"Twenty five people "

986 87 9
                                        


با شلیک شدن تیر توی پاش روی زمین افتاد و تیر بعدی توی بازوش فرو رفت،از درد به خودش پیچید و ناله کنان روی زمین افتاده بود،بدنش درد میکرد و کم مونده بود بیهوش بشه،داشت از درد میمرد!

کار همین یک ساعت پیشش بداهه بود،نمیدونست باید چیکار کنه اگه قبل مراسم فلش رو به چوی میداد همونجا چوی میکشتش اما حداقل کاری که کرده بود یک درصد احتمال زنده موندن داشت و الان گرفتار چوی شده بود.

وقتی توی مراسم با تهیونگ چشم تو چشم شد برای اولین بار تعجب رو توی چشم های مرد دید،جونگ کوک از خودش متنفر بود!

مرد های بزرگ و سیاه پوش با بی رحمی تن جونگ کوک رو بلند کردن و داخل ماشین پرت کردن،جونگ کوک با چشم های بسته و نیمه باز آهی کشید و سعی کرد به دورش نگاه کنه اما درد بیش از حدش وادار به بسته شدن چشمهاش کرد.











چشمهاش رو اروم باز کرد و ناگهان نور بیش از حدی توی چشمهاش رفت و باعث بسته شدن چشمهاش شد،چشمهاش رو روی هم فشرد و چند بار پلک زد تا چشمهاش عادت کنه،بعد بهتر شدن چشمهاش خواست خودش رو تکون بده که متوجه شد،نمیتونه تکون بخوره و درد زیادی توی پاش و بازوش حس کرد،وحشت زده به خودش اومد و تمام اتفاقات رو به یاد اورد، گردنش رو بلند کرد و با دیدن جایی که بود سرش تیر کشید.

توی یک جای تماما سفید بود و به یک تخت بسته شده بود و یک نور بزرگ و زننده بالای سرش بود،همون موقع در باز شد و فردی سفید پوش  وارد اتاق شد،حتا موهاش هم سفید بود.

سمت جونگ کوک اومد و از اون میز کوچیک کنار تخت جونگ کوک سرنگ برداشت و هوای توش رو چک کرد و سمت جونگ کوک اومد،جونگ کوک وحشت زده به شدت خودش رو تکون میداد تا مگر بتونه بلند شه اما درد جای گلوله فقط ضعیف ترش میکرد.

قلبش به شمار افتاده بود و از ته دل جیغ میکشید،سرنگ رو داخل گردنش فرو کرد و جونگ کوک سست شده سرش روی تخت افتاد،مرد سفید پوش با باز کردن یک جعبه تعدادی سوزن در اورد و همه رو توی بدن جونگ کوک فرو کرد یکی روی بازوش و یکی پشت ماهیچه پاش و یکی جای ساعد دستش و یکی روی گونه زخم دارش

جونگ کوک از شدت درد گریه میکرد و نمیتونست بدنش رو تکون بده،فقط و فقط گریه میکرد،از شدت درد چشمهاش قرمز شده بود

مرد سمت اون کمر بند های جونگ کوک رفت و بازشون کرد و جونگ کوک رو با یک حرکت به رو برگردوند جوری که حالا شکم و جلوی جونگ کوک روی تخت بود و پشتش رو به مرد سفید بود،این کار مرد باعث فرو رفتن سوزن ها توی بدنش شد،جونگ کوک به شدت فریادی کشید و رگ گردنش بیرون زد،مرد تیغ جراحی رو برداشت و سمت جونگ کوک اومد،جونگ کوک نمیدید چه اتفاقی داره میوفته اما داشت دیوونه میشد اما نمیدونست چرا بیهوش نمیشه!

مرد سفید پوش تیغ رو روی کمر جونگ کوک کشید و با یک حرکت کمرش رو برید،جونگ کوک دوباره فریاد زد و از شدت درد در یک آن بیهوش شد،مرد سفید پوش وقتی دید جونگ کوک بیهوش شد دست از کارش کشید وسوزن هارو از پوست جونگ کوک خارج کرد و دوباره سر جاش برش گردوند و کمر بند هاش رو بست و از اتاق بیرون رفت.

Valerio Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang