Valerio/والریو
vkook
وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟
Kapel: Vkook...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Chapter 2
Valerio
Author: Yas
فصل دوم:
وسط جهنم بود،ذهنش داشت میسوخت،متوجه نمیشد دیگه،نمیکشید! همه چی از یک اشتباه مادرش شروع شده بود،تمام این اتفاقات از دل مادرش شروع میشد!
اگه الان توی این وضعیت بود فقط و فقط به خاطر اون تن توی خاک بود! این اولین بار بود که جونگ کوک مادرش رو نفرین کرد؛کاش میشد بر میگشت به بچگیش و نمیذاشت چوی اون رو با خودش ببره.
از شدت بی خوابی و استرس هر روز سر درد داشت،هیچ راهی هم برای تسکینش وجود نداشت،همه انگشت ها سمت جونگ کوک گرفته شده بودن و حالا جونگ کوک مونده بود و دنیای خیالیش.
دیدی یک موقع میرسه که از همه چی زده میشی و فقط میخوای با اولین چیزی که دید خودتو بکشی؟ منم همینم!
نگاهش رو از آتیش رو به روش گرفت و به اسلحه توی دستش داد که روش اسم والریو حک شده بود،اسلحه رو محکم تر گرفت و آب دهنش رو پایین داد،باید تمومش میکرد،باید همه چی رو به پایان میرسوند؛اسلحه رو اروم بالا آورد و روی قلب خودش گرفت و چشم هاش رو بست،بعد نفس عمیقی ماشه رو کشید و شلیک کرد..
.
.
.
.
.
"بیا من و تو اون دوتا آدمایی باشیم که هر روز میخندن"
.. .. .. .. .. .. .. .. .. ..
درسته تهیونگ بهش گفته بود بخوابه اما به هیچ عنوان نتونسته بود چشم رو هم بزاره و فقط بعد رسیدن به خونه بدون اینکه منتظر سوبین باشه خودش رو توی اتاقش حبس کرده بود و گوشه تختش نشسته بود و با اسلحه توی دستش گریه میکرد.