دو روز بعد
الان دو روز میگذشت و همه چی عالی بود رابطه جیمین و یونگی آنتونیو و یونا های جین کمی یخ
هاش رو با نامجون باز کرده بود و مخصوصا رابطه تهیونگ و جونگ کوک.
یک روز پیش ته وو به جونگ کوک زنگ زده بود و باهاش در مورد طلبی که باهم داشتن حرف زد و جونگ کوک فقط به مرد گفت با زندگی کسی کار نداشته باشه و مرد قبول کرده بود و حالا با اومدنش توی عمارت همه چیز باز هم توی روال قبلش بود اما تنفر جونگ کوک و های جین نسبت به مرد هنوز هم کم نشده بود اما خب...نمیشد.
حالا اون پسر بود که توی تراس بزرگ عمارت نشسته بود و با انگشتر والریو توی دستش بازی بازی میکرد و توی افکار خودش غرق بود.
اما با اومدن شخص دیگه ای نگاهش رو از انگشتر گرفت و به کسی که خلوتش رو بهم زده بود داد و با تهیونگش روبه رو شد با تمسخر گفت
_ والریو،سر و کلت پیدا شد.
تهیونگ لبخندی به حرف های جونگ کوک زد،میدونست چرا اینطوری رفتار میکنه چون تهیونگ کل امروز رو سرش شلوغ بوده و وقت رسیدگی به پسر رو نداشته.
_ آخرین باری که والریو صدام کردی وقتی بود که صورت قشنگم با استیک سیلی خورده بود.
جونگ کوک با این حرف تهیونگ سعی کرد لبخندش رو پنهون کنه،دیروز صبح برای اینکه تهیونگ به معنای واقعی پارش کرده بود ازش عصبی بود و سر سفره اونم وقتی همه بودن تهیونگ در گوش،جونگ کوک میگه میخوامت و پسر مخالفت میکنه و تهیونگ عضو پسر رو فشار میده و جونگ کوک مثل دخترای پریودی عصبی استیکش رو از بشقاب برمیداره و توی صورت تهیونگ میکوبه و بهش میگه" میدونی چیه؟ باید دیک فاکیتو همراه با زبونت ببرم والریو!"
جونگ کوک نگاهش رو از تهیونگ گرفت و گفت
_ خب..خب دست من نبود..من اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم...
تهیونگ خندید و کنار پسر نشست و گفت
_ یادمه من به یکی پیشنهاد ازدواج داده بودم.
جونگ کوک با شنیدن این حرف سرخ شد و نا خود آگاه دستی روی انگشتر توی دستش کشید،انگار براش عادت بود.
تهیونگ به نیم رخ پسر خیره شد انگار دنبال جواب بود،جونگ کوک لبش رو گاز گرفت و گفت
_ تو جوابت رو گرفتی..
تهیونگ با شنیدن این حرف از زبون پسر لبخند گرمی زد و دستش رو بالا اورد و توی موهای پسر کشید و سرش رو ناز کرد.
_عزیزم...
دست پسر که انگشتر توی انگشتش بود رو بالا آورد و بوسه ای روی دست و انگشترش زد و چشم هاش رو بست و همونجا گفت
_دوستت دارم...استلینا
جونگ کوک با شنیدن این حرف لبخندی زد و سرش رو به سر تهیونگ نزدیک کرد و پیشونی هاشو رو به هم تکیه داد و چشم هاش رو بست و حالا دو پسر با چشم های بسته از طریق قلبشون به هم خیره بودن.
STAI LEGGENDO
Valerio
Storie d'amoreValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
