"yona"

626 58 6
                                        

با شنیدن صدایی چشم هاش رو آروم باز کرد و نگاه خمارش رو به عامل صدا داد و با  جونگ کوکی که حوله ای دور کمرش بسته بود و از حموم بیرون اومده بود و با حوله داشت موهاش رو خشک می‌کرد مواجه شد.

از خواب تازه بیدار شده بود و هیچی نمی‌فهمید اما خیلی زیاد به پسر خیره بود جوری که جونگ کوک کوک حواسش نبود با حس نگاه خیره ی تهیونگ کمی لرزید و به سمت تخت نگاه کرد و با دیدن نگاه خیره ی تهیونگ گفت

_ بیداری؟

تهیونگ اما هیچی نگفت،چون فقط دلش می‌خواست الان بلند شه و بره دستشویی چون پایین تنه اش که زیر پتو بود به شدت گرم بود!

تهیونگ دستی به موهاش کشید و هیچی نگفت،جونگ کوک اخمی کرد و گفت

_ حالت خوبه؟

جلو اومد و رو به روی تهیونگ ایستاد و از بالا بهش نگاه کرد اما تهیونگ باز هم جوابش رو نداد جونگ کوک نگران دستش رو پایین آورد و پیشونی تهیونگ رو لمس کرد اما داغ بود

_ تهیونگ؟! خیلی داغی! سرما خوردی؟ آه چی دارم می-...

اما ادامه حرفش با کشیده شدن دستش توسط تهیونگ و افتادنش روی تخت اونم روی تهیونگ نصفه بود.

شوکه به چشم های خمار تهیونگ خیره شد و زبونش بند اومد، تهیونگ چنان نگاهش می‌کرد که حس می‌کرد الانه که ذوب بشه.

قلبش مثل بچه ها می‌زد و صداش رو توی گوش های پسر پخش می‌کرد.

_ ت..ته..

تهیونگ دست جونگ کوک رو گرفت و سمت پایین تنه خودش رو و روی عضو برآمده اش گذاشت و زمزمه کرد

_ میخوامت...

جونگ کوک شوکه به تهیونگ خیره شد و اما دستش رو پس نکشید و فقط بهش خیره بود.

تهیونگ کلافه شده بود و حس پایین تنه اش داشت خفه اش میکرد و تنها چیزی که می‌دید تن برهنه جونگ کوک بود.

جونگ کوک همینطور که به تهیونگ نگاه می‌کرد سعی کرد تصمیم بگیره..اون تهیونگش بود..پس.. پس..دیگه باید..

نمی‌خواست چیزی بگه و فقط نگاهش رو از چشم های تهیونگ گرفت و به لب هاش داد و توی یک حرکت لب هاش رو روی لب های تهیونگ کوبید.

.

.

.

.

دستش رو روی صورتش کشید و با غم به نیم رخ پسرش که با یونا حرف می‌زد خیره شد.

می‌دونست پسرش نامجونه اما اولین بار بود که از نزدیک پسر رو میدید،و حالا نمیتونست ضربان قلبش رو کنترل کنه و فقط دلش می‌خواست سمت پسر بره و محکم بغلش کنه.

و از اونور یونا داشت با نامجون در مورد های جین

صحبت میکرد،نامجون تا کم و بیش فهمیده بود که مادرش های جینه و جونگ کوک برادرشه و پدرش هم همونی بوده که جونگ کوک یا به همون اصطلاح برادر ناتنیش کشته!

Valerio Where stories live. Discover now