقیقا همون موقع گارسون سمتشون اومده بود و اسپرسو مرد رو آورده بود جونگ کوک گفت
_ میبینمتون آقای وانگ.
و همراه هوسوک از رستوران خارج شد دقیقا جلوی در ورودی جایی که یک راهرو تنگ بود و کاملا سفید بود باعث سرگیجه رفتن جونگ کوک شد و باعث شد پاهاش سست بشه و حالش بد بشه متنفر بود از رنگ سفید این دردسر همیشه داشت وقتی که یک رنگ سفید رو بزرگ میدید انگار که میخواد دیوارا نزدیکش بشن وقتی خواست بیوفته هوسوک سریع واکنش نشون داد و شونه های جونگ کوک رو گرفت و سمت خودش برگردوند و توی بغل خودش گرفت به چهره و چشم های خمار و نیمه باز جونگ کوک خیره شد و بعد مدتی با حس نگاه خیره ای نگاهش رو اونور داد و با دیدن چهار نفر که بهشون خیره بودن با درجا شناختنشون کمر باریک جونگ کوک رو محکم گرفت و کمی به صورت جونگ کوک زد و باعث شد جونگ کوک بتونه اروم دستش رو بالا بیاره و شونه هوسوک رو اروم بگیره چشمهاش کاملا خمار بود و دیدش تار بود خودش رو کمی از هوسوک دور کرد و دست هوسوک رو از کمرش جدا کرد و دوباره پاش سست شد که هوسوک دوباره کمرش رو گرفت و گفت
YOU ARE READING
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
