توی اون اتاق تاریک بازجویی نشسته بود و فقط به میز فلزی جلوش خیره بود،دمای اون اتاق یکم سرد بود و باعث شده بود کمی بدنش گز گز کنه،قلبش انگار ایستاده بود،چون هیچ حسی نداشت و فقط به میز خیره بود.
میدونست کار کیه..اون شرکت به اون بزرگی..تمام کار هایی که میخواست بکنه بر باد رفته بود،چوی اون رو میکشت...
میترسید.. میترسید بازم رنگ سفید رو ببینه...میترسید برای اینکه رنگ دیگه ای رو بیینه هر روز دست خودش رو بزنه تا رنگ قرمز رو ببینه...هر روز اسم تهیونگ رو روی دستش حک میکرد اما الان چی؟ با یک فلز داغ تهیونگ داره روی قلبش اسمش رو حک میکنه....قلبش رو میسوزونه...
جونگ کوک آغوش مادرش رو میخواست...جایی که احساس امنیت داشته باشه...از روز تولدش متنفره...شاید اگه مادرش بود چوی سوبین آنقدر
باهاش بد رفتار نمیکرد
از افکارش با باز شدن در بیرون اومد و چشم های قرمز و پف کرده اش رو به بازپرسی که وارد اتاق شده بود و داشت روی صندلی رو به رو اش مینشست داد.
مرد سرفه ای کرد و دستهاش رو روی میز گذاشت و توی هم گره زد و گفت
_خب..آقای جئون،میدونم ناراحتین اما باید به سوالاتم جواب بدین..خب؟
جونگ کوک هیچی نگفت و فقط خشک سر تکون داد
مرد هم سر تکون داد و گفت.
_ آقای جئون موقع آتش سوزی کجا بودین؟
جونگ کوک بعد شنیدن سوال با صدای گرفته ای پاسخ داد
_ جلوی شرکت...میخواستم برم داخل...
_هومم،احیانا جدیدا پیام تهدید آوری دریافت نکرده بودین؟
جونگ کوک فکر کرد،البته لازم به فکر کردن هم نبود جونگ کوک جواب سوال بازپرس رو میدونست اما گفت
_نه...دریافت نکردم..
مرد سر تکون داد و نفسی کشید و گفت
_ با کسی دشمنی ندارید؟
_نه...
مرد کمی به جونگ کوک خیره شد و گفت
_حالتون خوبه؟
_نه...
مرد برای جونگ کوک احساس تاسف خورد اما باید
کارش رو انجام میداد،برای همین ادامه داد
_ احتمال میدین به خاطر اختلال برق آتش سوزی ایجاد شده؟
جونگ کوک کمی فکر کرد و به بازپرس نگاه کرد و گفت
_ اره...یک بار کل برق شرکت قعط شد..
دروغ گفت!
مرد که میخواست سوالاتش رو ادامه بده متوجه شد واقعا پسر وضع خوبی نداره و بنظرش همین سوالات هم کافی بود برای همین سر تکون داد و لبهاش رو بهم فشرد و از جاش بلند شد و بعد تعظیمی از اتاق بیرون رفت،جونگ کوک بعد رفتن مرد سست شده سرش رو روی میز گذاشت و اشک هاش شروع به ریختن کرد
ESTÁS LEYENDO
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
